𐙚 پارت ³ | ویو نامرا
𐙚 پارت ³ | ویو نامرا
صدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و همه کمکم شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
موکا آخرین گاز ساندویچش رو خورد و گفت:
ـ بالاخره! فکر کردم این زنگ هیچوقت نمیخوره.
دستمالم رو برداشتم و گفتم:
ـ تو که تمام مدت داشتی غذا میخوردی، چه عجلهای داری؟
ـ خانوم، من برای درس خوندن اومدم مدرسه، نه اینکه کل روز توی سالن غذاخوری باشم!
با خنده گفتم:
ـ آره، معلومه. مخصوصاً وقتی زنگ تفریح فقط به فکر شکمتی!
موکا با آرنج زد به بازوم.
ـ خیلی حرف میزنیها!
وسایلمون رو جمع کردیم و از سالن غذاخوری بیرون رفتیم.
توی راهرو، موکا مشغول تعریف کردن اتفاقی بود که دیروز برای یکی از بچههای کلاس افتاده بود. منم داشتم به حرفهاش گوش میدادم که صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد.
ـ نامرااا!
چشمهام رو بستم.
نه... امکان نداره.
بدون اینکه برگردم، زیر لب گفتم:
ـ موکا، اگه این همونیه که فکر میکنم، همین الان منو ببر یه کشور دیگه.
موکا خندهش رو نگه داشت.
ـ چرا؟ شاید اومده ازت عذرخواهی کنه!
ـ بابت چی؟
ـ بابت اینکه هنوز زندهست و اعصابت رو خرد میکنه!
برگشتم و با حرص نگاهش کردم.
ـ تو اصلاً دوست منی؟
ـ معلومه! بهترین دوستت!
صدای قدمها نزدیکتر شد.
ـ بهبه! چه جلسهی مهمی اینجا تشکیل شده!
سوهو خودش رو به ما رسوند و دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت.
نگاهش کردم.
ـ باز تو؟!
ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ چیه؟ دلت برام تنگ شده بود؟
ـ آره، خیلی! داشتم فکر میکردم چرا هنوز نرفتی یه جای دور که دیگه نبینمت!
سوهو خندید.
ـ خب، میتونستی بگی. نمیدونستم اینقدر برات مهمم!
ـ سوهو!
ـ جانم؟
با شنیدن جوابش، برای یه لحظه زبونم بند اومد.
جانم؟! این چرا اینجوری جواب میده؟!
موکا سرش رو پایین انداخته بود تا خندهش رو کنترل کنه.
سوهو کمی خم شد تا صورتم رو بهتر ببینه.
ـ چیه؟ دوباره هنگ کردی؟
سریع یه قدم عقب رفتم.
ـ برو کنار! دیرمون میشه!
از کنارش رد شدم و به طرف کلاس راه افتادم.
صدای خندهش از پشت سرم بلند شد.
ـ باشه بابا! ندو، نمیخورمت!
زیر لب گفتم:
ـ کاش میخوردی، حداقل دیگه حرف نمیزدی!
ـ چی گفتی؟
با وحشت برگشتم.
ـ هــیچی!
لبخند شیطونی زد.
ـ آهان. باشه، خانوم هیچی!
موکا خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت.
ـ بیا بریم، قبل از اینکه یکیتون اون یکی رو بکشه!
ـ من که کاری به کارش ندارم!
سوهو از پشت سر گفت:
ـ آره، منم فقط دارم با عشق و علاقه زندگی میکنم!
برگشتم و با حرص گفتم:
ـ تو یکی لطفاً ساکت شو!
اونم دستش رو به نشونهی تسلیم بالا برد.
ـ چشم، رئیس!
بالاخره وارد کلاس شدیم.
معلم هنوز نیومده بود و بچهها سر جاشون نشسته بودن. من کیفم رو روی میز گذاشتم و مشغول درآوردن کتابهام شدم.
موکا کنارم نشست و آروم گفت:
ـ نامرا؟
ـ هوم؟
ـ یه چیزی بگم، ناراحت نمیشی؟
بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
ـ بستگی داره چی بگی.
لبخند مرموزی زد.
ـ به نظرم سوهو از اذیت کردن تو خوشش میاد.
کتابم رو محکم روی میز گذاشتم.
ـ موکا، به خدا اگه یه بار دیگه اسم اینو بیاری...
ـ باشه، باشه! چیزی نگفتم!
همون لحظه معلم وارد کلاس شد و همه سر جاشون نشستیم.
دفترم رو باز کردم و سعی کردم تمام حواسم رو به درس بدم.
چند دقیقهای گذشته بود که یه تیکه کاغذ روی میزم افتاد.
با تعجب نگاش کردم.
کاغذ رو باز کردم.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«خانوم رئیس، هنوز ازم متنفری؟»
زیرش هم یه شکلک خندان کشیده بود.
آروم سرم رو بلند کردم.
سوهو از ردیف کناری نگام میکرد و به محض اینکه چشممون به هم افتاد، لبخند زد و با ابروهاش اشاره کرد که جواب بدم.
با حرص پشت کاغذ نوشتم:
«بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.»
کاغذ رو به طرفش سر دادم.
چند لحظه بعد دوباره برگشت.
این بار نوشته بود:
«پس چرا هر بار منو میبینی، نگام میکنی؟»
قلمم بین انگشتهام ثابت موند.
این پسره واقعاً روانیه!
سریع نوشتم:
«چون جلوی چشممی، نابغه!»
کاغذ رو پس فرستادم و سعی کردم به درس گوش بدم.
اما چند ثانیه بعد، صدای خندهی خفهی سوهو رو شنیدم.
معلم برگشت.
ـ آقای کیم! چیزی خندهدار هست که با ما هم به اشتراک بذارید؟
سوهو صاف نشست و خیلی جدی جواب داد:
ـ خیر، خانم. فقط داشتم به درس شما فکر میکردم.
چند نفر از بچهها خندیدن.
معلم با شک نگاهش کرد.
ـ پس امیدوارم بتونید به سؤال بعدی هم جواب بدید.
میجو:دستم شکست😭
صدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و همه کمکم شروع کردن به جمع کردن وسایلشون.
موکا آخرین گاز ساندویچش رو خورد و گفت:
ـ بالاخره! فکر کردم این زنگ هیچوقت نمیخوره.
دستمالم رو برداشتم و گفتم:
ـ تو که تمام مدت داشتی غذا میخوردی، چه عجلهای داری؟
ـ خانوم، من برای درس خوندن اومدم مدرسه، نه اینکه کل روز توی سالن غذاخوری باشم!
با خنده گفتم:
ـ آره، معلومه. مخصوصاً وقتی زنگ تفریح فقط به فکر شکمتی!
موکا با آرنج زد به بازوم.
ـ خیلی حرف میزنیها!
وسایلمون رو جمع کردیم و از سالن غذاخوری بیرون رفتیم.
توی راهرو، موکا مشغول تعریف کردن اتفاقی بود که دیروز برای یکی از بچههای کلاس افتاده بود. منم داشتم به حرفهاش گوش میدادم که صدای آشنایی از پشت سرم بلند شد.
ـ نامرااا!
چشمهام رو بستم.
نه... امکان نداره.
بدون اینکه برگردم، زیر لب گفتم:
ـ موکا، اگه این همونیه که فکر میکنم، همین الان منو ببر یه کشور دیگه.
موکا خندهش رو نگه داشت.
ـ چرا؟ شاید اومده ازت عذرخواهی کنه!
ـ بابت چی؟
ـ بابت اینکه هنوز زندهست و اعصابت رو خرد میکنه!
برگشتم و با حرص نگاهش کردم.
ـ تو اصلاً دوست منی؟
ـ معلومه! بهترین دوستت!
صدای قدمها نزدیکتر شد.
ـ بهبه! چه جلسهی مهمی اینجا تشکیل شده!
سوهو خودش رو به ما رسوند و دستهاش رو توی جیب شلوارش گذاشت.
نگاهش کردم.
ـ باز تو؟!
ابروهاش رو بالا انداخت.
ـ چیه؟ دلت برام تنگ شده بود؟
ـ آره، خیلی! داشتم فکر میکردم چرا هنوز نرفتی یه جای دور که دیگه نبینمت!
سوهو خندید.
ـ خب، میتونستی بگی. نمیدونستم اینقدر برات مهمم!
ـ سوهو!
ـ جانم؟
با شنیدن جوابش، برای یه لحظه زبونم بند اومد.
جانم؟! این چرا اینجوری جواب میده؟!
موکا سرش رو پایین انداخته بود تا خندهش رو کنترل کنه.
سوهو کمی خم شد تا صورتم رو بهتر ببینه.
ـ چیه؟ دوباره هنگ کردی؟
سریع یه قدم عقب رفتم.
ـ برو کنار! دیرمون میشه!
از کنارش رد شدم و به طرف کلاس راه افتادم.
صدای خندهش از پشت سرم بلند شد.
ـ باشه بابا! ندو، نمیخورمت!
زیر لب گفتم:
ـ کاش میخوردی، حداقل دیگه حرف نمیزدی!
ـ چی گفتی؟
با وحشت برگشتم.
ـ هــیچی!
لبخند شیطونی زد.
ـ آهان. باشه، خانوم هیچی!
موکا خودش رو بهم رسوند و دستم رو گرفت.
ـ بیا بریم، قبل از اینکه یکیتون اون یکی رو بکشه!
ـ من که کاری به کارش ندارم!
سوهو از پشت سر گفت:
ـ آره، منم فقط دارم با عشق و علاقه زندگی میکنم!
برگشتم و با حرص گفتم:
ـ تو یکی لطفاً ساکت شو!
اونم دستش رو به نشونهی تسلیم بالا برد.
ـ چشم، رئیس!
بالاخره وارد کلاس شدیم.
معلم هنوز نیومده بود و بچهها سر جاشون نشسته بودن. من کیفم رو روی میز گذاشتم و مشغول درآوردن کتابهام شدم.
موکا کنارم نشست و آروم گفت:
ـ نامرا؟
ـ هوم؟
ـ یه چیزی بگم، ناراحت نمیشی؟
بدون اینکه نگاهش کنم، گفتم:
ـ بستگی داره چی بگی.
لبخند مرموزی زد.
ـ به نظرم سوهو از اذیت کردن تو خوشش میاد.
کتابم رو محکم روی میز گذاشتم.
ـ موکا، به خدا اگه یه بار دیگه اسم اینو بیاری...
ـ باشه، باشه! چیزی نگفتم!
همون لحظه معلم وارد کلاس شد و همه سر جاشون نشستیم.
دفترم رو باز کردم و سعی کردم تمام حواسم رو به درس بدم.
چند دقیقهای گذشته بود که یه تیکه کاغذ روی میزم افتاد.
با تعجب نگاش کردم.
کاغذ رو باز کردم.
روی کاغذ نوشته شده بود:
«خانوم رئیس، هنوز ازم متنفری؟»
زیرش هم یه شکلک خندان کشیده بود.
آروم سرم رو بلند کردم.
سوهو از ردیف کناری نگام میکرد و به محض اینکه چشممون به هم افتاد، لبخند زد و با ابروهاش اشاره کرد که جواب بدم.
با حرص پشت کاغذ نوشتم:
«بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی.»
کاغذ رو به طرفش سر دادم.
چند لحظه بعد دوباره برگشت.
این بار نوشته بود:
«پس چرا هر بار منو میبینی، نگام میکنی؟»
قلمم بین انگشتهام ثابت موند.
این پسره واقعاً روانیه!
سریع نوشتم:
«چون جلوی چشممی، نابغه!»
کاغذ رو پس فرستادم و سعی کردم به درس گوش بدم.
اما چند ثانیه بعد، صدای خندهی خفهی سوهو رو شنیدم.
معلم برگشت.
ـ آقای کیم! چیزی خندهدار هست که با ما هم به اشتراک بذارید؟
سوهو صاف نشست و خیلی جدی جواب داد:
ـ خیر، خانم. فقط داشتم به درس شما فکر میکردم.
چند نفر از بچهها خندیدن.
معلم با شک نگاهش کرد.
ـ پس امیدوارم بتونید به سؤال بعدی هم جواب بدید.
میجو:دستم شکست😭
- ۲۵۴
- ۲۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط