{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بابا گفت:سلام خوبی؟....خیلی وقت بود که ندیده بودمت . تقری

بابا گفت:سلام خوبی؟....خیلی وقت بود که ندیده بودمت . تقریبا یه ۱۲ سالی میشه ،نه....عا راستی تولدت مبارک.
ویه جعبه داد دستم.
ایوکی:سلام بابا....ممنون بابت جشن و ....کادو . (یه لبخند ضایع)

ای خدای من ....خیلی وقته ندیدمش الان باید بهش چی بگم ...وای ...نه نه نه ایوکی....هل نکن خب . تو کیتونی اره.
ایوکی:چقدر پیر شدی بابا😅

یعنی خاک تو سرت ایوکی ....وای این دیگه چی بود گفتی خنگگگگ

بابا خندید و گفت:اووو واقعا . اتفاقا توی فکر رسیدگی به خودم ...البته توهم کم از من نداری ها ‌
تعداد مهمون ها بیشتر میشد .....آیکو رفت تا بهشون خوش آمد بگه و منو بابا رو تنها گذاشت .
با لبخند گفتم:
ایوکی:چرا خواستی منو ببینی؟
نگاه بابا یهو سرد و پر از نفرت شد....لبخند رو صورتم ماسید و کم کم پاک شد.
باباش: من نمیخواستم تورو ببینم....آیکو میخواست تو هم داخل جشن باشی ،برای همین موافقت کردم ...نه یه لحظه وایسا.....منم میخواستم ببینمت....ببینمت تا بهت بگم که دیگه حق نداری آیکو رو اذیت کنی .

این رو گفت و رفت تا از مهمون های پذیرایی کنه ‌.
ای خدا.....قلبم داره منفجر میشه ...چرا اینقدر درد میکنه ....رفتم داخل دستشویی تا خودم رو آروم کنم ولی از شانس گندم چند تا از بچه هایی که باهاشون سرکلاس مینشستم و دوستم بودن و بعد ولم کردن هم اونجا بودن و داشتن حرف میزدن.
خودمو قایم کردم تا باهاشون رو به رو نشم . ولی اتفاقی حرف هاشون رو شنیدم .
&میبینی....عجب رویی داره عوضی

■اون لباس مسخرش رو دیدی....مثلا میخواست جلب توجه کن .

@اصلا چطوری روش میشه بیاد اینجا....بعد اون کاری که با آیکو کرد...وای خدای من ایوکی واقعا وحشتناکه . من اینکار رو با دشمن هم نمیکنم چه برسه با خواهرم .

■اره واقعا

&طفلی آیکو ...خیلی مهربونه که اونو بخشیده و هنوز باهاش دوسته .

بعدش رفتن . منظورشون چی بود . من که کاری به کار آیکو ندارم . من که کاری باهاش نکردم . کردم؟
از دستشویی اومدم بیرون و اتفاقی به ماکوتو بر خوردم ... پارسال باهم دوست بودیم....حتی یه بار رفتیم سر قرار . بهم گفت که عاشقمه .... ولی دو روز بعدش سرد شد و ازم فاصله گرفت و مثل بقیه باهام حرف نزد .
یه نگاه به هم کردیم ولی اون گونه هاش سرخ شد و سرش رو انداخت پایین ....من خواستم برم که گفت:
×کانبه _سان ....متاسفم ، واقعا معذرت میخوام که اون فکر وحستناک رو درموردت کردم .

_ چی ....چی داری میگی واسه خودت .
ولی یهو بغضش ترکید و رفت .
مرد هم مرد های قدیم....این چش بود ..‌چرا اینطوری کرد . مسته ؟

وارد تالار شدم و رفتم روی میزی که بابا،آیکو و چند تا از کسایی که باهم توی دانشگاه بودیم نشستم .
همه داشتن با انزجار نگاهم می کردن
_اتفاقی افتاده؟
دوست صمیمیه آیکو گفت:
واقعا خودت نمیدونی .....خیلی رو داری که اومدی . آیکو خیلی مهربونه که دعوتت کرد .
_مگه من چیکار کردم که باهام لینطوری رفتار می کنید؟
آیکو گفت: هیچی....ولش کنید ...مهم نیست .
دوست آیکو :بس کن آیکو....اگه قرار نیت خودش به روش بیاره که چی کار کرده تو به روش بیار....البته،تو خیلی مهربونی نمیتونی اینطوری باشی....خیلی خب من بهش میگم . تو بین آیکو و ماکوتو رو بهم زدی و اون نامه شرم آور رو به ماکوتو بیچاره دادی ....توی نامه نوشته بودی که ماکوتو از آیکو جداشده و بجاش تورو دوست داشته باشه....وای بقیشو روم نمیشه بگم . خیلی وحشتناک هستی ایوکی .
_داری واسه خودت چی میگی ....من اصلا نامه ای به ماکوتو ندادم .
ماکوتو که انگار تازه وارد تالار شده بود .... اومد حلو و گفت : راست میگه....کسی که نامه رو بهم داد آیکو بود...دیروز ....یکی از استاد هارو دیدم که قبلا استعفا داده بود....بهم گفت وقتی اومد استعفا نامه رو بده به دفتر ،دید که آیکو یه نامه رو یواشکی انداخت داخل کیفم و رفت....پیر مرد بیچاره فکر میکرد که با آیکو نامه بازی می کنم برای همین خیلی بهش اهمیت نداد...و درمورد ایوکی....شرمندم ایوکی . تو خیلی پاک تر از لین حرف ها هستی .
دیدگاه ها (۶)

نام سناریو: از اجبار تا علاقه پارت: دوهواپیما بلند شد و همه ...

💕 با تو بودن خیلی قشنگهاونقدر قشنگه که حرف زدن باهات بهم بزر...

بفرماید با اجبار گذاشتم واقعا خیلی حرف زشت زدیم بهم واقعا خج...

دوستان میخواستم یه چیزی بگم اخه چی این ویدیو گزارش داشت که ت...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.5کانگ وو:ای بابا ....

رومان روز برفی (پارت3)از از زبان ات اصلا دیشب نفھمیدم کہ چہ ...

سلامممخببببتو ویس یک هیتر پیدا کردم🤣وای عالی خودم ریدم بهش گ...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:¹⁵ویو: اتچند دقیقه بعد، آماده شدم....

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 195♡⁠。⁠)⁩لباس ش...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط