اکیپ ۵ نفره پارت ۱۷

عمر
بعد کلی پارگی بلاخره کتاب ها رو پیدا کردیم.
دست سوسن ۸تا و دست من ۶تا بود.
عمر:می خوای من ۴تا یا ۵تا کتاب ازت بگیرم.
سوسن:نه عمر نمی خواد
عمر:چرا انقدر خجالتی شدی تو دختر؟
سوسن:عمر نمی...(۴تا کتاب برداشتم و بعد سوسن گفت)
سوسن:خواد...عمر چرا لج می کنی...مگه من پیکمی ام که خودم نتونم بردارم .
منم برای اینکه انقدر حرف نزنه رفتم جلو و گونه اش رو بوسیدم.
واقعا هم کار کرد؛ولی خیلی خجالت کشید.
عمر:بریم؟!
سوسن:بریم...
از کتابخانه خارج شدیم رفتیم کلاس.
عمر:بفرمائین استاد...
بعد من و سوسن کتاب ها رو گذاشتیم روی میز استاد.
استاد عذرا:ممنونم...می تونید بشینید.
ما هم رفتیم نشستیم سر جاهامون.
استاد عذرا:خب خب خب بچه ها امروز می خوایم کتاب بخونیم.بلند شین بیاین هر کتابی که خواستین رو با بغل دستی هاتون بردارین و خلاصه اش رو داخل یک برگه همانگ و باهم و یکی بنویسین و اگر هم نتونستین تمومش کنین نگران نباشین تا ۳ روز وقت دارین.
#یاسمین
من و جمیله بلند شدیم و رفتیم جلو و کتاب:شاهزاده رو برای دوتامون برداشتم(نکته همه‌ی اسم این کتاب ها خیالیه اما به اسماشون و چه کسایی برشون می دارن دقت کنین)
بعد آیبیکه و برک کتاب:عشق اما نفرت رو برداشتن بعد عمر و سوسن کتاب:عشق صمیمی رو برداشتن.
لیلا و تولگا:خواب و بیداری و اوعلجان:هرگز.
الیف: قبول.
لیدیا و سارپ:عشق پوچ و آسیه و دوروک:جدایی...
بعد استاد عذرا گفت:راستی بچه ها ایشون الیف همکلاسی جدیدتون هستن.(سرعت مغز و چشم بسیار کم است🤣)
الیف:HI.(اوووووحح چه باکَلاسسسسس)
بعضی هامون به الیف سلام کردیم اما خب معلومه که با نفرت تمام این کار رو کردیمو الیف هم سرجاش نشست.
اوعلجان:استاد نمیشع خونه انجام بدیمو اینجا استراحت کنیم؟
استاد عذرا:باشه اوعلجان ، مشکلی نداره
اوعلجان:خیلی ممنون
من و جمیله شروع کردیم به خوندن کتاب...........ادامه دارد😁❤️‍🔥
#یازگی #آسیه #اونور #دوروک #اونیاز #آسدور #لیزگه #سوسن #ییعیت #عمر #ییعیلیز #سوسعم #ملیس #آیبیکه #رجب #برک #رجمل #آیبر #ایلول #یاسمین #برکعلی #تولگا #یاستول #نیلسو #جمیله #نیلبرک #جمتول #جیهان #اوعلجان #دیلارا #الیف #خواهران_و_برادرانم #سریال_ترکیه_ای #سریال
حمایت کنین لطفا😇😅
ینی لیاقت یه لایک رو نداره زیبا؟!💫🫂
باییی....🤌🏻🇹🇷
دیدگاه ها (۱)

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇17ویو هویج:نامجون نمی‌دونست دقیقاً ا...

Forbidden love④کوک: منم چیزی یادم نمیاد منم مست بودما/ت: ازت...

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.خوشح...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

سریال خواهران و برادرانم 🎤🎸🎤🎸🎤

دعوا های خواهران و برادرانم @ ‌‌

ادیت خودم🙋‍♀️#اسدور#ایبر#سوعسم#برک#ایبیکه#اسیه #دوروک#عمر#سو...

#خواهران_برادران #عمر#دوروک#اسیه#سوسن#برک##ایبیکه#کادیر#ملیس...

زندگــیـه منـــی زنــدگــیمــی🖇💕

این داستان = خواهر برادرای عمر🤣

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط