ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.
ات با ناباوری به عکس خیره شده بود.
ـ این امکان نداره... اون مرده!
پدرش با صدای گرفته گفت:
ـ نه دخترم، اون هیچوقت نمرده بود.
ات برگشت و به پدرش نگاه کرد.
ـ تو هم میدونستی؟!
پدرش جوابی نداد.
ات با گریه فریاد زد:
ـ پس همهتون بهم دروغ گفتین؟!
ناگهان صدای کف زدن از پشت سرشون بلند شد.
همه برگشتن.
مردی با لبخند وارد خونه شد.
ـ بالاخره همه کنار هم جمع شدیم!
جیمین دستش رو مشت کرد.
ـ اینجا چیکار میکنی؟!
مرد نگاهی به ات انداخت.
ـ اومدم چیزی رو بهت بگم که جیمین هیچوقت جرئت گفتنش رو نداشته.
ات با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
مرد لبخندش رو عمیقتر کرد.
ـ جیمین، هفت سال پیش باعث مرگ مادرت شد!
ات با وحشت به جیمین نگاه کرد.
جیمین سرش رو پایین انداخت.
ـ ات... من میتونم توضیح بدم.
اما ات دیگه حتی نمیتونست بهش نگاه کنه... 🖤
ـ این امکان نداره... اون مرده!
پدرش با صدای گرفته گفت:
ـ نه دخترم، اون هیچوقت نمرده بود.
ات برگشت و به پدرش نگاه کرد.
ـ تو هم میدونستی؟!
پدرش جوابی نداد.
ات با گریه فریاد زد:
ـ پس همهتون بهم دروغ گفتین؟!
ناگهان صدای کف زدن از پشت سرشون بلند شد.
همه برگشتن.
مردی با لبخند وارد خونه شد.
ـ بالاخره همه کنار هم جمع شدیم!
جیمین دستش رو مشت کرد.
ـ اینجا چیکار میکنی؟!
مرد نگاهی به ات انداخت.
ـ اومدم چیزی رو بهت بگم که جیمین هیچوقت جرئت گفتنش رو نداشته.
ات با نگرانی پرسید:
ـ چی؟
مرد لبخندش رو عمیقتر کرد.
ـ جیمین، هفت سال پیش باعث مرگ مادرت شد!
ات با وحشت به جیمین نگاه کرد.
جیمین سرش رو پایین انداخت.
ـ ات... من میتونم توضیح بدم.
اما ات دیگه حتی نمیتونست بهش نگاه کنه... 🖤
- ۲۵۸
- ۰۴ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط