{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#عشق_ممنوعه‌_شب

#عشق_ممنوعه‌_شب
پارت ششم | گردنبندی که مال من نبود

«مادرت؟»
«آره.»
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با صدایی آرام گفت:
«این گردنبند... خیلی قبل‌تر از تو وجود داشته.»
«یعنی چی؟»
«یعنی کسی که بهت داده، احتمالاً خودش هم نمی‌دونسته واقعاً چی بهت داده.»
قلبم فرو ریخت.
«تو صاحب قبلی این گردنبند رو می‌شناسی؟»
یونگی به من نگاه کرد.
برای لحظه‌ای چیزی در چشمانش دیدم که قبلاً ندیده بودم.
پشیمانی.
و شاید... ترس.
مدتی سکوت کرد.
بعد بدون اینکه جواب سؤال من را بدهد، گفت:
«کاش نمی‌شناختم.»
و از کنارم رد شد.
«یونگی!»
ایستاد.
«تو از چی می‌ترسی؟»
چند ثانیه پشتش به من ماند.
بعد خیلی آرام گفت:
«از اینکه گذشته دوباره تکرار بشه.»
و رفت.
من همان‌جا ماندم.
اما درست در همان لحظه، سنگ گردنبند دوباره گرم شد.
این بار آن‌قدر گرم که ناخودآگاه آن را از روی گردنم گرفتم.
سنگ برای چند ثانیه به رنگی شبیه نور ماه درخشید.
و ناگهان...
صدای نفس کشیدن کسی از پشت سرم آمد.
برگشتم.
هیچ‌کس نبود.
فقط درِ راهروی طبقه‌ی سوم، که مطمئن بودم لحظه‌ای قبل بسته بود، حالا نیمه‌باز بود.
صدای همان زن از تاریکی بیرون آمد:
«بالاخره... خونش بیدار شده.»
مو به تنم سیخ شد.
آرام پرسیدم:
«خون من؟»
جوابی نیامد.
فقط صدای خنده‌ی خیلی آرامی در راهرو پیچید.
و همان لحظه فهمیدم...
این ماجرا فقط درباره‌ی یک گردنبند قدیمی نبود.
یک چیزی در خون من وجود داشت که حتی خودم هم از آن خبر نداشتم.
و بدتر از همه...
به نظر می‌رسید یونگی از آن خبر داشت.

#مین_یونگی
#چند_پارتی
دیدگاه ها (۰)

صدای دویدن هر لحظه نزدیک‌تر می‌شد.ات ناخودآگاه یک قدم به یون...

🍷 Red Wineپارت ۲۶ — علامتماشین با سرعت از جاده‌ی خیس دور می‌...

_«درِ سیزدهم» 🗝️🕯️هیچ‌کس چیزی نگفت.نام روزیر روی دیوار می‌در...

.....پارت ششم....

فاصله یک لبخند تا جنون

🖤🥀 «معشوقه‌ی مخفی»𓆩 پــارت بیست‌وسوم 𓆪ات با تعجب به جیمین نگ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط