دمون اسلیر
دمون اسلیر
فصل دوم پارت چهارم ♡
مهمان دار قطار با صورتی رنگ پریده:«لطفا بلیتتون را بدید»
زنیتسو:«بفرما...... دستت طلا»
اینوسکه:«مردک قد بلند بگیر........ چرا پسم میدیییییییییی»
تانجیرو:«اینوسکه با ادب باش!..... بفرمایید.... ممنون»
سایورا:«بفرمایید یکیش براب منه و دیگری خواهرم..... سپاس»
چراغ ها هر چند دقیقه یک بار خاموش میشدن
میوکی:«سایورا.... حس بدی دارم از وقتی که اون مهمان دارو دیدم...»
«نمیخواد نگران باشی میوکی..... حتما مریض بوده ولی من به چراغ ها شک دارم!»
خاموش...... روشن
خاموش...... روشن
خاموش..... روشن
صداب جیغ:«عههههههههههههههههه»
میوکی:«شیاطین!»
سایورا:«تنفس ماه....
میوکی:«تنفس مه....
تانجیرو:«تنفس اب...
زنیتسو:«ابوالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفضل!»
اینوسکه:«هه شیطانه شیشتا دست داره
تنفس حیوان فرم....»
سایورا اولین شیطان را کشت در واگن بعدی میوکی دو شیطان را کشت در عقب واگنی که تانجیرو قرار داشت شیطانی ظاهر شد و تانجیرو ان را کشت
ـــــــــــــــــــــ دقایقی بعد ـــــــــــــــــــــــــــــــ
شیاطین نابود شده بودند سایورا و میوکی در کنار هم خوابیده بودن
تانجیرو و زنیتسو کنار هم و اینوسکه روی پاهایشان
در بالای قطار جایی که هیچ مهربانی ای پرسه نمیزد
انمو:«اهه بخوابید عزیزان من بخوابید....»
پنج بچهبا طناب هایی عجیب وارد شدن طناب ها دور دست خودشون و شیطان کش ها بسته شد و خوابیدن
در ذهن سایورا(اینجا کجاست؟...... این کلبه اشناس....... اینجا!......«زنی پیر: سایورا نوه ی عزیزم بیا اینجا ناهار حاضره!»..... چی!!!)
فصل دوم پارت چهارم ♡
مهمان دار قطار با صورتی رنگ پریده:«لطفا بلیتتون را بدید»
زنیتسو:«بفرما...... دستت طلا»
اینوسکه:«مردک قد بلند بگیر........ چرا پسم میدیییییییییی»
تانجیرو:«اینوسکه با ادب باش!..... بفرمایید.... ممنون»
سایورا:«بفرمایید یکیش براب منه و دیگری خواهرم..... سپاس»
چراغ ها هر چند دقیقه یک بار خاموش میشدن
میوکی:«سایورا.... حس بدی دارم از وقتی که اون مهمان دارو دیدم...»
«نمیخواد نگران باشی میوکی..... حتما مریض بوده ولی من به چراغ ها شک دارم!»
خاموش...... روشن
خاموش...... روشن
خاموش..... روشن
صداب جیغ:«عههههههههههههههههه»
میوکی:«شیاطین!»
سایورا:«تنفس ماه....
میوکی:«تنفس مه....
تانجیرو:«تنفس اب...
زنیتسو:«ابوالـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــفضل!»
اینوسکه:«هه شیطانه شیشتا دست داره
تنفس حیوان فرم....»
سایورا اولین شیطان را کشت در واگن بعدی میوکی دو شیطان را کشت در عقب واگنی که تانجیرو قرار داشت شیطانی ظاهر شد و تانجیرو ان را کشت
ـــــــــــــــــــــ دقایقی بعد ـــــــــــــــــــــــــــــــ
شیاطین نابود شده بودند سایورا و میوکی در کنار هم خوابیده بودن
تانجیرو و زنیتسو کنار هم و اینوسکه روی پاهایشان
در بالای قطار جایی که هیچ مهربانی ای پرسه نمیزد
انمو:«اهه بخوابید عزیزان من بخوابید....»
پنج بچهبا طناب هایی عجیب وارد شدن طناب ها دور دست خودشون و شیطان کش ها بسته شد و خوابیدن
در ذهن سایورا(اینجا کجاست؟...... این کلبه اشناس....... اینجا!......«زنی پیر: سایورا نوه ی عزیزم بیا اینجا ناهار حاضره!»..... چی!!!)
- ۱.۶k
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط