::امید::
Part¹
باز هم مثل همیشه؛ دعوا های همیشگی و بهونه های همیشگی. چرا نمیشد اون خانواده یک زندگی معمولی داشته باشن؟ شاید تقصیر خودشون بود!
مت:: دارم توضیح میدم دیگه، باور کن بین ما هیچی نیست!
سابرینا:: هیچی نیست؟ دیگه چه اتفاقی باید میوفتاد تا "هیچی" نباشه؟ تو رسما داری زندگیمون رو نابود میکنی!
مت:: من؟ من دارم زندگیمون رو نابود میکنم؟ باشه، اصلا تقصیر منه بیا بس کنیم!
سابرینا:: داری جا میزنی مگه نه؟ هر وقت این اتفاقات شروع میشه همین حرفارو میزنی که از زیرش در بری؛ ولی این دفعه دیگه مثل دفعات قبلی نیست! بله آقای کیم، دیگه لو رفتی!
مت:: من هیچکاری با اون زن نداشتم، ندارم و نخواهم داشت! طی این سال ها یک بار هم فکر خیانت از کنار سرم رد نشده که حالا حتی بخوام اون کار کثیف رو انجام بدم، بزار توضیح بدم!
سابرینا:: میدونی چیه؟ دارم بیشتر از قبل باور میکنم، وقتی حرف از توضیح دادن میشه دیگه رابطه تمومه؛ بیا طلاق بگیریم!
همین یک جمله کافی بود تا صدای بلند سیلی ای که به صورت سابرینا خورده بود توی اون کلبه ی کوچیک شنیده بشه!
مت درست جلوی چشم های دختر چهار ساله اش، لیلی، به همسرش سیلی زده بود.
ضربه ی سیلی باعث شده بود سابرینا تعادلش رو از دست بده و به کانتر برخورد کنه و باعث کمی پارگی روی بازوش بشه.
سابرینا دیگه نتونست تحمل کنه و به سرعت به سمت اتاق روونه شد.
لیلی که با چشم های اشکیش به پدرش نگاه میکرد که در کمال ناباوری با خیال راحت و بدون ذره ای پشیمونی در چشماش به صفحه ی تلوزیون نگاه میکرد و ازش لذت میبرد، نگاهش رو گرفت و به در اتاق مادرش داد.
بعد از دقایقی از بودن در یک جا با پدرش که دست روی همسرش بلند کرده بود تنفر پیدا کرد و با قدم هایی سرشار از لطافتی همراه با غم به سمت اتاقش قدم برداشت.
بعد از حدود نیم الی یک ساعت، صدای بلند باز کردن در اتاقش توسط مادرش سکوت خانه که اگرچه هنوز کمی از صدای تلوزیون درش موج میزد رو شکست.
سابرینا:: لیلی بلند شو، یه سری وسایل ضروری که نیاز داری رو برات برداشتم، بلند شو!
لیلی:: ولی مامان...
سابرینا:: گفتم بلند شو!
سابرینا دست لیلی رو محکم و قاطع گرفت و با قدمهایی سرشار از نفرت که از اون کلبه داشت از پله ها پایین اومد؛ ولی نه فقط با لیلی، با دست هایی پر از چمدون و وسایل ضروری!
هنگامی که به پایین پله ها رسید، رو به روی مت رفت و وقتی دید هیچ واکنشی نسبت به اون دو نشون نمیده و اون هارو نادیده میگیره، سیلیه محکمی به نشونه ی تلافی به صورتش زد و بدون صبری برای دیدن واکنش مت همراه با لیلی از خونه خارج شد...
مایل به حمایت؟
باز هم مثل همیشه؛ دعوا های همیشگی و بهونه های همیشگی. چرا نمیشد اون خانواده یک زندگی معمولی داشته باشن؟ شاید تقصیر خودشون بود!
مت:: دارم توضیح میدم دیگه، باور کن بین ما هیچی نیست!
سابرینا:: هیچی نیست؟ دیگه چه اتفاقی باید میوفتاد تا "هیچی" نباشه؟ تو رسما داری زندگیمون رو نابود میکنی!
مت:: من؟ من دارم زندگیمون رو نابود میکنم؟ باشه، اصلا تقصیر منه بیا بس کنیم!
سابرینا:: داری جا میزنی مگه نه؟ هر وقت این اتفاقات شروع میشه همین حرفارو میزنی که از زیرش در بری؛ ولی این دفعه دیگه مثل دفعات قبلی نیست! بله آقای کیم، دیگه لو رفتی!
مت:: من هیچکاری با اون زن نداشتم، ندارم و نخواهم داشت! طی این سال ها یک بار هم فکر خیانت از کنار سرم رد نشده که حالا حتی بخوام اون کار کثیف رو انجام بدم، بزار توضیح بدم!
سابرینا:: میدونی چیه؟ دارم بیشتر از قبل باور میکنم، وقتی حرف از توضیح دادن میشه دیگه رابطه تمومه؛ بیا طلاق بگیریم!
همین یک جمله کافی بود تا صدای بلند سیلی ای که به صورت سابرینا خورده بود توی اون کلبه ی کوچیک شنیده بشه!
مت درست جلوی چشم های دختر چهار ساله اش، لیلی، به همسرش سیلی زده بود.
ضربه ی سیلی باعث شده بود سابرینا تعادلش رو از دست بده و به کانتر برخورد کنه و باعث کمی پارگی روی بازوش بشه.
سابرینا دیگه نتونست تحمل کنه و به سرعت به سمت اتاق روونه شد.
لیلی که با چشم های اشکیش به پدرش نگاه میکرد که در کمال ناباوری با خیال راحت و بدون ذره ای پشیمونی در چشماش به صفحه ی تلوزیون نگاه میکرد و ازش لذت میبرد، نگاهش رو گرفت و به در اتاق مادرش داد.
بعد از دقایقی از بودن در یک جا با پدرش که دست روی همسرش بلند کرده بود تنفر پیدا کرد و با قدم هایی سرشار از لطافتی همراه با غم به سمت اتاقش قدم برداشت.
بعد از حدود نیم الی یک ساعت، صدای بلند باز کردن در اتاقش توسط مادرش سکوت خانه که اگرچه هنوز کمی از صدای تلوزیون درش موج میزد رو شکست.
سابرینا:: لیلی بلند شو، یه سری وسایل ضروری که نیاز داری رو برات برداشتم، بلند شو!
لیلی:: ولی مامان...
سابرینا:: گفتم بلند شو!
سابرینا دست لیلی رو محکم و قاطع گرفت و با قدمهایی سرشار از نفرت که از اون کلبه داشت از پله ها پایین اومد؛ ولی نه فقط با لیلی، با دست هایی پر از چمدون و وسایل ضروری!
هنگامی که به پایین پله ها رسید، رو به روی مت رفت و وقتی دید هیچ واکنشی نسبت به اون دو نشون نمیده و اون هارو نادیده میگیره، سیلیه محکمی به نشونه ی تلافی به صورتش زد و بدون صبری برای دیدن واکنش مت همراه با لیلی از خونه خارج شد...
مایل به حمایت؟
- ۲.۴k
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط