{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆


بعد از ناهار دوباره به اتاقم برگشتم.‌.

هنوز نمی‌دونستم قرار بود چند روز اینجا بمونم، ولی فعلاً ترجیح می‌دادم زیاد بهش فکر نکنم..


روی تخت نشستم و گوشی‌ام رو برداشتم.

چند دقیقه بعد صدای ضربه‌ای به در خورد.

& بفرمایید.

در باز شد و تهیونگ وارد شد.

— ات.

& بله؟

— وسایلت رو جمع کن.

با تعجب نگاهش کردم.

& برای چی؟

— فردا صبح برمی‌گردیم شهر.

& همین‌قدر زود؟

— آره.

گوشی رو کنار گذاشتم.

& فکر کردم قرار بود چند روز اینجا بمونیم.

— برنامه عوض شد.

& اتفاقی افتاده؟

چند لحظه سکوت کرد..

— نه. فقط لازم نیست بیشتر بمونیم.

سرم رو تکون دادم.

& باشه.

تهیونگ به سمت در رفت، اما قبل از اینکه بیرون بره برگشت.


— امشب استراحت کن. صبح زود حرکت می‌کنیم.

& ساعت چند؟

— هفت.

& خیلی زوده...

نگاهش کردم، اما صورتش همچنان جدی بود.

— عادت می‌کنی.

بعد از اتاق بیرون رفت.

چند لحظه به در خیره موندم.

ساعت هفت صبح...

با خودم گفتم این سفر کوتاه‌تر از چیزی شد که فکر می‌کردم.


بلند شدم و شروع کردم وسایلم رو جمع کردن.

اما هنوز نمی‌دونستم برگشتن به شهر قراره چه چیزی رو تغییر بده...

__________~~__________

🌤ادامه دارد...

مرسی از حمایتاتون، خیلی برام ارزش داره🌲
دیدگاه ها (۵)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆چند دقیقه‌ای بود که توی اتاق ن...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ماشین جلوی دروازه‌ی بزرگ مشکی ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆به طبقه‌ی پایین رسیدیم.تهیونگ ...

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆      ۲ پارتچند دقیقه بود که ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط