dark life = 40
تهیونگ لبخند زد. یه لبخند آروم. و توی اون بعدازظهر آفتابی، کنار دریاچهای که فقط خودشون میدونستن، برای اولین بار، هر دوشون احساس کردن که شاید... شاید بشه توی این جهنم، یه بهشت کوچیک ساخت. حتی اگه اون بهشت، روی خون بنا شده باشه. حتی اگه پایههاش سست باشه. حتی اگه یه روز فرو بریزه.
---
شب، وقتی به عمارت برگشتن، ات خسته ولی خوشحال بود. توی اتاقش، روی تخت دراز کشید. تهیونگ کنارش دراز کشید و دستش رو دور کمرش حلقه کرد. صورتش رو توی موهای ات فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
«امروز بهترین روز عمرم بود.» تهیونگ زمزمه کرد.
ات لبخند زد. «برای منم... قشنگ بود.»
تهیونگ بوسهای روی پشت گردنش گذاشت. «شب بخیر، عشق من. خوابهای خوب ببینی.»
ات چشمهاش رو بست. ولی قبل از اینکه خوابش ببره، یه فکر کوچیک توی ذهنش پیچید. یه فکر که خودش هم نمیخواست بهش فکر کنه. «جیمین... چرا دیگه زنگ نمیزنه؟ چرا دیگه خبری ازش نیست؟» ولی سریع فکر رو از ذهنش بیرون کرد. نه. الان وقت این فکرها نبود. الان فقط میخواست توی این آرامش، توی این بهشت کوچیک، غرق بشه. حتی اگه اون بهشت، موقتی باشه.
---
شب، وقتی به عمارت برگشتن، ات خسته ولی خوشحال بود. توی اتاقش، روی تخت دراز کشید. تهیونگ کنارش دراز کشید و دستش رو دور کمرش حلقه کرد. صورتش رو توی موهای ات فرو کرد و نفس عمیقی کشید.
«امروز بهترین روز عمرم بود.» تهیونگ زمزمه کرد.
ات لبخند زد. «برای منم... قشنگ بود.»
تهیونگ بوسهای روی پشت گردنش گذاشت. «شب بخیر، عشق من. خوابهای خوب ببینی.»
ات چشمهاش رو بست. ولی قبل از اینکه خوابش ببره، یه فکر کوچیک توی ذهنش پیچید. یه فکر که خودش هم نمیخواست بهش فکر کنه. «جیمین... چرا دیگه زنگ نمیزنه؟ چرا دیگه خبری ازش نیست؟» ولی سریع فکر رو از ذهنش بیرون کرد. نه. الان وقت این فکرها نبود. الان فقط میخواست توی این آرامش، توی این بهشت کوچیک، غرق بشه. حتی اگه اون بهشت، موقتی باشه.
- ۷۳.۶k
- ۰۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط