P̶̭̜͖̘̂͗̑͊̃̚͘̕͜a̴͉͕̎͘r̸̞͔̮͍̗̈́̂̆͘t̴̪̘̭͔̼̬̹̲̓̋͛́͂͌̽͌ ̶̤̀3̷̊

P̶̭̜͖̘̂͗̑͊̃̚͘̕͜a̴͉͕̎͘r̸̞͔̮͍̗̈́̂̆͘t̴̪̘̭͔̼̬̹̲̓̋͛́͂͌̽͌ ̶̤̀3̷͖̺̹̊0̷̣̗̯̗̺͛̌͒͊͛̾̏͝͝.


دوباره نشستم. چشم‌هامو بستم. تو ذهنم، لحظه‌به‌لحظه‌ی امروز رو تکرار کردم.

چند بار کلورا بهم نگاه کرد؟
چند بار جئون قبل از اینکه من چیزی بپرسم، جواب آماده داشت؟
چند بار کلمات‌شون دقیقاً جوری انتخاب شده بودن که کم بگن، ولی زیاد بفهمونن؟

و اون جمله‌ی آخرش…
«خیلی‌ها اینجا چیزهایی می‌دونن که نمی‌گن. نه چون نمی‌خوان کمکت کنن… چون هنوز خیلی زوده برای فهمیدن.»

خیلی زوده برای فهمیدن؟ یا خیلی دیره برای فرار؟

یه چیزی تو گلوم گیر کرد. بلند شدم، در کمد رو باز کردم، همون کیف کوچیکم رو بیرون کشیدم. مدارک. همون چندتا کاغذ قدیمی. شناسنامه، کارت شناسایی. همه به اسپانیایی.

اما… جئون گفت ایتالیا.

تاریخ تولد؟ بله، همونه.

اسم؟… نه. اسم فامیلی یه‌جوره دیگه‌س.

پازینی. توی هیچ‌کدوم از مدارکم این اسم نبود.

قلبم تندتر زد.
یعنی… یعنی مدارک من هم جعلی‌ان؟ یا من تا الان با یه هویت ساختگی زندگی می‌کردم؟

باورم نمی‌شد. نه چون این چیزا غیرممکن بود. چون داشت اتفاق می‌افتاد… و من فقط الان داشتم می‌فهمیدم.

کسی داره باهام بازی می‌کنه.

جئون؟
کلورا؟
یا… اون کسی که توی دفترچه‌ها می‌نویسه، بدون اسم، بدون صدا، اما با دقتی ترسناک.

اون کسی که می‌دونه من چی می‌خونم.
چی نمی‌فهمم.
و چی قراره باعث شه یهو همه‌چیو بفهمم.

صدای در پشتی دوباره اومد.

آروم پرده رو کنار زدم.

این‌بار، یه سایه از کنار باغچه رد شد. نه خدمتکار بود، نه کسی که لباس رسمی بپوشه.
یه سیاهی. محو. ولی مطمئنم… نگاه کرد. یه لحظه. فقط یه ثانیه.

رفتم عقب. نفس‌م بند اومد.

اگه یه نفر اینجاست… که داره این‌همه رو کنترل می‌کنه…

چرا هنوز خودش رو نشون نداده؟



ویو ا/ت:

بغض تو گلوم گیر کرده بود، ولی نه از ترس.
از گیجی. از این‌که نمی‌دونستم چی واقعی‌ـه، چی نه.
یه لحظه همه‌چی سنگین شد. پرده رو رها کردم و نشستم لب تخت.

نمی‌دونستم باید چی کار کنم.
از اتاق برم بیرون؟ برم دنبال اون سایه؟
یا بمونم و منتظر بمونم تا دوباره یکی بیاد و یه تیکه دیگه از گذشته‌مو پرت کنه جلوم، مثل یه تله؟

سرمو گرفتم بین دست‌هام.

اون کیف…
کیفی که مدارک مهمم اونجا بود....
یه چیزی که هیچ‌کس نباید بهش دست می‌زد.
اما جئون دیده بودش.
بازش کرده بود.
مدارکم رو خونده بود.

و حالا… اون بهتر از من می‌دونه من کی‌ام.

یه صدایی بهم گفت برم سمت میز انگار صدا....
از سمت میز می اومد. رفتم جلو—هیچی نبود. فقط دفترچه طوسی رنگ. باز نشده. همون‌طور که گذاشته بودمش.

ولی یه چیزی فرق داشت.

(چطورییین!?....🤠)
دیدگاه ها (۸)

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁶⁴ویو: اتچند دقیقه‌ای بود که کنار ...

مافیای من

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆بعد از ناهار دوباره به اتاقم ب...

وقتی اومد، گفت: «من با همه فرق دارم. پناهت میشم، تکیه‌گاهت م...

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "38""ویو جئون آنجلینا"بعد ...

پُشتِ مَرز دوست داشتنپارت دومویو تهیونگ :همین که سرم رو بالا...

سلام قشنگای من 🥹🤍بالاخره برگشتم…بعد از یه مدت طولانی که مجبو...

فیک

اسم فیک = "محو اقیانوس نگاهت"پارت "37""ویو جئون آنجلینا"هنوز...

Pat:2اسم: عاشق چشماش شدمیه لحظه احساس کردم خیلی خوشتیپه. وای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط