داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بزاری

داستان از آنجایی برایمان شروع شد که ترسیدیم یک نقطه بزاریم آخرش و همه چیز را تمام کنیم
هر چه که به سرمان آمد بازهم پایانش نقطه نگذاشتیم ، گفتیم نه ، خب شاید فلان طور شده ، شاید بسار طور بوده
شاید ترسیدیم ، شاید شک کردیم ، اما مهم این بود که آخرش یک نقطه نگذاشتیم و تمامش نکردیم
هر رکبی که میشد را به ما زدند و ما هم تا جا داشتیم خوردیم ، آخ مان در نیامد ،
گفتیم جبر روزگار است حتما مجبور بوده ، حتما وادار شده و باز هم نقطه نگذاشتیم و ادامه دادیم
جلوی چشمانمان طوری خیانت دیدیم که آدم از انسان بودنش پشیمان میشد اما ما چه کردیم ؟
نقطه نگذاشتیم پایانش ، گفتیم لابد طوری بوده که اینطوری شده ، تمامش نکردیم و ادامه دادیم
باورهایمان را زیر لگد سیاه و کبود کردن ، نگاه کردیم ، نظاره کردیم و با یک ویرگول باز هم کار را ادامه دادیم
من فکر میکنم این نقطه گذاشتن خیلی جرات میخواهد ، خیلی زیاد
اینکه وقتی همه چیز را دیدی و شنیدی ،
تصمیم ت را بگیری و محکم تر و پررنگ تر از همیشه نقطه ی آخرش را بگذاری و بگویی تمام
تمامِ تمام
ما آدم ها ، خیلی هایمان چوب همین نقطه نگذاشتن ها و تمام نکردن هایمان را میخوریم
تقصیر دیگران نبود
از همان اول اولش اشتباه خودمان بود
به ما تمام کردن را یاد نداده بودند
دیدگاه ها (۲)

وقتی این حرامزاده نجس در سازمان ملل پیجر را بالا گرفت

ادامه ترجمه‌ی مصاحبه‌ی مینهو برای مجله‌ی Numero TOKYO💬: استی...

پارت ۹و رفت تو اتاق و همینطور که پاهام دور کمرش حلقه بودو با...

{محکوم به لمس } part ۵ 杂交种 در میان یه شب تاریک و دلگیر با ن...

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

𝑩𝒐𝒖𝒏𝒅 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝑼𝒏𝒘𝒂𝒏𝒕𝒆𝒅𓂃 ࣪˖ ִֶָ 🪽Part 5_نمیخوای دست از زل زدن ...

پارت ۲ ویو ا.ت با صدای مزخرف زنگ گوشیم از خواب بلند شدم چند ...

جدایی

#چند پارتی از تهیونگ وقتی به اجبار ازدواج کردین ولی همدیگه ر...

پرنسس ناخواسته

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط