{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحر

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند…



نیمه های شب هلمز بیدار شد و آسمان را نگریست؛ بعد واتسون را بیدار کرد و گفت : نگاهی به بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟!



واتسون گفت : میلیون ها ستاره می بینم !



هلمز گفت: چه نتیجه ای می گیری؟!



واتسون گفت : از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم



از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیرم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد



از لحاظ فیزیکی نتیجه می گیرم که مریخ در موازات قطب است، پس باید ساعت حدود سه نیمه شب باشد...!







شرلوک هلمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون ! تو احمقی بیش نیستی! نتیجه ی اول و مهمی که باید بگیری این است که چادر ما را دزدیده اند!!!
دیدگاه ها (۴)

انچه در دعا اساسی است واژها نیستند ، بلکه سکوت ژرف وصال است....

اه ای ذهن! چرا از موضوعی به موضوع دیگر پرسه میزنی؟ هرچه که ا...

«گولش» بزن...امیرالمؤمنین سلام الله علیه:براى عبادت كردن، نف...

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانو...

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانو...

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نو...

شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نور...

داستان کوتاه....................................شرلوک هولمز ...

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شه...

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شه...

انسان از اتفاقاتی که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را مي بيند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط