{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃

𓂃 𐙚 پارت ۲۹ | ویو ته‌یونگ 𐙚 𓂃

داشت با لبخند نگاهم می‌کرد.
خوشحال بودم که دوباره اون لبخند آرامش‌بخشش رو می‌دیدم.

رفتم سمتش، دستش رو گرفتم و گفتم:

&: ببخشید...

سرم رو پایین انداختم.

×: برای چی؟

&: به خاطر اینکه باعث شدم الان اینجایی...

×: اصلاً این حرف رو نزن. دیگه نمی‌خوام بشنوم.

لبخند زدم.

&: باشه، دختر کوچولو.

برای اولین بار، وقتی این حرف رو زدم، جوابم رو نداد.

بقیه هم اومدن. رینا کنار آت ایستاد و گفت:

$: خوشحالم حالت خوب شده.

کوک هم از اون طرف گفت:

کوک: دیگه آسیب نبینی.

آت خندید و گفت:

×: باشه... باشه.

همون موقع دکتر وارد اتاق شد.

دکتر: خب آت خانم، حالت چطوره؟

×: بهترم. ولی سرم کمی درد می‌کنه

دکتر: خوبه. طبیعی بخاطره اینکه سرت ضربه خورده

کمی مکث کرد و گفت:

دکتر: به نظر میاد بدنت اون‌قدر که خودت قوی هستی، قوی نیست. پس بیشتر مراقب خودت باش.

آت خنده‌ای کرد.

دکتر: می‌تونی مرخص بشی و بری.

×: ممنونم.

ته یونگ رو به دکتر کرد

&:دکتر دارویی نمی‌خواد بگیرم

دکتر:نه فقط بفرمایید صندوق حساب کنید

&:بله چشم

آت:

تا اینکه خواستم چیزی بگم ته یونگ رفت

بعد چند دقیقه آمد

&:حساب کردم بریم

لبخندی زدم

×:ممنونم

&:خواهش میکنم
آت مرخص شد.

𓂃 𐙚

ویو راوی

آت مرخص شد و ته اونو رسوند خونه. آت وقتی به خونه رسید، وارد شد.

𓂃 𐙚

ویو آت🩷

رفتم خونه، حموم کردم، خونه رو جمع کردم و تکالیفم رو نوشتم. بعد رفتم پایین تا برای شام یه چیزی درست کنم.

چند دقیقه فکر کردم و در نهایت تصمیم گرفتم پاستا درست کنم.

مشغول درست کردن پاستا شدم و بعد از حدود یک ساعت آماده شد.

داشتم ظرف‌ها رو می‌شستم که رینا زنگ زد.

زینگ...

زینگ...

جواب دادم.

×: آلو؟

$: آلو، گاو جونم!

خندیدیم.😂

×: جانم، کار داشتی؟

$: آره، تازه می‌خوام بیام پیشت.

×: چه خوب! بدو بیا، غذا درست کردم.

$: اووو، اومدم!

تماس رو قطع کردیم. چند لحظه بعد صدای در اومد.

تق...

تق...

رفتم در رو باز کردم؛ رینا بود.

×: سلامممممم!

$: سلامممم! چه بوی غذایی میاد!

خندیدم.

×: خیلی خوب، برو تو.

رفتیم داخل. شروع کردم به چیدن میز، بعد نشستیم و شروع به خوردن کردیم

داشتیم غذا می‌خوردیم که رینا با دهن پر گفت

$:از/تا فیلم ببینیم

×:آره حتما
.

ویو بعد از غذا

دوتا بستنی برداشتم و رفتیم نشستیم تا فیلم ببینیم.

چند ساعت بعد، رینا رفت. منم لباسم رو عوض کردم و رفتم سراغ اکسپلورگردی.

بعد از سه ساعت گوشی دست گرفتن، بالاخره خسته شدم و خوابیدم.

توی خواب یادم اومد که دو هفته‌ست سر کار نرفتم.

تصمیم گرفتم فردا بعد از مدرسه برم سر کار.

داشتم بهش فکر می‌کردم که نفهمیدم کی خوابم برد...

𐙚گاهی نگرانی یعنی فقط دلت بخواد کسی که برات مهمه، سالم بمونه؛ حتی وقتی نمی‌تونی همیشه مراقبش باشی𐙚

𓆩🦋 계속됩니다... 𐙚𓆪

...ادامه دارد

𓂃 𐙚 𝑽 𐙚 𓂃
دیدگاه ها (۱۲)

چقدر قشنگ حسودی می‌کنه🩷🎀

گاهی عشق هم اشتباس😞

چشماتون چه رنگیه ؟من قهوه ای ❤️

خیلی دوست داشتم چهرشو ببینم 🎀🩷

رمان:(تا وقتی که عاشقت بشم)

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

رمان :( تا وقتی که عاشقت شدم )

رمان(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )^_^

رمان :(مان تا وقتی که عاشقت شدم )

ادامه پارت ۳۳^_^

رمان :(تا وقتی که عاشقت شدم )

رمان :تا وقتی که عاشقت شدم ^_^

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط