{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)
chapter:2
P.5
کانگ وو:ای بابا
...
ا.ت:اجوما
اجوما:بله خانم
ا.ت:کانگ وو هنوز برنگشته
اجوما:نه خانم
ا.ت:آها باشه ببینم ناهار چی گذاشتین که بوش تو کل عمارت پیچیده ها؟*لبخند
اجوما:امروز غذای مورد علاقه ارباب کانگ وو رو پختیم خانم
ا.ت:که اینطور ممنون اجوما
اجوما:خواهش میکنم خانم
کانگ وو:مامان
ا.ت:برگشتی پسرم ؟
همو بغل کردن
کانگ وو:اره مامان
ا.ت:مدرسه چطور بود
کانگ وو:....خب خوب بود یه دوست جدیدم پیدا کردم
ا.ت:چه خوب اونوقت اسم این دوستت چیه
کانگ وو:شین ته مین
ا.ت:اسمش آشناست...ولش کن خوبه
کانگ وو:آم مامان بابا کجاست
ا.ت:تو اتاق کارشه پسرم
کانگ وو:باشه..من میرم اتاقم
ا.ت:باشه پسرم
و رفت بالا اما سمت اتاق کار کوک و در زد
کوک:بیا تو
کانگ وو:سلام بابا خسته نباشی
کوک:سلام پسرم مرسی
کانگ وو:آمم بابا
کوک:بله
کانگ وو:چیزه میشه باهم حرف بزنیم
کوک که همچنان سرش تو پرونده ها بود جواب داد
کوک:آمم ببخشید پسرم الان سرم خیلی شلوغه میشه بعدا حرف بزنیم؟
کانگ وو:اما....هوف باشه من دیگه میرم
کوک:باشه
و از اتاق رفت بیرون
کانگ وو:چطوری بهش بگم اخه ای خداااا
و رفت سمت اتاق خودش
....
ا.ت:کانگ وو
کانگ وو:بله مامان
ا.ت:چرا تو خودتی چیزی شده
کانگ وو:نه مامان
ا.ت:من تورو میشناسم پسر یه چیزی هست میتونی بهم بگی
کانگ وو:خب ..باید با بابا حرف بزنم و این خیلی مهمه اما اون سرش خیلی شلوغه
ا.ت:خب به من بگو شاید تونستم کاری کنم
کانگ وو:خب تو نمیتونی کاری کنی ولی....
ا.ت:ولی چی
کانگ وو:مامان من همه چیو فهمیدم
ا.ت:م منظورت از همه چی چیه
کانگ وو:اینکه بابا واقعا کیه و قبل به دنیا اومدن من چه اتفاقایی افتاده و بابا بزرگ چطور آدمیه
ا.ت:چ چطوری از کجا فهمیدی
کانگ وو:هم کلاسیام بهم گفتن ..الان این مهم نیست یه چیزی هست که باید به بابا بگم و نمیتونم قبل بابا به تو بگم و اگه اون بهت بگه بهتره و این خیلی مهمه
ا.ت:ب با بابات حرف میزنم تا باهم حرف بزنین
کانگ وو:باشه
ا.ت:من من رفتم
کانگ وو:مامان
ا.ت:بله
کانگ وو:چرا چیزی بهم نگفتین
ا.ت:چون نمی‌خواستیم تورو وارد این دنیای کثیف کنیم
کانگ وو:بابا برای همین هی مجبورم میکرد ورزش کنم و بوکس یاد بگیرم..برای همین مدام بهم میگفت که اگه روزی چیزیش بشه من باید مراقب تو باشم
ا.ت:...اره پسرم
کانگ وو:مامان....تو..تو و بابا چیزیتون که نمیشه نه من حاضرم با هرکسی برای محافظت از شما بجنگم ولی لطفا..لطفا ترکم نکنین
.....

«دشمنِ اصلی، تازه از سایه‌ها برخاسته است.»
دیدگاه ها (۱۱)

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.6کانگ وو:لطفا ترکم...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.7کانگ وو سریع وارد...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.4کانگ وو:خب چرا ای...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.3ته مین:خب وقتی با...

این عشق فیک نیست کوک: اوهوا/ت : ی سوال کوک: بفرما ا/ت : ت...

پرش زمانی 1 روز قبل عروسیویو ا. ت امروز باید با کوک برم خرید...

ویو کوکبا نور خورشید از خواب بیدار شدم یکم تکون خوردم احساس ...

پارت. 27

این عشق فیک نیستپارت 4//ویوی شب // //ویوی کوک// ...

love in the dark⑨①(آخر) یک ماه بعد یومی کامل خوب شده بود و ق...

love in the dark⑧⑤یک ساعت بعد ا/ت: نخوابیدی؟ کوک: نه رفتم کن...

کوک : من...... من....... مننننا. ت : کوک آنقدر من من نکنکوک ...

love in the dark⑧⑦کوکبرگشتم خونههوجو: جونگکوک اومدی کوک: سلا...

قسܩـتـ بیست هفتم،رمان:جنگ‌عشقـᩚ݂ـ݂݃͠ـ✧{موقعیت سالن پذیرایی}خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط