فیلیکس و می سان 💋

فصل دوم: دوباره دیدمت
روز بعد، می‌سان دوباره به همان کافه رفت.
خودش هم نمی‌دانست چرا؛ شاید فقط می‌خواست قهوه بخورد، یا شاید ته دلش امیدوار بود دوباره فیلیکس را ببیند.
در کافه باز شد.
می‌سان سرش را بلند کرد و با دیدن فیلیکس لبخند زد.
فیلیکس هم وقتی او را دید، گفت:
«فکر نمی‌کردم دوباره اینجا ببینمت.»
می‌سان خندید.
«منم همین‌طور.»
فیلیکس روبه‌رویش نشست.
این بار گفت‌وگویشان خیلی راحت‌تر بود. انگار مدت‌ها بود همدیگر را می‌شناختند.
قبل از رفتن، فیلیکس گوشی‌اش را جلو آورد.
«می‌تونم شماره‌ات رو داشته باشم؟»
می‌سان کمی خجالت کشید، اما شماره‌اش را وارد کرد.
چند ثانیه بعد گوشی‌اش زنگ خورد.
پیامی از فیلیکس بود:
«حالا دیگه بهونه‌ای برای گم شدن نداریم.»
می‌سان لبخند زد.
شاید آن روز هنوز نمی‌دانست این آشنایی به کجا می‌رسد...
اما قلبش آرام‌آرام داشت جوابش را پیدا می‌کرد.
پایان.....
پارت سه؟
دیدگاه ها (۱)

سایه‌های قلبℙ𝔸ℝ𝕋𝟞: زیر آسمان سئولساعت نزدیک هشت شب بود.ا/ت ط...

پارت ششم | جای خالیآن روز، لیانا نیامد.جنگکوک اول متوجه نشد....

رمان دختری که هیچکس انتخابش نمیکرد

👑 پارت هشتم | تمرینِ رقصصدای ویولن در سالن تمرین می‌پیچید.لی...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشت پارت ۲۳ | «حرفی که نصفه ماند» 🖤...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۴ یه روز عصر بارون شدید گرفت. کا...

𝓣𝓱𝓮 𝓟𝓻𝓲𝓷𝓬𝓮’𝓼 𝓒𝓱𝓸𝓲𝓬𝓮Part 25هوا تاریک شده بود و گروه دوباره به...

୨୧ ─────────────── ୨୧𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖 🎤🪽𓂃 ࣪˖ ִֶָ «امشب دیگه نمی‌خوام ...

پارت دوم | «اون کی بود؟»ا/ت بعد از کلاس از ساختمان دانشگاه ب...

🍓 مشتری همیشگی 🍰پارت ۳ روزها گذشت.مشتری ناشناس تقریباً هر دو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط