{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سیزدهم

پارت سیزدهم

باران هنوز می‌بارید.

آرون وسط سالن ایستاده بود، انگار نه انگار که بعد از سال‌ها ناپدید شدن، همین چند دقیقه پیش دوباره وارد زندگی این خانواده شده بود.

کوک به نایک نگاه می‌کرد.

منتظر بود چیزی بگوید. حتی یک جمله. حتی یک توضیح کوچک.

اما نایک فقط به زمین خیره شده بود.

کوک بالاخره سکوت را شکست.

«نایک، به من نگاه کن.»

نایک سرش را بلند کرد.

«چی شده؟»

کوک با ناباوری خندید.

«تو از من می‌پرسی چی شده؟ یه مرد بعد از سال‌ها برمی‌گرده، می‌گه برادرته، بعد می‌گه تو یه چیزی رو ازم پنهون کردی... و تو هنوز می‌خوای وانمود کنی همه‌چی عادیه؟»

نایک دستش را روی پیشانی‌اش کشید.

«هیچ‌چیز عادی نیست، کوک.»

«پس بهم بگو!»

صدای کوک در سالن پیچید.

نایک برای لحظه‌ای چشم‌هایش را بست.

بعد آرام گفت:

«باشه.»

آرون نگاهش را به برادرش دوخت.

«نایک...»

«نه، آرون. این یکی رو خودم می‌گم.»

نایک به طرف شومینه رفت. آتش کم‌جانی میان هیزم‌ها می‌سوخت.

چند لحظه به شعله‌ها نگاه کرد و بعد گفت:

«سال‌ها پیش، وقتی تو هنوز خیلی کوچیک بودی، من و آرون با هم زندگی می‌کردیم. اون از من بزرگ‌تر بود و همیشه فکر می‌کرد باید مراقب همه باشه.»

آرون پوزخند کوتاهی زد.

«مثل خودت؟»

نایک نگاهش کرد.

«آره. مثل خودم.»

برای لحظه‌ای، چیزی شبیه لبخند بین دو برادر ردوبدل شد؛ لبخندی کوتاه و غریب، مثل خاطره‌ای که هنوز نمی‌دونستن حق دارن بهش بخندن یا نه.

نایک ادامه داد:

«یه شب اتفاقی افتاد که همه‌چیز رو عوض کرد. بعد از اون شب، آرون ناپدید شد. هیچ‌کس نمی‌دونست کجاست و هرچی دنبالش گشتیم، پیداش نکردیم.»

کوک آرام پرسید:

«پس چرا فکر می‌کردین مرده؟»

آرون این بار خودش جواب داد.

«چون یه نامه به دستشون رسید که توش نوشته شده بود من دیگه برنمی‌گردم.»

کوک به او خیره شد.

«و واقعاً چرا برنگشتی؟»

آرون نگاهش را به نایک دوخت.

«چون فکر می‌کردم اگه برگردم، زندگی برادرم رو خراب می‌کنم.»

نایک ناگهان گفت:

«زندگی من از همون شب خراب شده بود.»

سکوت.

آرون چیزی نگفت.

نایک لبخند بی‌جانی زد و رو به شومینه برگشت.

«ولی مهم نیست. گذشته‌ست.»

کوک به او نزدیک شد.

«برای تو هیچ‌وقت مهم نیست، نه؟»

نایک برگشت.

«چی؟»

«اینکه خودت چقدر اذیت شدی. همیشه می‌گی مهم نیست، گذشته‌ست، فراموشش کن... انگار اگه درباره چیزی حرف نزنی، دیگه وجود نداره.»

نایک به صورت برادرش نگاه کرد.

کوک ادامه داد:

«تو حتی وقتی حالت بده، ازم می‌پرسی شام خوردم یا نه. وقتی خودت خسته‌ای، میای اتاقم و می‌گی پنجره رو ببند که سرما نخورم. وقتی ناراحتم، مسخره‌م می‌کنی تا بخندم.»

لب‌هایش لرزید، اما صدایش را محکم نگه داشت.

«ولی من کی باید مراقب تو باشم؟»

نایک برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد سرش را پایین انداخت.

«تو لازم نیست مراقب من باشی.»

کوک آهسته گفت:

«من نمی‌خوام مجبور باشم. خودم می‌خوام.»

همین.

نه حرف دیگری زد، نه منتظر جواب ماند.

فقط دستش را جلو برد و آستین کت نایک را گرفت؛ درست مثل وقتی که بچه‌تر بود و می‌ترسید برادرش از خانه بیرون برود.

نایک به دست او نگاه کرد.

بعد لبخند زد.

این بار واقعی‌تر.

دستش را روی دست کوک گذاشت و گفت:

«تو هنوز همون بچه‌ای هستی که وقتی رعدوبرق می‌زد، می‌اومد توی اتاق من و ادعا می‌کرد فقط برای این اومده که چراغ اونجا روشنه.»

کوک با اعتراض گفت:

«من هیچ‌وقت همچین کاری نکردم!»

نایک خندید.

«البته که نکردی.»

«نایک!»

«باشه، آقای نقاش. هرچی تو بگی.»

کوک هم خندید، اما خیلی زود لبخندش محو شد.

چون نایک هنوز دستش را رها نکرده بود.

انگار خودش هم برای چند لحظه به این احتیاج داشت که مطمئن شود برادرش کنارش ایستاده.

تهیونگ که تا آن لحظه ساکت مانده بود، نگاهش را از آن دو گرفت.

نمی‌دانست چرا دیدن این صحنه ناراحتش کرده بود.

شاید چون نایک بلد بود دردش را طوری پنهان کند که حتی نزدیک‌ترین آدم زندگی‌اش هم دیر متوجه آن شود.

و شاید چون تهیونگ خودش هم سال‌ها بود همین کار را می‌کرد.

آرون ناگهان گفت:

«من برای خاطره‌بازی برنگشتم.»

نایک دست کوک را رها کرد.

«می‌دونم.»

آرون دستش را داخل جیب بارانی‌اش برد و پاکت کوچکی بیرون آورد.

«این رو سه روز پیش جلوی در خونه‌م پیدا کردم.»

پاکت را روی میز گذاشت.

مهر کلاغ سیاه روی آن دیده می‌شد.

تهیونگ جلو رفت.

«بازش کردی؟»

«آره.»

«چی توش بود؟»

آرون به نایک نگاه کرد.

«یه اسم.»

کوک پرسید:

«اسم کی؟»

آرون مکث کرد.

ادامه تو کامنتا چون جا نشد
دیدگاه ها (۶)

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

چند پارتی جونگ کوک (درخواستی)

پارت ۱۱بعد از حرفی که جونگکوک زد، هر دو چند لحظه ساکت موندن....

#تاج_و_طوفانپارت ۱۹۹: چای داغ و دل داغ‌ترجونگ‌کوک انگار فقط ...

𝖕𝖆𝖗𝖙22بعد از بوسه، سکوت شد.لیسا عقب کشید. به جونگ کوک نگاه ک...

درخواستی

معامله p30آن روز، بالاخره صبر تهیونگ تمام شد.در اتاق با صدای...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.39(روایت از زبان نویسند...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

شاگرد لوس من

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط