خانوم مدیرعامل
خانوم مدیرعامل
پارت ۱۵ | جادهی فرانسه
صبح روز بعد، همهچیز برای سفر آماده بود.
مینهو اول از همه با ماشینش رفت دنبال آنا.
آنا با یک چمدان کوچک از خانه بیرون آمد و سوار شد.
جانگ آنا
«بالاخره راه افتادیم!»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«فقط امیدوارم تا فرانسه زنده بمونیم.»
جانگ آنا
«چرا؟»
پارک مینهو
«چون تو از همین الان هیجانزدهای.»
آنا خندید و کمربندش را بست.
---
چند دقیقه بعد، ماشین تهیونگ جلوی خانهی نِلا توقف کرد.
نِلا با چمدانش بیرون آمد.
تهیونگ شیشه را پایین کشید.
کیم تهیونگ
«آمادهای؟»
لی نِلا
«آره.»
چمدانش را داخل صندوق گذاشت و سوار شد.
تهیونگ حرکت کرد.
چند دقیقه بعد، ماشین مینهو هم پشت سرشان راه افتاد.
دو ماشین تقریباً تمام مسیر را کنار هم طی میکردند.
نِلا از پنجرهی ماشین به بیرون نگاه میکرد و منظرههای جاده را تماشا میکرد.
بعد از چند ساعت، شکمش صدا کرد.
نِلا آرام دستش را روی شکمش گذاشت.
لی نِلا
«من گشنمه...»
تهیونگ نگاهی به او انداخت.
کیم تهیونگ
«الان؟»
لی نِلا
«آره.»
نِلا نگاهی به ماشین مینهو انداخت که تقریباً کنارشان حرکت میکرد.
شیشهی سمت خودش را پایین کشید.
تهیونگ هم شیشه را پایین آورد.
مینهو متوجه شد و شیشه را پایین کشید.
تهیونگ با صدای نسبتاً بلند گفت:
کیم تهیونگ
«مینهو، نِلا گشنشه. یه جایی وایمیستیم غذا بخوریم.»
مینهو سر تکان داد.
پارک مینهو
«باشه! جلوتر یه غذاخوری ساده دیدم.»
چند دقیقه بعد، هر دو ماشین کنار یک غذاخوری کوچک و ساده کنار جاده توقف کردند.
همه پیاده شدند.
آنا کشوقوسی به بدنش داد.
جانگ آنا
«بالاخره! منم داشتم از گشنگی میمردم.»
نِلا خندید.
لی نِلا
«پس فقط من نبودم.»
همگی وارد غذاخوری شدند.
جای لوکس و خاصی نبود؛ یک رستوران کوچک و دنج با چند میز ساده.
همه دور یک میز نشستند و غذا سفارش دادند.
مینهو به تهیونگ نگاه کرد.
پارک مینهو
«رئیس، هنوز چند ساعت راه داریم.»
تهیونگ لیوان آبش را برداشت.
کیم تهیونگ
«میدونم.»
آنا با ذوق گفت:
جانگ آنا
«ولی وقتی برسیم فرانسه، همهی خستگیم میره.»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«تو هنوز نرسیده برای فرانسه ذوق میکنی.»
نِلا هم لبخند زد.
بعد از غذا، دوباره سوار ماشینها شدند.
چمدانها سر جایشان قرار گرفت.
تهیونگ پشت فرمان نشست و نِلا کنار او.
مینهو و آنا هم در ماشین خودشان حرکت کردند.
دو ماشین دوباره وارد جاده شدند.
فرانسه هنوز چند ساعت با آنها فاصله داشت...
اما سفرشان تازه شروع شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم چرا حس میکنم افتضاح شده نوشته هامممم وایی الان خودمو خفه میکنممم😭🤓💔
حمایتتتت ناناااا
پارت ۱۵ | جادهی فرانسه
صبح روز بعد، همهچیز برای سفر آماده بود.
مینهو اول از همه با ماشینش رفت دنبال آنا.
آنا با یک چمدان کوچک از خانه بیرون آمد و سوار شد.
جانگ آنا
«بالاخره راه افتادیم!»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«فقط امیدوارم تا فرانسه زنده بمونیم.»
جانگ آنا
«چرا؟»
پارک مینهو
«چون تو از همین الان هیجانزدهای.»
آنا خندید و کمربندش را بست.
---
چند دقیقه بعد، ماشین تهیونگ جلوی خانهی نِلا توقف کرد.
نِلا با چمدانش بیرون آمد.
تهیونگ شیشه را پایین کشید.
کیم تهیونگ
«آمادهای؟»
لی نِلا
«آره.»
چمدانش را داخل صندوق گذاشت و سوار شد.
تهیونگ حرکت کرد.
چند دقیقه بعد، ماشین مینهو هم پشت سرشان راه افتاد.
دو ماشین تقریباً تمام مسیر را کنار هم طی میکردند.
نِلا از پنجرهی ماشین به بیرون نگاه میکرد و منظرههای جاده را تماشا میکرد.
بعد از چند ساعت، شکمش صدا کرد.
نِلا آرام دستش را روی شکمش گذاشت.
لی نِلا
«من گشنمه...»
تهیونگ نگاهی به او انداخت.
کیم تهیونگ
«الان؟»
لی نِلا
«آره.»
نِلا نگاهی به ماشین مینهو انداخت که تقریباً کنارشان حرکت میکرد.
شیشهی سمت خودش را پایین کشید.
تهیونگ هم شیشه را پایین آورد.
مینهو متوجه شد و شیشه را پایین کشید.
تهیونگ با صدای نسبتاً بلند گفت:
کیم تهیونگ
«مینهو، نِلا گشنشه. یه جایی وایمیستیم غذا بخوریم.»
مینهو سر تکان داد.
پارک مینهو
«باشه! جلوتر یه غذاخوری ساده دیدم.»
چند دقیقه بعد، هر دو ماشین کنار یک غذاخوری کوچک و ساده کنار جاده توقف کردند.
همه پیاده شدند.
آنا کشوقوسی به بدنش داد.
جانگ آنا
«بالاخره! منم داشتم از گشنگی میمردم.»
نِلا خندید.
لی نِلا
«پس فقط من نبودم.»
همگی وارد غذاخوری شدند.
جای لوکس و خاصی نبود؛ یک رستوران کوچک و دنج با چند میز ساده.
همه دور یک میز نشستند و غذا سفارش دادند.
مینهو به تهیونگ نگاه کرد.
پارک مینهو
«رئیس، هنوز چند ساعت راه داریم.»
تهیونگ لیوان آبش را برداشت.
کیم تهیونگ
«میدونم.»
آنا با ذوق گفت:
جانگ آنا
«ولی وقتی برسیم فرانسه، همهی خستگیم میره.»
مینهو خندید.
پارک مینهو
«تو هنوز نرسیده برای فرانسه ذوق میکنی.»
نِلا هم لبخند زد.
بعد از غذا، دوباره سوار ماشینها شدند.
چمدانها سر جایشان قرار گرفت.
تهیونگ پشت فرمان نشست و نِلا کنار او.
مینهو و آنا هم در ماشین خودشان حرکت کردند.
دو ماشین دوباره وارد جاده شدند.
فرانسه هنوز چند ساعت با آنها فاصله داشت...
اما سفرشان تازه شروع شده بود.
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
نمیدونم چرا حس میکنم افتضاح شده نوشته هامممم وایی الان خودمو خفه میکنممم😭🤓💔
حمایتتتت ناناااا
- ۱.۹k
- ۲۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط