{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Like Swan 🦢

Like Swan 🦢
#like_swan
#𝑃𝑇17
ویو هویج:
نامجون نمی‌دونست دقیقاً از چی عصبانیه.
از لی یان؟از ات؟ یا از خودش که به جای اینکه مثل همیشه به کارهاش برسه، داشت به نزدیکی دو نفر فکر می‌کرد؟
دستش رو از حالت مشت‌شده باز کرد و نفس عمیقی کشید.
_ خیلی مسخره‌ست...
اما هرچقدر سعی می‌کرد به خودش بقبولونه که موضوع مهمی نیست، تصویر ات که با لبخند کنار لی یان ایستاده بود، از ذهنش بیرون نمی‌رفت.
و بدتر از همه؟
اون لبخندو برای خودش میخواست نه اون پسره ی چینی.
چند دقیقه بعد: بیرون مدرسه
ات و لی یان از در اصلی مدرسه بیرون اومدن.
هوا کمی خنک شده بود و خیابون شلوغی همیشگی بعد از تعطیلی رو داشت.
= خب، این سمت یه کتاب‌فروشی هست، اون طرف هم یه کافه‌ی کوچیک. البته اگه بخوای جای خاصی بری، باید از اومی بپرسی. اون کل محله رو با شکمش کشف کرده.
لی یان خندید.
+ یعنی غذا خوردن رو خوب بلده؟
= نه، یعنی هرجا بوی غذا بیاد، پیداش می‌شه.
+ پس باید یه روز باهاش بریم غذا بخوریم.
ات سرش رو به نشونه‌ی تأیید تکون داد.
= آره، البته اگه اجازه بده تو پول غذا رو بدی.
+ چرا؟
= چون اومی معتقده دوست خوب کسیه که همیشه مهمونش کنه.
+ پس من باید مراقب باشم.
= اومی بچه خوبیه فقط شیطونه.
هر دو خندیدن.
لی یان چند لحظه سکوت کرد و بعد با لحنی آروم‌تر گفت:
+ ات؟
= هوم؟
+ تو همیشه این‌قدر با همه راحتی؟
ات کمی مکث کرد.
= نه بابا. من؟ اصلاً.
لی یان با تعجب نگاهش کرد.
+ ولی خیلی راحت با من حرف می‌زنی.(احساساتی نشو جان عمت🙄 فکر کردی خاصی؟)
= خب... تو هم آدم بدی نیستی.(ات ببنددددد🔪)
+ این تعریف بود؟
= نه، داشتم شخصیتت رو بررسی می‌کردم.
لی یان خندید.
+ نتیجه چی شد؟
ات با لبخند نگاهش کرد.
= فعلاً قابل قبولی.
+ فعلاً؟
= زیادی ذوق نکن.
لی یان خندید، اما چند ثانیه بعد، نگاهش روی صورت ات موند.
+ خوشحالم که باهات آشنا شدم.
ات برای لحظه‌ای حرفی نزد.
این جمله رو قبلاً هم شنیده بود، اما لحن لی یان باعث شد لبخند کوچیکی روی لبش بشینه.
= منم خوشحالم.
همون موقع، صدای آشنایی از پشت سرشون بلند شد.
_ ات.
نامجون چند قدم اون‌طرف‌تر ایستاده بود. یک پوشه زیر بغلش داشت و موبایلش توی دستش بود.
= بله استاد؟
نگاه نامجون ابتدا روی ات قرار گرفت، بعد به لی یان رسید.
_ هنوز نرفتید؟
= داشتم اطراف مدرسه رو به لی یان نشون می‌دادیم.
_ خوبه.
لی یان با لبخند جلوتر اومد.
+ استاد، شما این اطراف زندگی می‌کنید؟(فوضولی؟)
_ نه. برای برداشتن چندتا برگه برگشتم.
+ آها.
چند لحظه سکوت شد.
ات که متوجه فضای کمی عجیب شده بود، سریع گفت:
= ما دیگه داشتیم می‌رفتیم. فقط کتاب‌فروشی مونده.
نامجون نگاه کوتاهی بهش انداخت.
_ کتاب‌فروشی؟
= بله.
_ خوبه. فقط دیر به خونه نرسید.
لحنش عادی بود. خیلی عادی.
اما وقتی لی یان با لبخند گفت:
+ نگران نباشید استاد، من مراقب ات هستم(عوققق)
چشم‌های نامجون برای لحظه‌ای روی صورتش ثابت موند.
_ خودت هم باید مراقب باشی.
لی یان سر تکون داد.
+ چشم.
ات به نامجون نگاه کرد. نمی‌دونست چرا حس می‌کرد چیزی توی لحنش تغییر کرده.
نامجون هم انگار متوجه نگاهش شده بود، چون سریع پوشه رو جابه‌جا کرد و گفت:
_ من دیگه می‌رم.
= خداحافظ استاد.
_ خداحافظ.
ات و لی یان راه افتادن.
نامجون هم به سمت مدرسه برگشت.
فقط این بار، برخلاف چند دقیقه‌ی قبل، ذهنش درگیر برگه‌های روی میز نبود.
«من مراقب اتم؟»
با اخم کوچیکی زیر لب گفت:
_ ات خودش میتونه مراقب باشه
کتاب‌فروشی:
ات یک کتاب رو از قفسه بیرون کشید و به لی یان نشون داد.
= این کتاب خوبه. البته من هنوز نصفش رو نخوندم، ولی جلدش قشنگه.
لی یان کتاب رو گرفت.
+ تو کتاب رو بر اساس جلد انتخاب می‌کنی؟
= نه همیشه. ولی خب... جلد قشنگ امتیاز محسوب می‌شه.
+ پس اگه بخوام یه کتاب بهت هدیه بدم، باید جلدش قشنگ باشه؟
ات سرش رو بالا آورد.
= هدیه؟
لی یان لبخند زد.
+ آره. یه روزی
ات چند لحظه نگاهش کرد و بعد شونه بالا انداخت.
= خب... اگه داستانش هم خوب باشه، بد نیست.
+ یادم می‌مونه.
ات کتاب رو از دستش گرفت و سر جاش گذاشت.
= حالا بیا بریم.
وقتی از کتاب‌فروشی بیرون اومدن، لی یان به ساعتش نگاه کرد.
+ ات، فردا هم وقت داری؟(ببخشید من واقعا حرف میزنما ولی اخه... فوضولیییی؟ نه من میخوام بدونم فوضولیییی؟)
ات بهش نگاه کرد.
= برای چی؟
+ می‌خواستم یه جای دیگه رو هم ببینم. مثلاً اون پارکی که گفتی.(خودت گمشو برو)
ات کمی فکر کرد.
= آره، فکر کنم.
+ عالیه.
لبخند لی یان کمی بیشتر شد.
+ پس فردا می‌بینمت.
ات هم لبخند زد.
= باشه.
ـــــــ
به زودی پارتای بعدو میزارم پلیز حمایت کن🧚🏻‍♀️
🥕#فندوم_هویجی
🥕#هویج_خانم
🥕#مامی_و_هویجاش
🥕#هویج
🥕#ملکه_هویجی
🥕 #قلم_هویجی
🥕 #دنیای_هویج
#معروف_پرست_نباشیم
دیدگاه ها (۲۱)

Like swan🦢#like_swan PT 18 ویو هویجی: خونه ی نامجون: شباومی ...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇19ویو هویج:_ دایی... تو از ات خوشت م...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇16ویو هویج:چند روز از ورود لی یان به ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇15ویو هویج: یک هفته گذشت.یک هفته‌ای ک...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇24ویو هویج:حیاط مدرسه شلوغ بود.زنگ تف...

Like Swan 🦢#like_swan#𝑃𝑇20ویو هویج:روز بعد، مدرسه مثل همیشه ...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇23ویو هویج:نامجون از وقتی ات از دفترش...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇22ویو هویج:بعد از اون روز، ات سعی کرد...

Like Swan 🦢#like_swan𝑃𝑇25ویو هویج:حیاط هنوز شلوغ بود. اما بر...

like swan🦢#like_swan PT26𝑙𝑎𝑠𝑡 𝑝𝑎𝑟𝑡🧚🏻‍♀️ویو هویج: نامجون دوبا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط