ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇ
ʙᴇᴀᴜᴛɪꜰᴜʟ ᴍɪꜱᴛᴀᴋᴇ
ᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴ
ᴘᴀʀᴛ:⁰¹
| سهشنبه ⁵ژوئن |
مثل هروز کنار دریا نشسته بود ، نسیم به صورتش میخورد و صدای موج ها به گوش میرسید .
زیر لب زمزمه کرد .
_ پس کجا موند ؟!
نگهان کشتی در دریا دیده شد.
پسر با ذوق بالا پاین پرید.
_ اومد ، جئون.
کشتی به ساحل نزدیک تر شد پسر بلند شد و رفت پشت یه تپه سنگ قایم شد .
کشتی به ساحل رسید . افراد جئون وارد دهکده شدن ، اما مردم از ترس قایم شده بودن.
پسر کوچیک که منتظر بود جئون از کشتی پیاده بشه ، ناگهان مادرش صداش زد .
_ پسری نادون چرا وایستادی ، میخوای بمیری ، زود باش بیا اینجا .
تهیونگ با کلافه ای سرش رو برگردوند .
_ مادر ، حواسم هست ، من دیگه بچه نیستم شما برید .
مادرش اخم کرد ، نمیتونست جنازه پسرش رو تو دستاش ببینه ، دست پسرش رو گرفت و با خودش برد .
تهیونگ عصبی غرید.
_مادر، چرا نمیفهمید من بچه نیس-
مادرش حرفش رو قطع کرد و بلند گفت.
_ با مادرت درست حرف بزن تهیونگ، بار آخرت باشه ترو دور دار دسته جئون ببینم.
بعد دست پسر رو کشید و برد داخل کلبه چوبی.
وارد کلبه شدن پسر مستقیم به اتاق خوابش رفت و رو تخت دراز کشید.
_ اهه .. لعنتی .. نشد جئون رو ببینم .
از رو تخت بلند شد پنجره اتاقش رو باز کرد ، از بالای پنجره پرید .
پاورچین پاورچین از کلبه دور شد ، نگاهی کلبه کرد و زیر لب زمزمه کرد.
_ برمیگردم، مامان نگران نباش.
ᴛʜᴇ ᴀᴜᴛʜᴏʀ | ɪᴀɴ
ᴘᴀʀᴛ:⁰¹
| سهشنبه ⁵ژوئن |
مثل هروز کنار دریا نشسته بود ، نسیم به صورتش میخورد و صدای موج ها به گوش میرسید .
زیر لب زمزمه کرد .
_ پس کجا موند ؟!
نگهان کشتی در دریا دیده شد.
پسر با ذوق بالا پاین پرید.
_ اومد ، جئون.
کشتی به ساحل نزدیک تر شد پسر بلند شد و رفت پشت یه تپه سنگ قایم شد .
کشتی به ساحل رسید . افراد جئون وارد دهکده شدن ، اما مردم از ترس قایم شده بودن.
پسر کوچیک که منتظر بود جئون از کشتی پیاده بشه ، ناگهان مادرش صداش زد .
_ پسری نادون چرا وایستادی ، میخوای بمیری ، زود باش بیا اینجا .
تهیونگ با کلافه ای سرش رو برگردوند .
_ مادر ، حواسم هست ، من دیگه بچه نیستم شما برید .
مادرش اخم کرد ، نمیتونست جنازه پسرش رو تو دستاش ببینه ، دست پسرش رو گرفت و با خودش برد .
تهیونگ عصبی غرید.
_مادر، چرا نمیفهمید من بچه نیس-
مادرش حرفش رو قطع کرد و بلند گفت.
_ با مادرت درست حرف بزن تهیونگ، بار آخرت باشه ترو دور دار دسته جئون ببینم.
بعد دست پسر رو کشید و برد داخل کلبه چوبی.
وارد کلبه شدن پسر مستقیم به اتاق خوابش رفت و رو تخت دراز کشید.
_ اهه .. لعنتی .. نشد جئون رو ببینم .
از رو تخت بلند شد پنجره اتاقش رو باز کرد ، از بالای پنجره پرید .
پاورچین پاورچین از کلبه دور شد ، نگاهی کلبه کرد و زیر لب زمزمه کرد.
_ برمیگردم، مامان نگران نباش.
- ۲۳۷
- ۰۷ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط