p5

خون اشام من
همان‌طور که مایعِ قرمز رنگ از گلویَم پایین می‌رفت، حسی غریب در وجودم جان می‌گرفت. گرمایی که از نوشیدنی فوران کرده بود، انگار نه تنها خستگیِ راه را از تنم بیرون می‌کرد، بلکه خاطراتِ خاک‌گرفته‌ای را نیز در ذهنم زنده می‌ساخت. تصاویری مبهم، مانندِ مهِ غلیظی که آرام‌آرام کنار می‌رود، در مقابلم شکل می‌گرفتند. نوری ملایم، صدایِ خنده‌هایی که آشنا به گوشم می‌رسید، و حسِ امنیتی که در آغوشی گرم غرق شده بودم... اما همه چیز سریع محو می‌شد، انگار که ذهنِ من، از یادآوریِ کاملِ آن‌ها امتناع می‌کرد.

نامجون، که انگار متوجهِ تحولِ(نمیدونم درست نوشتم یا نه) درونم شده بود، با لبخندی محو که گوشه‌یِ لبش را بالا انداخته بود، گفت: «می‌بینم که گذشته دارد بیدار می‌شود. خوب است. این اولین قدم است.» او به سمتِ پنجره رفت و به تاریکیِ بیرون خیره شد. «این جنگل، شاهدِ خیلی چیزها بوده. و ما... ما شاهدانِ ابدیِ آن هستیم.»

جین، که کنارم نشسته بود و با دقتِ یک مادر، مرا زیرِ نظر داشت، پیاله‌یِ دیگری را به سمتم آورد. «بخور، عزیزم. این‌ها فقط برایِ رفعِ تشنگی نیست. این‌ها بخشی از وجودِ ماست. بخشی که به تو ارث رسیده.»

«ارث؟» کلمه ناخودآگاه از دهانم خارج شد. «منظورتون چیه؟»

تهیونگ، که انگار از سوالِ من سر ذوق آمده بود، نزدیک‌تر شد. چشمانش با برقی خاص می‌درخشید. «منظورش این است که تو... خیلی بیشتر از آن چیزی هستی که فکر می‌کنی.... تو هم خونِ ما در رگ‌هایت داری، هرچند شاید کمرنگ.» او به آرامی انگشتش را رویِ گونه‌ام کشید. «و این حسِ آشنایی که داری؟ این کششی که به سمتِ ما داری؟ این همان پژواکِ دیروز است که در وجودت زنده شده.»

شوگا، که حالا کمی سرحال‌تر به نظر می‌رسید، از جایش بلند شد و با قدم‌هایی آرام به سمتِ ما آمد. «خونِ ما، میراثِ ماست. و تو، بخشی از این میراث هستی. گرچه شاید برایِ مدتی طولانی فراموش کرده باشی.» نگاهش به من بود، اما گویی داشت به یک خاطره‌یِ دور و دراز سخن می‌گفت.

جی‌هوپ، با هیجانِ همیشگی‌اش، دست‌هایش را به هم کوبید. «آره! آره! تو مثلِ ما هستی! فقط شاید... کمی متفاوت! ولی این فرقِ توئه که جذابت می‌کنه!»

جیمین، با لبخندی که حالا دیگر پر از رازداری بود، افزود: «ما سال‌هاست که منتظرت بودیم. ما تو را در این جنگل رها نکردیم. فقط... گذاشتیم زمان بگذرد تا آماده شوی.»

جونگ‌کوک، که تا آن لحظه ساکت بود و مرا با نگاهی عمیق می‌کاوید، ناگهان گفت: «آماده برایِ چه؟ برایِ اینکه بفهمی کی هستی؟ برایِ اینکه دوباره عاشقِ ما بشوی؟» او نزدیک‌تر شد و نفسِ گرمش به صورتم خورد. «ما تو را دوست داریم. تا ابد. و این را فراموش نکن.»

ناگهان، تصویری واضح‌تر در ذهنم شکل گرفت. چهره‌یِ خودم، جوان‌تر، با لباسی قدیمی. و در کنارم... یکی از همین مردان، شاید نامجون، شاید تهیونگ... چهره‌اش در هاله ای از نور بود. لبخند می‌زد، اما در چشمانش غمی عمیق موج می‌زد. انگار که مجبور بود مرا ترک کند.

« مگه من...مگه من شما چندتا پسر رو می‌شناسم؟» زمزمه کردم. «اینجا... یعنی...قبلا هم اومدم اینجا؟»
(یک موضوع بگم از خودتون نپرسین چرا اعضا مثل فردوسی شدن و ات خیلی عامیانه... اگه دقت کنین تو فیلما خون اشام ها خیلی کتابی حرف میزنن برای همین اینطوری کردم که شخصیتشون نزدیک تر به خون اشام بشه😂)

نامجون، سرش را به آرامی تکان داد. «بله. اینجا خانه‌یِ توست. و ما... خانواده‌یِ تو. تو فقط برایِ مدتی طولانی به خواب رفته بودی. اما حالا وقتِ بیداری است. وقتِ یادآوریِ عشقِ ابدیِ ما.»

حسِ آشنایی که داشتم، حالا معنایِ دیگری پیدا کرده بود. این ترس نبود که مرا به سمتِ آن‌ها می‌کشید، بلکه خاطره‌ای گمشده از عشقی کهن بود. عشقی که انگار در وجودِ من، مانندِ بذری خفته، انتظارِ بیداری را می‌کشه
دیدگاه ها (۰)

شاید برای همین عشق مادر به فرزند این‌قدر عمیقه؛ چون فقط دوست...

🤖 هر روز یک قدم به این صحنه نزدیک‌تر می‌شویم...چیزی که تا هم...

فیلیکس و می سان 💋

ایا همیشه تنفر باقی می‌ماند؟✨پارت۳✨_________________🌘🌗🌖🌕🌔🌓🌒_...

پارت ۴۳ماه‌ها بعد مراسم کوچکی گرفتیم.نه مافیا.نه خون‌آشام‌ها...

خدایا...از تو می‌‌خواهم اگر فراموش کردم که#خدای بزرگی دارم؛ ...

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت ششم | گردنبندی که مال من نبود«مادرت؟»«آر...

سناریو جونگکوک

هر روز انتخاب‌های کوچکی داریم که در آینده، تفاوت‌های بزرگی ا...

معرفی انیمه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط