🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»
🖤 پارت ۵ | «راز پشت لبخند»
شب شده بود.
بعد از اتفاق صبح، عمارت دوباره ساکت شده بود.
لانا روی تخت نشسته بود و به سقف خیره شده بود.
هنوز حرف کوک توی ذهنش میچرخید:
«تا وقتی تو اینجایی، هیچکس حق نداره بهت دست بزنه.»
لانا سریع سرش را تکان داد.
— «نه... من برای مأموریت اینجام. نباید حواسم پرت بشه.»
همان لحظه صدای زنگ گوشیاش آمد.
لانا گوشی را برداشت.
یک پیام رمزگذاریشده:
«فردا شب. اطلاعاتی که جمع کردی رو تحویل بده.»
لانا جواب کوتاهی فرستاد:
«باشه.»
گوشی را خاموش کرد.
اما نمیدانست پشت در اتاقش، کسی ایستاده.
کوک.
---
چند دقیقه بعد...
لانا از اتاق بیرون آمد.
در راهرو، چراغها خاموش بودند.
آرام به سمت آشپزخانه رفت.
اما وقتی برگشت، ناگهان با کوک روبهرو شد.
لانا از ترس یک قدم عقب رفت.
— «وای!»
کوک اخم کرد.
— «چرا اینقدر میترسی؟»
لانا خندید.
— «فکر کردم کسی پشت سرمه.»
کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— «تو همیشه اینقدر حواست به اطرافته؟»
لانا مکث کرد.
— «عادت دارم.»
— «عادت؟»
— «آره...»
کوک یک قدم جلو آمد.
— «عادتِ چی؟»
لانا لبخند زد.
— «هیچی.»
کوک جواب نداد.
فقط از کنارش رد شد.
اما چند قدم بعد ایستاد.
— «فردا با من میای.»
لانا متعجب پرسید:
— «کجا؟»
— «یه جلسه.»
— «من؟»
کوک برگشت.
— «آره. میخوام ببینم وقتی کنار منی، چطور رفتار میکنی.»
لانا فهمید این فقط یک جلسه نبود.
کوک داشت امتحانش میکرد.
---
فردا شب...
لانا سوار ماشین کوک شد.
کوک پشت فرمان نشست.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره لانا گفت:
— «رئیس؟»
— «هوم؟»
— «چرا منو با خودت میبری؟»
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «چون میخوام یه چیزی رو بفهمم.»
— «چی؟»
کوک دوباره به جاده نگاه کرد.
— «اینکه تو واقعاً همون دختری هستی که میگی...»
مکث کرد.
— «یا نه.»
لانا ساکت شد.
دستش را آرام روی کیفش گذاشت.
داخل کیف، مدرکی بود که اگر کوک آن را میدید...
همهچیز تمام میشد.
و ماشین، آرامآرام به سمت جایی میرفت که قرار بود بزرگترین راز لانا را به خطر بیندازد...
ادامه دارد...
شب شده بود.
بعد از اتفاق صبح، عمارت دوباره ساکت شده بود.
لانا روی تخت نشسته بود و به سقف خیره شده بود.
هنوز حرف کوک توی ذهنش میچرخید:
«تا وقتی تو اینجایی، هیچکس حق نداره بهت دست بزنه.»
لانا سریع سرش را تکان داد.
— «نه... من برای مأموریت اینجام. نباید حواسم پرت بشه.»
همان لحظه صدای زنگ گوشیاش آمد.
لانا گوشی را برداشت.
یک پیام رمزگذاریشده:
«فردا شب. اطلاعاتی که جمع کردی رو تحویل بده.»
لانا جواب کوتاهی فرستاد:
«باشه.»
گوشی را خاموش کرد.
اما نمیدانست پشت در اتاقش، کسی ایستاده.
کوک.
---
چند دقیقه بعد...
لانا از اتاق بیرون آمد.
در راهرو، چراغها خاموش بودند.
آرام به سمت آشپزخانه رفت.
اما وقتی برگشت، ناگهان با کوک روبهرو شد.
لانا از ترس یک قدم عقب رفت.
— «وای!»
کوک اخم کرد.
— «چرا اینقدر میترسی؟»
لانا خندید.
— «فکر کردم کسی پشت سرمه.»
کوک چند ثانیه نگاهش کرد.
— «تو همیشه اینقدر حواست به اطرافته؟»
لانا مکث کرد.
— «عادت دارم.»
— «عادت؟»
— «آره...»
کوک یک قدم جلو آمد.
— «عادتِ چی؟»
لانا لبخند زد.
— «هیچی.»
کوک جواب نداد.
فقط از کنارش رد شد.
اما چند قدم بعد ایستاد.
— «فردا با من میای.»
لانا متعجب پرسید:
— «کجا؟»
— «یه جلسه.»
— «من؟»
کوک برگشت.
— «آره. میخوام ببینم وقتی کنار منی، چطور رفتار میکنی.»
لانا فهمید این فقط یک جلسه نبود.
کوک داشت امتحانش میکرد.
---
فردا شب...
لانا سوار ماشین کوک شد.
کوک پشت فرمان نشست.
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدند.
بالاخره لانا گفت:
— «رئیس؟»
— «هوم؟»
— «چرا منو با خودت میبری؟»
کوک نگاه کوتاهی به او انداخت.
— «چون میخوام یه چیزی رو بفهمم.»
— «چی؟»
کوک دوباره به جاده نگاه کرد.
— «اینکه تو واقعاً همون دختری هستی که میگی...»
مکث کرد.
— «یا نه.»
لانا ساکت شد.
دستش را آرام روی کیفش گذاشت.
داخل کیف، مدرکی بود که اگر کوک آن را میدید...
همهچیز تمام میشد.
و ماشین، آرامآرام به سمت جایی میرفت که قرار بود بزرگترین راز لانا را به خطر بیندازد...
ادامه دارد...
- ۲۲
- ۰۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط