ابلیس

part 126
نگاهی به گین انداخت و گفت
+ فورا برو پودر و پوشک و همینطور شیر و شیشه شیر بگیر سریع باش
" چشم "
گین رفت و چویا رو پله نشست و نوزاد رو تو بغلش تکون میداد تا شاید دیگه گریه نکنه
+ تو چرا هی گریه میکنی کوچولو...لطفا گریه نکن...من بلد نیستم باید چیکار کنم!!!
بعد مدت کوتاهی که گذشت گین دست پر برگشت و گفت
" بفرمایید "
چویا ازش گرفت و کتش رو در آورد و رو زمین پهن کرد و لباس های کثیف و پاره ی بچه رو در اورد و پوشکش رو عوض کرد اما همچنان گریه میکرد
+ گین نیاز به آب جوش دارم...برو داخل قمار خونه ببین اب جوشی اونجا هست...فقط سریع باش
گین سری تکون داد و با عجله رفت و به سرعت هم با یه لیوان آب‌جوش برگشت
" بفرمایید خوشبختانه رو میز بود "
چویا سریع شیر خشک رو درست کرد و بچه رو تو بغلش گرفت و شیر رو به لب هاش رسوند و وقتی دید بچه با دل جون شیر رو میخوره لبخند رو لبش نشست
+ گشنه بودی...متاسفم که زودتر متوجه نشدم
نفس راحتی کشید و بلند شد
+ میریم عمارت
" اما دازای سا... "
+ مافیا نباید بویی از وجود این بچه ببرن...وگرنه میکشنش
گین سری تکون داد و سوار ماشین شدن و به سمت عمارت رفتن
.....................................................
+ نمیتونم
" ولی باید ببرینش حموم این نوزاد خیلی کثیف و خاکیه "
+ میگم نمیتونم...خیلی کوچیکه و واسه حموم بردنش...من نمیتونم!!!!!!!!! یه...یه پرستار استخدام ‌کنید
" ولی اینطوری دازای ساما می‌فهمن "
+ مهم نیست...مافیا نباید بفهمه وگرنه دازای اول آخر باید باخبر شه
خدمتکار تعظیم کرد و رفت. چویا نگاهی به بچه رو تخت انداخت که چطور مظلوم خوابیده و دستای کوچیکش هم مشت شده
+ متاسفم کوچولو من نمیتونم ببرمت حموم...میترسم اتفاقی بیوفته برات...
ساعت به یازده شب رسید و گوشیش زنگ خورد...
+ ب...بله ؟
_ کجایی؟ چرا مافیا نیستی
+ من عمارتم
_ اونجا چیکار میکنی
+ دازای میشه بیای عمارت؟
_ اتفاقی افتاده؟
+ نه نه...فقط میخوام یکیو ببینی
............................................................
_ نه
+ چی نه؟ آخه نگاش کن
_ نمیدونم بفرستش یتیم خونه یا که ببرش بزار کنار سطل زباله...نمیدونم فقط یه جوری محوش کن
+ چطور دلت میاد...این هنوز خیلی بچه ست
_ گفتم نه
+ من نگهش میدارم...مادرشو پیدا میکنم اگه پیدا شد تحویل مادرش میدم اگرم نه...خودم نگهش میدارم
_ خواب دیدی خیره...من اینو به هیچ عنوان قبول نمیکنم
+ تو قبول نکن...من میخوامش
_ آنقدر بچه دوست داری خب خودت یکی میتونی...
+ عام...اگه خودم بخوام باید یه پدری داشته باشه...تو که بچه دوست نداری...پس چطوری خودم مادر بشم؟
_ اینم حرفیه
+ دازای توروخدا بزار نگهش دارم خواهش میکنم
_ نه
+ اوسامو!!!!!
پاشو رو زمین کوبید و مشتی به سینه اش زد اما از نظر دازای هیچ دردی نداشت
+ بدجنس
_ تو خودت هنوز بچه ای بعد میخوای از یه بچه نگهداری کنی؟
+ ماه دیگه نوزده سالم میشه
_ خب هنوز بچه ای
+ نیستم
دازای آهی کشید و بار دیگه به قیافه اون بچه نگاه کرد
_ جنسیتش چیه؟
+ امم...دختره
_ پس به هیچ وج...دخترا دردسرن
+ دازای؟!!!
چویا سمت بچه رفت و بغلش کرد و رو به روی دازای ایستاد
+ بغلش کن
_ نه
یه قدم عقب رفت و دستاشو بالا آورد و گفت
_ اصلا دلم نمیخواد به این موجود کوچیک دست بزنم
+ هی یه جوری رفتار نکن اینگار یه ماموراییه...اینم مثل ما یه انسانه فقط یکم کوچیکه
_ یکم؟ این بچه حتی نمیتونه گردنشو نگه داره
+ دازای!!!!!! اون کلا چهار یا پنج ماهشه...خیلی کوچیکه
_ چندشه
چویا مرگبار نگاهش کرد که دازای پشتشو بهشون کرد
+ بغلش کن!
دستوری و جدی گفت اما دازای یه قدم دیگه فاصله گرفت
_ عمرا
+ پس دیگه کنار من نمیخوابی...فهمیدی؟؟؟
پشتشو به دازای کرد و لپ دختر بچه رو بوسید
+ اونو ولش کن...وقتشه دیگه بخوابی
رو تخت نشست و جسم کوچیکش رو تو بغلش آروم تکون داد و براش شعر خوند که چشمای سبز رنگش کم کم خمار شد و به خواب رفت و تموم این مدت دازای داشت زیر چشمی نگاهش می‌کرد
بعد از خوابیدن بچه رو تخت گذاشتش و پتو رو روش کشید و سرشو بوسید
+ چقدر نازی تو باید برات یه اسم انتخاب کنم...مگه نه دازای؟
_ قرار نیست نگهش داری پس اسم نزار
چویا با حرص بلند شد و سمتش قدم برداشت و با عصبانیت گفت
+ کور خوندی اگه بفرستمش جای دیگه...عمرا همچین اجازه ای نمیدم...پشتش رو به دازای کرد و تا خواست قدم برداره از پشت توسط دازای به آغوش کشیده شد
_ منو بخاطر اون نفله میخوای دور بندازی؟
+ اون نفله نیست اون یه دختر بچه ی ناز و خوشگله نگاش کن
__________________________________________________________
ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴۵)

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

رمان سوم پارت چهار دهم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚>> داخل ات...

روباه کوچولوی منپارت سی و پنجم꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚@ویو چویا دازا...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

ابلیس

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

[•] عــــمارت★عشقـــ[•]Part number 30"هوم...تبریک میگم!"_«مم...

بهار بدون تو

رمان بهترین من،پارت۲☆چویا سرشو رو زمین میزاره*گوشی چویا زنگ ...

یک سگ زیادی ولگرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط