فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❼❼
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
جملهی آخر فایل هنوز در ذهن ا/ت میچرخید.
«کسی که بیشتر از همه از گذشتهی من خبر داشت.»
یونگی لپتاپ را دوباره باز کرد.
— باید بفهمیم این فایل از کجا ارسال شده.
انگشتهایش روی صفحهکلید حرکت کردند.
چند پنجره پشت سر هم باز شد.
تهیونگ پرسید:
— چیزی پیدا کردی؟
— هنوز نه.
یونگی اطلاعات فایل را بررسی کرد.
— فرستنده مخفی شده.
ا/ت آرام گفت:
— یعنی حتی نمیخواد بدونیم کجاست.
یونگی سرش را تکان داد.
— یا نمیتونه بذاره بفهمیم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به ا/ت انداخت.
— چرا؟
یونگی لحظهای مکث کرد.
— چون اگه کسی که این فایلها رو ساخته، واقعاً از شورای سایه میترسه...
نگاهش روی صفحه ثابت ماند.
— احتمالاً دلیل خوبی داره.
ا/ت چیزی نگفت.
چشمهایش دوباره روی فایلهای قدیمی افتاد.
چندین فایل.
چندین صدای شبیه پدرش.
و فقط یک صدای واقعی.
پدرش.
صدایی که قبل از مرگش برای دخترش ضبط کرده بود.
ا/ت آرام گفت:
— یه چیز دیگه...
تهیونگ نگاهش کرد.
— چی؟
— کسی که صدای بابام رو تقلید کرده، فقط حرفهای معمولی نزده.
لپتاپ را به سمت خودش کشید.
— توی بعضی فایلها چیزهایی گفته شده که فقط آدمهای خیلی نزدیک به بابام میدونستن.
یونگی گفت:
— یعنی اطلاعاتش دست اول بوده.
— آره.
ا/ت به فکر فرو رفت.
— خیلی دست اول.
تهیونگ آرام پرسید:
— پدرت چند نفر رو واقعاً به خودش نزدیک میدونست؟
ا/ت کمی فکر کرد.
— آدمهای زیادی اطرافش بودن...
مکث کرد.
— ولی به بیشترشون اعتماد نداشت.
— یک نفر چی؟
ا/ت نگاهش کرد.
— چی؟
تهیونگ گفت:
— کسی که واقعاً بهش اعتماد داشت.
ا/ت جواب نداد.
چیزی در ذهنش تکان خورد.
یک خاطرهی قدیمی.
تصویری محو از دوران کودکی.
پدرش گاهی با مردی ملاقات میکرد.
مردی که ا/ت هیچوقت چهرهاش را درست به خاطر نداشت.
همیشه کمی دورتر میایستاد.
همیشه آرام بود.
و پدرش وقتی او را میدید، رفتار متفاوتی داشت.
اما هر بار ا/ت دربارهاش پرسیده بود، پدرش فقط گفته بود:
«یکی از دوستامه.»
ا/ت ناگهان از جا بلند شد.
تهیونگ متوجه تغییر چهرهاش شد.
— چی یادت اومد؟
ا/ت آرام گفت:
— یه نفر.
یونگی لپتاپ را بست.
— کی؟
— نمیدونم.
مکث کرد.
— اسمش رو یادم نیست.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
— هرچی یادت میاد بگو.
ا/ت چشمهایش را بست.
— مرد بود.
— حدوداً چه سنی؟
— نمیدونم... اون موقع بچه بودم.
— ظاهرش؟
— همیشه لباسهای تیره میپوشید.
مکث.
— و بابام وقتی با اون حرف میزد، خیلی آرومتر بود.
تهیونگ پرسید:
— چیزی دیگه؟
ا/ت کمی فکر کرد.
— یه بار از بابام پرسیدم چرا اون آقا همیشه تنها میاد.
پدرش چه جوابی داده بود؟
ا/ت ساکت ماند.
بعد آهسته گفت:
— گفت: «چون بعضی آدمها هرچی کمتر دیده بشن، بیشتر زنده میمونن.»
یونگی و تهیونگ به هم نگاه کردند.
جمله ساده بود.
اما حالا معنای دیگری داشت.
یونگی سریع لپتاپ را باز کرد.
— صبر کن.
چند دقیقه جستوجو کرد.
— توی هیچکدوم از پروندههای شورای سایه، اسم چنین شخصی نیست.
ا/ت گفت:
— یعنی؟
— یعنی اگر این آدم واقعاً وجود داشته...
نگاهش را بالا آورد.
— شورای سایه احتمالاً از وجودش خبر نداشته.
اتاق ساکت شد.
تهیونگ آرام گفت:
— برای همین زنده مونده.
ا/ت به فایلها نگاه کرد.
حالا همهچیز کمی منطقیتر به نظر میرسید.
کسی که پدرش را میشناخت.
کسی که اطلاعاتی را میدانست که دیگران نمیدانستند.
کسی که صدای او را میتوانست تقلید کند.
و کسی که ظاهراً هیچ ردّی از خودش باقی نگذاشته بود.
اما هنوز یک سؤال وجود داشت.
او چرا کمکشان میکرد؟
در همان لحظه، لپتاپ دوباره اعلان داد.
یک پیام جدید.
این بار فقط یک جمله:
«به دنبال اسم من نگردید.»
ا/ت نفسش را حبس کرد.
پیام دوم ظاهر شد:
«من اسمم را سالهاست از بین بردهام.»
پیام سوم:
«اما اگر میخواهید حقیقت مرگ پدرتان را بدانید، فردا ساعت یازده، به جایی بروید که آخرین بار او را زنده دیدید.»
ا/ت به صفحه خیره شد.
یونگی گفت:
— این میتونه تله باشه.
تهیونگ جواب داد:
— میتونه.
...
چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
جملهی آخر فایل هنوز در ذهن ا/ت میچرخید.
«کسی که بیشتر از همه از گذشتهی من خبر داشت.»
یونگی لپتاپ را دوباره باز کرد.
— باید بفهمیم این فایل از کجا ارسال شده.
انگشتهایش روی صفحهکلید حرکت کردند.
چند پنجره پشت سر هم باز شد.
تهیونگ پرسید:
— چیزی پیدا کردی؟
— هنوز نه.
یونگی اطلاعات فایل را بررسی کرد.
— فرستنده مخفی شده.
ا/ت آرام گفت:
— یعنی حتی نمیخواد بدونیم کجاست.
یونگی سرش را تکان داد.
— یا نمیتونه بذاره بفهمیم.
تهیونگ نگاه کوتاهی به ا/ت انداخت.
— چرا؟
یونگی لحظهای مکث کرد.
— چون اگه کسی که این فایلها رو ساخته، واقعاً از شورای سایه میترسه...
نگاهش روی صفحه ثابت ماند.
— احتمالاً دلیل خوبی داره.
ا/ت چیزی نگفت.
چشمهایش دوباره روی فایلهای قدیمی افتاد.
چندین فایل.
چندین صدای شبیه پدرش.
و فقط یک صدای واقعی.
پدرش.
صدایی که قبل از مرگش برای دخترش ضبط کرده بود.
ا/ت آرام گفت:
— یه چیز دیگه...
تهیونگ نگاهش کرد.
— چی؟
— کسی که صدای بابام رو تقلید کرده، فقط حرفهای معمولی نزده.
لپتاپ را به سمت خودش کشید.
— توی بعضی فایلها چیزهایی گفته شده که فقط آدمهای خیلی نزدیک به بابام میدونستن.
یونگی گفت:
— یعنی اطلاعاتش دست اول بوده.
— آره.
ا/ت به فکر فرو رفت.
— خیلی دست اول.
تهیونگ آرام پرسید:
— پدرت چند نفر رو واقعاً به خودش نزدیک میدونست؟
ا/ت کمی فکر کرد.
— آدمهای زیادی اطرافش بودن...
مکث کرد.
— ولی به بیشترشون اعتماد نداشت.
— یک نفر چی؟
ا/ت نگاهش کرد.
— چی؟
تهیونگ گفت:
— کسی که واقعاً بهش اعتماد داشت.
ا/ت جواب نداد.
چیزی در ذهنش تکان خورد.
یک خاطرهی قدیمی.
تصویری محو از دوران کودکی.
پدرش گاهی با مردی ملاقات میکرد.
مردی که ا/ت هیچوقت چهرهاش را درست به خاطر نداشت.
همیشه کمی دورتر میایستاد.
همیشه آرام بود.
و پدرش وقتی او را میدید، رفتار متفاوتی داشت.
اما هر بار ا/ت دربارهاش پرسیده بود، پدرش فقط گفته بود:
«یکی از دوستامه.»
ا/ت ناگهان از جا بلند شد.
تهیونگ متوجه تغییر چهرهاش شد.
— چی یادت اومد؟
ا/ت آرام گفت:
— یه نفر.
یونگی لپتاپ را بست.
— کی؟
— نمیدونم.
مکث کرد.
— اسمش رو یادم نیست.
تهیونگ نزدیکتر آمد.
— هرچی یادت میاد بگو.
ا/ت چشمهایش را بست.
— مرد بود.
— حدوداً چه سنی؟
— نمیدونم... اون موقع بچه بودم.
— ظاهرش؟
— همیشه لباسهای تیره میپوشید.
مکث.
— و بابام وقتی با اون حرف میزد، خیلی آرومتر بود.
تهیونگ پرسید:
— چیزی دیگه؟
ا/ت کمی فکر کرد.
— یه بار از بابام پرسیدم چرا اون آقا همیشه تنها میاد.
پدرش چه جوابی داده بود؟
ا/ت ساکت ماند.
بعد آهسته گفت:
— گفت: «چون بعضی آدمها هرچی کمتر دیده بشن، بیشتر زنده میمونن.»
یونگی و تهیونگ به هم نگاه کردند.
جمله ساده بود.
اما حالا معنای دیگری داشت.
یونگی سریع لپتاپ را باز کرد.
— صبر کن.
چند دقیقه جستوجو کرد.
— توی هیچکدوم از پروندههای شورای سایه، اسم چنین شخصی نیست.
ا/ت گفت:
— یعنی؟
— یعنی اگر این آدم واقعاً وجود داشته...
نگاهش را بالا آورد.
— شورای سایه احتمالاً از وجودش خبر نداشته.
اتاق ساکت شد.
تهیونگ آرام گفت:
— برای همین زنده مونده.
ا/ت به فایلها نگاه کرد.
حالا همهچیز کمی منطقیتر به نظر میرسید.
کسی که پدرش را میشناخت.
کسی که اطلاعاتی را میدانست که دیگران نمیدانستند.
کسی که صدای او را میتوانست تقلید کند.
و کسی که ظاهراً هیچ ردّی از خودش باقی نگذاشته بود.
اما هنوز یک سؤال وجود داشت.
او چرا کمکشان میکرد؟
در همان لحظه، لپتاپ دوباره اعلان داد.
یک پیام جدید.
این بار فقط یک جمله:
«به دنبال اسم من نگردید.»
ا/ت نفسش را حبس کرد.
پیام دوم ظاهر شد:
«من اسمم را سالهاست از بین بردهام.»
پیام سوم:
«اما اگر میخواهید حقیقت مرگ پدرتان را بدانید، فردا ساعت یازده، به جایی بروید که آخرین بار او را زنده دیدید.»
ا/ت به صفحه خیره شد.
یونگی گفت:
— این میتونه تله باشه.
تهیونگ جواب داد:
— میتونه.
...
- ۷.۴k
- ۱۶ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط