مغزم چنان از مسائل مختلف انباشته شده

مغزم چنان از مسائل مختلف انباشته شده
که در شرفِ انفجار است
احساس می‌کنم شقیقه‌هایم می‌کوبد
تپش آن‌ها را حس می کنم
انتظار ندارم که خارق العاده شود
انتظار ندارم که یک شاهکارخلق کنم
خیلی ساده
فقط می خواهم زندگی کنم...
_______________________________
دیدگاه ها (۱)

در طول جنگ دستمالی داشتم که همیشه همراهم بود. این دستمال را ...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②⑨_بخش اول_گاهی او را خندانده ام...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❶_بخش سوم_ بلند می‌شود و دستم را می‌گیرد دمپایی ...

پروانه جان

استی: چیکار می‌کنی؟💕💕🦊: سر برنامه‌ام ㅎㅎㅎاستی: آی‌ااان، یه من...

Dana-Apada

بعضی عشق‌ها شبیه لحظه‌ای کوتاه‌اند؛ می‌آیند، قلب را به تپش م...

مهم❗مهم❗سلام به همگی، دوستای عزیزم و همراهان همیشگی داستان‌ه...

هنوز هم وقتی صدای همآن موسیقیِ خاص در خانه می‌پیچد، انگار زم...

بسم الله الرحمن الرحیم بی‌هدفی از زبان چوپان پیر :عده‌ای هدف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط