{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیک

ᴘᴀʀᴛ ۳۴ | یه تغییر کوچیک

چند ماه گذشت...

آرا بیشتر به زندگی جدیدش عادت کرده بود.

دیگه اون دختر خجالتی روزهای اول نبود.

حالا توی مدرسه دوست‌های بیشتری داشت، توی درس‌ها تلاش می‌کرد و هر روز بیشتر به خودش اعتماد پیدا می‌کرد.

اون روز وقتی از مدرسه برگشت، با یه پاکت توی دستش وارد خونه شد.

ـ آقای اخمو!

جونگ‌کوک از اتاق کارش بیرون اومد.

ـ چی شده؟

آرا با ذوق پاکت رو بالا گرفت.

ـ نتیجه مسابقه نقاشی اومد!

جونگ‌کوک نزدیک‌تر رفت.

ـ خب؟

آرا چند ثانیه ساکت موند و بعد لبخند بزرگی زد.

ـ رتبه دوم شدم!

جونگ‌کوک لبخند زد.

ـ می‌دونستم موفق میشی.

آرا با خوشحالی گفت:

ـ باورم نمیشه... چند وقت پیش حتی فکر نمی‌کردم بتونم وارد این مدرسه بشم.

جونگ‌کوک آرام جواب داد:

ـ ولی شدی.

آرا بهش نگاه کرد.

ـ چون تو کمکم کردی.

جونگ‌کوک سرش رو تکون داد.

ـ من فقط یه راه رو نشون دادم. خودت قدم برداشتی.

آرا لبخند زد.

...

شب، وقتی جونگ‌کوک داشت از کنار اتاق آرا رد می‌شد، دید روی میز او پر از نقاشی‌های جدید است.

یکی از نقاشی‌ها توجهش رو جلب کرد.

تصویر یک خانه بود؛ با پنجره‌های بزرگ و چند نفر که کنار هم لبخند می‌زدند.

جونگ‌کوک پرسید:

ـ این چیه؟

آرا از پشت سرش گفت:

ـ یه خونه که توش همه احساس آرامش کنن.

جونگ‌کوک چند لحظه به نقاشی نگاه کرد.

بعد گفت:

ـ قشنگه.

آرا لبخند زد.

ـ چون قشنگ‌ترین چیزها، همیشه چیزای بزرگ نیستن... گاهی فقط داشتن آدماییه که کنارت باشن.

جونگ‌کوک چیزی نگفت.

اما این جمله مدت‌ها توی ذهنش موند.

ادامه دارد...
#فیکشن #فیکشن_بی_تی_اس #فیک #بنگتن #جونگکوک #بی_تی_اس #تهیونگ #نامجون #جین #جیهوپ #شوگا #جیمین #سناریو #رمان
دیدگاه ها (۱)

ᴘᴀʀᴛ ۳۵ | یه روز خاصچند روز بعد...جونگ‌کوک وقتی از شرکت برگش...

ᴘᴀʀᴛ ۳۳ | یه روز سختچند روز بعد...آرا اون روز وقتی از مدرسه ...

چه لقبی بهم میدین

ᴘᴀʀᴛ ۲۹ | یه اتفاق کوچک، یه حس بزرگاز اون روز به بعد...آرا ک...

ᴘᴀʀᴛ ۳۲ | یه تشکر سادهبعد از اتفاق پارک...چند روز گذشت.آرا ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط