{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

داستان کوتاه....................................شرلوک هول

داستان کوتاه....................................شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نوردی و شب هم چادری زدند و زیر آن خوابیدند. نیمه های شب هولمز بیدار شد و آسمان را نگریست. بعد واتسون را بیدار کرد و گفت: نگاهی به آن بالا بینداز و به من بگو چه می بینی؟

واتسون گفت: میلیونها ستاره می بینم.
هولمز گفت: چه نتیجه میگیری؟
واتسون گفت: از لحاظ روحانی نتیجه می گیرم که خداوند بزرگ است و ما چقدر در این دنیا حقیریم.
از لحاظ ستاره شناسی نتیجه می گیریم که زهره در برج مشتری است، پس باید اوایل تابستان باشد.
از لحاظ فیزیکی، نتیجه میگیریم که مریخ در محاذات قطب است، پس ساعت باید حدود سه نیمه شب باشد.

شرلوک هولمز قدری فکر کرد و گفت: واتسون تو احمقی بیش نیستی.نتیجه اول و مهمی که باید بگیری اینست که چادر ما را دزدیده اند!
دیدگاه ها (۱)

آوای شب پارت ۳۰ویو نویسنده ساعت : ۳:۰۰طبیب : بانو حالشان خوب...

شرلوك هلمز كارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نو...

شرلوک هلمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفته بودند صحرا نور...

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش واتسون رفتهبودند صحرا نور...

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانو...

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانو...

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شه...

شرلوک هولمز کارآگاه معروف و معاونش دکتر واتسون به خارج از شه...

شرلوک هلمز، کارآگاه معروف، و معاونش واتسون رفته بودند صحرانو...

انسان از اتفاقاتی که در نزديکش ميافتد غافل و در عوض دور دستها را مي بيند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط