بسم رب الشهداء...
بسم رب الشهداء...
یک همرزم..
یک خاطره...
آقا محمدتقی هیچوقت توی کار کسی دخالت نمی کرد، کسی پشت سرش ندیدم حرف بدی بزنه وغیبت کنه؛ همه دوسش داشتند...
در ماموریت ها وقتی می رفت پست می داد گاهی بر می گشت می دید غذا تموم شده وچیزی نمی گفت .می رفت اگه از باقیمانده غذای بچه ها چیزی بود همون ومی خورد واگرم نبود اصلا حرفی نمی زد...
تا جایی که قدرت داشت کارهاش وانجام می داد وبهش می گفتیم خستگی ناپذیر...
گاهی اگه باز پست داشت وبر میگشت برای استراحت وجای خوابیدن نبود طوری خودش رو یه گوشه مچاله می کرد وبه سختی می خوابید تا بقیه رو از خواب بیدار نکنه یا کسی اذیت نشه...
حتی گاهی بچه ها توی چادر می گفتن ومی خندیدن وبعد مدتی متوجه می شدن آقامحمدتقی نیست، می رفتن دنبالش می دیدن در حال شستن جوراب های بچه هاست یا واکس زدن پوتین های بچه ها...
آقا محمدتقی در قلب های بچه ها جاودانه شد...
خاطره ای بود اززبان همرزم شهید محمدتقی سالخورده.شهید سالخورده 21فروردین 95 به شهادت رسیدند و به کاروان شهدای مدافعین حرم پیوستند...
شهادت جامونده های گنه کار صلوات. .
یک همرزم..
یک خاطره...
آقا محمدتقی هیچوقت توی کار کسی دخالت نمی کرد، کسی پشت سرش ندیدم حرف بدی بزنه وغیبت کنه؛ همه دوسش داشتند...
در ماموریت ها وقتی می رفت پست می داد گاهی بر می گشت می دید غذا تموم شده وچیزی نمی گفت .می رفت اگه از باقیمانده غذای بچه ها چیزی بود همون ومی خورد واگرم نبود اصلا حرفی نمی زد...
تا جایی که قدرت داشت کارهاش وانجام می داد وبهش می گفتیم خستگی ناپذیر...
گاهی اگه باز پست داشت وبر میگشت برای استراحت وجای خوابیدن نبود طوری خودش رو یه گوشه مچاله می کرد وبه سختی می خوابید تا بقیه رو از خواب بیدار نکنه یا کسی اذیت نشه...
حتی گاهی بچه ها توی چادر می گفتن ومی خندیدن وبعد مدتی متوجه می شدن آقامحمدتقی نیست، می رفتن دنبالش می دیدن در حال شستن جوراب های بچه هاست یا واکس زدن پوتین های بچه ها...
آقا محمدتقی در قلب های بچه ها جاودانه شد...
خاطره ای بود اززبان همرزم شهید محمدتقی سالخورده.شهید سالخورده 21فروردین 95 به شهادت رسیدند و به کاروان شهدای مدافعین حرم پیوستند...
شهادت جامونده های گنه کار صلوات. .
- ۱.۵k
- ۲۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط