{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شــهــیــدانــه...

شــهــیــدانــه...
سربازامام زمـــــــــان

یک روز در محوطه مشغول خادمی بودیم که بی‌سیم زدند حاج حسین یکتا آمده و سریع خود را برسانید. ما هم با کلی ذوق و شوق خودمان را رساندیم. وقتی رسیدیم. تازه داشت از ماشین پیاده می‌شد. می‌دانستیم که حاجی همیشه با خدام شوخی می‌کند. محمدرضا را جلو فرستادیم، حاج حسین بغلش کرد و یکی - دو تا مشت محکم پشتش زد و به شوخی گفت که این‌ها خادم هستند، هرچی بزنیدشان چیزی نمی‌گویند، محمدرضا فقط می‌خندید. وقتی که دور هم نشستیم، او سفارش کرد که شما اگر الان اینجا هستید، خط مقدم سربازان امام زمان"عج" هستید و از میان آن همه آدم انتخاب شده‌اید و قدرش را بدانید. آن موقع فقط خوشحال بودیم که حاج حسین این حرف‌ها را به ما زده، اما در عمل محمدرضا خود را سرباز واقعی امام عصر"عج" نشان داد و نتیجه اش را گرفت، شهید شد.

#نقل_شده_از_دوست_شهید

#شهید_محمد_رضا_دهقان
دیدگاه ها (۱)

قصه پانزدهم: امام حسین (ع) زمینه ها (قسمت دوم)

معنی وحدت سکوت نیست.با سکوت کردن چطوری مردم بفهمند کی وطن فر...

خسف | قصه بیست و یکم: حضرت عباس (ع) (بخش پایانی)

خسف | قصه سی ام: امام کاظم (ع) (بخش اول)

خسف | قصه بیست و هفتم: امام باقر (ع) (بخش پایانی)

بسیار مهم.اولین لبیک به مردی که قیام نکرد.نماز مغرب و عشا را...

اگر عاشقی بنویس یا حسین

قصه چهاردهم: معاویه (قسمت پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط