{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت

فصل دوم | پارت ۱۱ | «همه با هم» 🖤

بعد از صبحانه، هر هشت نفر جلوی عمارت جمع شدند.

جیا کوله‌ی کوچکش را روی دوشش انداخته بود و با هیجان به ماشین‌ها نگاه می‌کرد.

— خب! کی قراره رانندگی کنه؟

جونگ‌کوک گفت:

— من.

جیا فوراً گفت:

— منم میام کنار تو!

جونگ‌کوک نگاهی به صندلی کنارش انداخت.

— باشه.

جیا با خوشحالی رفت سمت ماشین.

تهیونگ از پشت سر گفت:

— پس منم میام عقب کنار جیا!

جیا برگشت.

— عمو تهیونگ، تو که همیشه کنار من می‌شینی!

تهیونگ خندید.

— خب، چون من دستیار مخصوصتم.

هوسوک گفت:

— پس تکلیف ما چی می‌شه؟

جیا خیلی جدی جواب داد:

— شماها هم اعضای تیم هستید.

جین خندید.

— چه افتخاری!

نامجون وسایل لازم را داخل ماشین گذاشت.

— همه آماده‌اید؟

یکی‌یکی جواب آمد:

— آره.

جیا با صدای بلند گفت:

— من آماده‌ام!

بعد ناگهان مکث کرد.

— وایسا!

همه برگشتند سمتش.

جیا با عجله به داخل عمارت نگاه کرد.

جونگ‌کوک پرسید:

— چی شده؟

جیا گفت:

— یه چیزی یادم رفت!

و با سرعت به سمت داخل دوید.

یونگی آرام گفت:

— پنج دقیقه دیگه برمی‌گرده.

جیمین خندید.

— احتمالاً چیزی برای خوردنه.

چند لحظه بعد جیا برگشت.

این بار یک بطری آب در دستش بود.

— اینو جا گذاشته بودم.

هوسوک گفت:

— فقط همین؟

جیا سر تکان داد.

— بله.

تهیونگ با خنده گفت:

— من فکر کردم حداقل نصف آشپزخونه رو میاری!

جیا سوار ماشین شد.

— هنوز اول روزه، عمو تهیونگ.

تهیونگ خندید.

— همین حرفت منو ترسوند.

جونگ‌کوک ماشین را روشن کرد.

جیا کمربندش را بست و با هیجان به بقیه نگاه کرد.

— خب...

همه منتظر شدند.

جیا لبخند زد.

— حرکت کنیم!

ماشین‌ها از جلوی عمارت راه افتادند.

جیا از پنجره بیرون را نگاه می‌کرد و لبخند می‌زد.

این اولین باری بود که بدون نگرانی از گذشته، بدون اینکه دنبال جوابی بگردد، فقط کنار خانواده‌اش نشسته بود.

و برای جیا، همین کافی بود تا این روز را یکی از بهترین روزهای زندگی‌اش بداند.
دیدگاه ها (۰)

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۲ | «مقصد کجاست؟...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۳ | «جایی که جیا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۰ | «صبحِ شلوغ» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۹ | «یک خبر مهم» ...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۴ | «اولین انتخا...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲ | «همون آدم قبل...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۷ | «یه درخواست ک...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۴ | «فقط یک چیز دیگه!» 😂🛍...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۱۳ | «فقط یه چیز می‌خریم!»...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱ | «یک صبح متفاو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۷ | «بابا، فقط ی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۱۸ | «نقشه‌ی کوچی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط