پارت ۹
سرنوشت پیش میآید
[-----------:)
[پارت ۹)
[-----------:)
مهم : آخر این پست رو حتما بخون خانم جئون😉
ویو دلین :
یهو دیدم هانی سو.تینش رو درآورد و سینه هاش افتاد بیرون بعدشم ش.رتش رو در آورد قشنگ پشمام ریخته بود بعد دیدم رفت روی پای جونگ کوک نشست داشت دکمه های لباس جونگ کوک رو در باز میکرد که اومدم بیرون
رفتم رخت شویی لباس ها رو انداختم ماشین لباس شویی
دیگه کاری نداشتم پس تصمیم گرفتم برم اتاقم
داشتم میرفتم بالا که صدای ناله های هانی رو شنیدم نمیدونم اینا چرا خوششون از این جور چیزا میاد
رفتم اتاقم لباسام رو درآوردم و رفتم حموم یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و از حموم اومدم بیرون یهو دیدم لیا تو اتاقمه قشنگ یه لحظه مغزم نکشید یه جیغ بزرگ زدم لیا اومد و گفت
لیا : دلین منم به خدا منم نترس ( شوکه و خنده)
دلین : واییییییییییی خدا دختر ریدم به خدم
خب چرا بی خبر اومدی
لیا : هیچی کار خاصی نداشتم گفتم بیام پیش تو بعدشم یه خبری هست بهت بگم
دلین : چی شده
لیا : ارباب به هممون ۱ هفته مرخصی داده ( خوشحال )
دلین : واقعا یعنی میتونیم بریم بیرون
لیا : آره
دلین : کی میریم
لیا : لباسات رو جمع کن امشب بریم
دلین : باشه ( ذوق )
دلین ویو :
داشتم لباسام رو جمع میکردم قشنگ آماده بودم یه لباس:راحتی پوشیدم و چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین دم در بودم خیلیا داشتن از در میرفتن برون و خیلی ها هم داشت از پله ها نیومدن بیرون منو لیا هم داشتیم میرفتم ما آخرین نفر ها بودم داشتم چمیدونم رو از در میبردم بیرون که یهو صدای کسی اومد
جونگ کوک : دلین تو نمیری
دلین : ها
هانی : وای ارباب بزار بره دختره هر.زه
دلین : یه نگاهی بهش انداختم با لباس خواب کع اگه نمیپوشیدش سنگین تر بود جلوم وایساده بود قشنگ
نک سی.نه هاش معلوم بود فقط آخر سی.نه هاش پوشونده بود
پاینش هم تا روی باس.نش بود و قشنگ باسن۰ش رو به زور میپوشوند حتی زیرش ش.رت هم نپوشیده بود
بعد به من میگه هر.زه خاک تو سرش
دلین : ولی چرا ارباب
جونگ کوک :
شرط :
۵ لایک
۴ کامنت
۲ بازنشر
این بار کم گذاشتم چون دخترای خوبی هستین حمایت میکنین😆☺️
اما سوءاستفاده نکنیدااااا
هر چی کامنت بیشتر انگیزه برای نوشتن پارت بعد هم بیشتر
ممنوننننننن
آدی اُس
لالالالالالالالاللالالا
[-----------:)
[پارت ۹)
[-----------:)
مهم : آخر این پست رو حتما بخون خانم جئون😉
ویو دلین :
یهو دیدم هانی سو.تینش رو درآورد و سینه هاش افتاد بیرون بعدشم ش.رتش رو در آورد قشنگ پشمام ریخته بود بعد دیدم رفت روی پای جونگ کوک نشست داشت دکمه های لباس جونگ کوک رو در باز میکرد که اومدم بیرون
رفتم رخت شویی لباس ها رو انداختم ماشین لباس شویی
دیگه کاری نداشتم پس تصمیم گرفتم برم اتاقم
داشتم میرفتم بالا که صدای ناله های هانی رو شنیدم نمیدونم اینا چرا خوششون از این جور چیزا میاد
رفتم اتاقم لباسام رو درآوردم و رفتم حموم یه دوش ۲۰ دقیقه ای گرفتم و از حموم اومدم بیرون یهو دیدم لیا تو اتاقمه قشنگ یه لحظه مغزم نکشید یه جیغ بزرگ زدم لیا اومد و گفت
لیا : دلین منم به خدا منم نترس ( شوکه و خنده)
دلین : واییییییییییی خدا دختر ریدم به خدم
خب چرا بی خبر اومدی
لیا : هیچی کار خاصی نداشتم گفتم بیام پیش تو بعدشم یه خبری هست بهت بگم
دلین : چی شده
لیا : ارباب به هممون ۱ هفته مرخصی داده ( خوشحال )
دلین : واقعا یعنی میتونیم بریم بیرون
لیا : آره
دلین : کی میریم
لیا : لباسات رو جمع کن امشب بریم
دلین : باشه ( ذوق )
دلین ویو :
داشتم لباسام رو جمع میکردم قشنگ آماده بودم یه لباس:راحتی پوشیدم و چمدونم رو برداشتم و رفتم پایین دم در بودم خیلیا داشتن از در میرفتن برون و خیلی ها هم داشت از پله ها نیومدن بیرون منو لیا هم داشتیم میرفتم ما آخرین نفر ها بودم داشتم چمیدونم رو از در میبردم بیرون که یهو صدای کسی اومد
جونگ کوک : دلین تو نمیری
دلین : ها
هانی : وای ارباب بزار بره دختره هر.زه
دلین : یه نگاهی بهش انداختم با لباس خواب کع اگه نمیپوشیدش سنگین تر بود جلوم وایساده بود قشنگ
نک سی.نه هاش معلوم بود فقط آخر سی.نه هاش پوشونده بود
پاینش هم تا روی باس.نش بود و قشنگ باسن۰ش رو به زور میپوشوند حتی زیرش ش.رت هم نپوشیده بود
بعد به من میگه هر.زه خاک تو سرش
دلین : ولی چرا ارباب
جونگ کوک :
شرط :
۵ لایک
۴ کامنت
۲ بازنشر
این بار کم گذاشتم چون دخترای خوبی هستین حمایت میکنین😆☺️
اما سوءاستفاده نکنیدااااا
هر چی کامنت بیشتر انگیزه برای نوشتن پارت بعد هم بیشتر
ممنوننننننن
آدی اُس
لالالالالالالالاللالالا
- ۱۳.۹k
- ۱۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط