داستان زندگی من
داستان زندگی من
پارت:21
+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم خونه البته رفتم خونه چون تهیونگ رفت خونه ی خودش اههه....اصلا چه بهتر
فلش بک به چند هفته بعد
+تهیونگ این چند هفته اصلا خونه نیومده،نمیدونم چرا دام براش تنگ شده دلم میخواد بغلش کنم،کلی بوس بوسیش کنم
_چند هفته هست که خونه نرفتم،دلم برای لونا خیلی تنگ شده بود و یه حسای عجیبی داشتم وقتی به عکساش نگاه میکردم دلم میخواد بگیرمش تو بغلم،احساس میکنم فقط با وجود و بوی اون میتونم آروم بگیرم،..اه نمیدونم به جونگ کوک که گفتم میگه این حس، حس عاشق بودنه یعنی من واقعا لونا رو دوست دارم؟
این سوالی بود که این چند روزه از خودم میپرسیدم
_امروز بالاخره تصمیم گرفتم برم خونه و به لونا اعتراف کنم چون متوجه شدم من واقعا لونا رو دوست دارم و بدون اون نمیتونم،امیدوارم قبولم کمه و عشق منو به خودش بپذیره!
_صبح زود بلند شدم آماده شدم اول از همه براش یه دست گل خوشگل خریدم بعدم رفتم و یه انگشتر خیلی زیبا براش گرفتم امیدوارم خوشش بیاد(لبخند)
+از وقتی که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی دارم، احساس میکنم امروز قراره یه اتفاق بیفتد،یه اتفاق خاص...ساعت تقریبا 4:30 عصر بود روی کاناپه نشسته بودم و سرم تو گوشی بود که صدای رمز درو شنیدم انگار یکی داشت میومد داخل یعنی تهیونگه؟
+آره تهیونگ بود ولی اون دست گل چیه؟
+هی نزدیک نزدیک تر شد بهم گل رو داد دستم بعد جلوم زانو زد در جعبه رو باز کرد،..داخلش یه انگشتر خیلی خیلی زیبا بود
_خب چجوری بگم لوناشی من دوست دارم و دلم میخواد از این به بعد با خواسته خودت بوده باشه که با من ازدواج کردی..ایا میپذیری؟
+نمیدونستم چی بگم... فکر کنم خودمم یه حسایی بهش داشتم بخاطر همین گفتم
+خب....ااا..اره قبول میکنم..منم یه چند وقتیه ازت خوشم میاد و دوست دارم تهیونگ شی(لبخند)
_واقعا قبول کردی؟ (لبخند زیاد)
+اهم(لبخند)
_لونا رو بغل کردم و چرخوندمش....اجازه هست
+بله(دستش رو آورد جلو و تهیونگ هم انگشتر رو داخل دستش کرد)
_خیلی خوشحالم که قبول کردی(لبخند)
+منم خیلی خوشحالم که قبول کردم(خنده)
_خنده
لایک کنید و کامنت بزارید✨
فالو لطفا 🎀
پارت:21
+از پاساژ بیرون آمدیم از بچه ها خداحافظی کردیم و رفتیم خونه البته رفتم خونه چون تهیونگ رفت خونه ی خودش اههه....اصلا چه بهتر
فلش بک به چند هفته بعد
+تهیونگ این چند هفته اصلا خونه نیومده،نمیدونم چرا دام براش تنگ شده دلم میخواد بغلش کنم،کلی بوس بوسیش کنم
_چند هفته هست که خونه نرفتم،دلم برای لونا خیلی تنگ شده بود و یه حسای عجیبی داشتم وقتی به عکساش نگاه میکردم دلم میخواد بگیرمش تو بغلم،احساس میکنم فقط با وجود و بوی اون میتونم آروم بگیرم،..اه نمیدونم به جونگ کوک که گفتم میگه این حس، حس عاشق بودنه یعنی من واقعا لونا رو دوست دارم؟
این سوالی بود که این چند روزه از خودم میپرسیدم
_امروز بالاخره تصمیم گرفتم برم خونه و به لونا اعتراف کنم چون متوجه شدم من واقعا لونا رو دوست دارم و بدون اون نمیتونم،امیدوارم قبولم کمه و عشق منو به خودش بپذیره!
_صبح زود بلند شدم آماده شدم اول از همه براش یه دست گل خوشگل خریدم بعدم رفتم و یه انگشتر خیلی زیبا براش گرفتم امیدوارم خوشش بیاد(لبخند)
+از وقتی که از خواب بیدار شدم یه حس عجیبی دارم، احساس میکنم امروز قراره یه اتفاق بیفتد،یه اتفاق خاص...ساعت تقریبا 4:30 عصر بود روی کاناپه نشسته بودم و سرم تو گوشی بود که صدای رمز درو شنیدم انگار یکی داشت میومد داخل یعنی تهیونگه؟
+آره تهیونگ بود ولی اون دست گل چیه؟
+هی نزدیک نزدیک تر شد بهم گل رو داد دستم بعد جلوم زانو زد در جعبه رو باز کرد،..داخلش یه انگشتر خیلی خیلی زیبا بود
_خب چجوری بگم لوناشی من دوست دارم و دلم میخواد از این به بعد با خواسته خودت بوده باشه که با من ازدواج کردی..ایا میپذیری؟
+نمیدونستم چی بگم... فکر کنم خودمم یه حسایی بهش داشتم بخاطر همین گفتم
+خب....ااا..اره قبول میکنم..منم یه چند وقتیه ازت خوشم میاد و دوست دارم تهیونگ شی(لبخند)
_واقعا قبول کردی؟ (لبخند زیاد)
+اهم(لبخند)
_لونا رو بغل کردم و چرخوندمش....اجازه هست
+بله(دستش رو آورد جلو و تهیونگ هم انگشتر رو داخل دستش کرد)
_خیلی خوشحالم که قبول کردی(لبخند)
+منم خیلی خوشحالم که قبول کردم(خنده)
_خنده
لایک کنید و کامنت بزارید✨
فالو لطفا 🎀
- ۶۲
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط