وقتی شاهزاده موقع اسب سواری میبینت و عاشق موهات میشه ...

-پدر من میخوام به فرانسه برم نیمخوام دیگه توی کره بمونم
پادشاه:همین که گفتم نمیشه
-پدر یه سفر کوچیک...جیمین هم با خودم میبرم
پادشاه:باشه ولی در عرض یک هفته برمیگردین...فهمیدین؟
-بله پدر چشم فقط ما با اسبامون میریم نگهبان هم نمیخوایم چون با نگهبان بریم شک میکنن و خطرناک تره
پادشاه:مرخصی
تعظیم کردم و رفتم دنبال داداشم
-جیمین جیمین لطفا
*تهیونگ مطمئنی پدر اجازه داده؟
-قسم میخورم اگر میخوای بیا دوباره بریم پیش...
*عالیه یزن بریم
رفتیم داخل حیاط قصر و دیدم جیهوپ و جین یعنی برادرای بزرگمون دارن اسب سواری میکنن
-هی جین از ماوی من بیا پایین
&این ماویه؟او ببخشید حواسم نبود...حالا پسر چرا میخوایش
-میخوام با جیمین برم فرانسه
$جدی؟
-اره جیهوپ
*جیهوپ چرا در استبل باز نمیشه
$خرابه محکم بکش
*آ آ باز شد آخ
-بدو دیگه
*اومدم
-*خدافظظظظظ
$&خدافظ
آها یادم رفت بگم سلام من تهیونگم کیم تهیونگ شاهزاده ی کره ی جنوبی
خسته شده بودم از قصر برای همین دارم با برادرم جیمین میرم به فرانسه
من زبان های زیادی بلدم و فرانسوی ترکی انگلیسی و... رو کامل بلدم
ماوی اسم اسبمه اسمش ترکیه به زبون ترکی یعنی آبی که بهش میگم ماوی
بالاخره رسیدیم به فرانسه
یهو دیدم یه اسب مشکی از جلوم با سوار کار دختری با سرعت رد شد که ماوی ترسیدم و اسب مشکی رو حول داد و اون دختر از روی اسب پرت شد اونور و اسبش افتاد زمین
من سریع از روی اسب اومدم پایین و رفتم سمتش
تا اینکه موهاش رو دیدم که رخته روی صورت دختره
رفتم جلوتر
موهاش
موهاش دیوونم کرد
خیلی موهای زیبایی داشت امیدوارم که چهرش هم زیبا باشه
اروم داشت سعی میکرد بلند بشه
که جیمین سریع رفت جلوش و شمشیرش رو جلوی دختره گرفت
-جیم...
*ساکت...ممکنه راهزن باشه
یهو کلی نگهبان دورتا دورمون جمع شدن و شمشیر هاشون رو در آوردن سمت ما
+دست نگه دارید...تقصیر من بود موسیو اونا کاری نداشتن...فقط اسبش ترسید
موسیو یعنی آقا درسته پس این دختره کیه؟
-واقعا معذرت میخوام نمیدونم چجوری شد
+اشکالی ندا...نو آق نو آق کجاست
یهو دووید سمت اسبش و انگار خیلی نگران بود اره بهش گفت نو آق درسته نو آق به فرانسوی یعنی مشکی/سیاه اره اسم اسبشه
*میشه بپرسم شما کی هستین؟
+هِنری بریم باید داخل جایگاه تمرین کنم چون احساس میکنم حال نو آق کمی بده...راستی از این دوتا مهمان هم پذیرایی کن چون باید به خاطر ترسوندن اسبشون ازشون عذرخواهی کنم
-چرا میخواین همچین کاری کنید؟
+چون من اسب رو بیشتر از هر چیزی دوست دارم...خب دیگه فعلا
چند روز گذشت و من متوجه شدم اون نایب السلطنه هستش یعنی جانشین پادشاه که میشه پدرش اره اون شاهزادست
هرروز میرفتم به جایگاه و اسب سواریش رو تماشا میکردم
ماوی و نو آق هم همش به هم میچسبن

بقیش پارت بعد.
دیدگاه ها (۰)

《نوری در دنیای مرده ها》پارت ⁸ویو تهیونگ لعنت به خودم (پسرم ا...

پارت ۲دیگه مشخص نبود گریه کردم پس از دست شویی رفتم بیرون و د...

ممنون که میخونی این داستان واقعی نیست

Iove and the moonPart32یونا: مامان من دیگه میرم خونه خدا نگه...

#عشق_یا_گلوله؟𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑻𝒘𝒐 : ²𝑷𝒂𝒓𝒕 : ³⁶ویو میکا_____جیمین گوش...

مافیای من

پارت ۵(روز ازدواج)ویو جیمینباورم نمیشه دارم ازدواج میکنم اون...

پارت۵

پارت ۶که یهو داشتم میخوردم زمین که دیدم شوگا اومد و با جادوی...

پارت ۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط