Daimond or love
part 6
قبل اینکه بخواد حاضر بشه
به سرویس رفت توی آینه نگاه کرد چشمای آبیش که آلان رنگ تعقیر کردع بود .........قبل اینکه به کار هایی که قرارع انجام بدع فک کنه یه جیغ بلندی کشید باعث شد شیشه ها به لرزه بیوفته نرسا ایو کوچولو رو در بغلش گرفت تا مانع گریش بشه
و بلخره تونست به صورتش آب زد و تصمیم گرفت حاضر بشه به فلشی که امروز قرارع آینده ساز بشه نگاه کرد و لذت میبرد .......
ایون : دارم میام ...باتالار هماهنگ کردی
نرسا : آره وقتی پولو دیدن چشماشون برق زد
ایون :چرا که نزنه
به سمت دخترش رفت و بغلش گرفت
ایون :عزیز مامانی خوشگل مامان امروز میخوام بابایی ببینم قرارع خوش بگذرع
ایو: (خنده بچگاته)
.................
ویو جونگکوک
باید میرفتم دنبالش و از آرایشگاه میآوردم سوار شدم همین که آومد بهش یه نگاه انداختم برای رابطه گزینه خوبیبود با یه لبخند آوند طرفم یه لبخند مصنوعی زدم سوار شدیم به سمت تالار بریم ......فکر مشغول بود استرس داشتم .....ته قلبم احساس میکردم قرارع ببینمش
..................
همه جمع شدع بودن توی تالار
خانواده کوک خانواد چایونا (اسمش همین بود ) پدرش چونگ که با لبخند داشت نگاه دامادش میکرد و خوشحال بود البته نقشه هایی توی سرش میگذشت ولی نمیدونست کوک از همه چی خبر دارع اینکه بعد ازدواج چه کار هایی باید بکنه ولی جونگکوک از یه چیز خبر نداشت اینکه قرارع امروز چه اتفاقی میوفته ......
همه شروع به دست زدن کردن عروس داماد وارد میشدن
دختر کمین کردع بود و مثل یه گرگ که منتظر طعمه بود چشمای براقش رو میچرخوند بلخره مجری چیزی رو اعلام کرد
مجری :شخص عزیزی برای کادو عروسی دو زوج زیبا هدیه ای رو قراره به نمایش بزارن .....
بلخره وقتشه
اسلاید ها لباس ایون و کوک ت مراسمه
قبل اینکه بخواد حاضر بشه
به سرویس رفت توی آینه نگاه کرد چشمای آبیش که آلان رنگ تعقیر کردع بود .........قبل اینکه به کار هایی که قرارع انجام بدع فک کنه یه جیغ بلندی کشید باعث شد شیشه ها به لرزه بیوفته نرسا ایو کوچولو رو در بغلش گرفت تا مانع گریش بشه
و بلخره تونست به صورتش آب زد و تصمیم گرفت حاضر بشه به فلشی که امروز قرارع آینده ساز بشه نگاه کرد و لذت میبرد .......
ایون : دارم میام ...باتالار هماهنگ کردی
نرسا : آره وقتی پولو دیدن چشماشون برق زد
ایون :چرا که نزنه
به سمت دخترش رفت و بغلش گرفت
ایون :عزیز مامانی خوشگل مامان امروز میخوام بابایی ببینم قرارع خوش بگذرع
ایو: (خنده بچگاته)
.................
ویو جونگکوک
باید میرفتم دنبالش و از آرایشگاه میآوردم سوار شدم همین که آومد بهش یه نگاه انداختم برای رابطه گزینه خوبیبود با یه لبخند آوند طرفم یه لبخند مصنوعی زدم سوار شدیم به سمت تالار بریم ......فکر مشغول بود استرس داشتم .....ته قلبم احساس میکردم قرارع ببینمش
..................
همه جمع شدع بودن توی تالار
خانواده کوک خانواد چایونا (اسمش همین بود ) پدرش چونگ که با لبخند داشت نگاه دامادش میکرد و خوشحال بود البته نقشه هایی توی سرش میگذشت ولی نمیدونست کوک از همه چی خبر دارع اینکه بعد ازدواج چه کار هایی باید بکنه ولی جونگکوک از یه چیز خبر نداشت اینکه قرارع امروز چه اتفاقی میوفته ......
همه شروع به دست زدن کردن عروس داماد وارد میشدن
دختر کمین کردع بود و مثل یه گرگ که منتظر طعمه بود چشمای براقش رو میچرخوند بلخره مجری چیزی رو اعلام کرد
مجری :شخص عزیزی برای کادو عروسی دو زوج زیبا هدیه ای رو قراره به نمایش بزارن .....
بلخره وقتشه
اسلاید ها لباس ایون و کوک ت مراسمه
- ۲۲.۶k
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط