{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و د

یه روز شرلوک هلمز با دستیارش واتسن به تعطیلات می روند و در ساحل دریا چادر می زنند و در داخل چادر می خوابند……..

نیمه شب هلمز بیدار میشه و واتسن رو هم بیدار می کنه بعد ازش می پرسه :

واتسن تو از دیدن ستاره های آسمان چه نتیجه ای می گیری؟

واتسن هم شروع میکنه به فلسفه بافی در مورد ستارگان و میگه این ستاره ها خیلی بزرگند و به دلیل دوری از ما این قدر کوچیک به نظر می رسند و در سایر ستارگان هم ممکن حیات در آنها وجود داشته باشد و چند نوع انسان در کرات دیگر زندگی می کنند……..

که در اینجا هلمز میگه : واتسن عزیز

اولین نتیجه ای که باید می گرفتی اینه که : چادر مارو دزدیدند!!!!
دیدگاه ها (۷)

حکایت ایراد پیرزن به مناره مسجد و تدبیر معمار :روایت شده اس...

یک روز خانم مسنی با یک کیف پر از پول به یکی از شعب بزرگترین ...

امام علی علیه السّلام فرمودند:أعجَزُ النّاسِ من عَجَزَ عنِ ا...

ملتی که کتاب نمی‌خواند، باید تمام تاریخ را تجربه کند...! Nat...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط