{ blue side } part 3
تهیونگ pov
از جیمین پرسیدم چیزایی که جونگ کوک دوست داره رو برام بگه یا چیزایی که آرزوش بود رو برام بگه و اونم بهم گفت آروزهای هردوشون فقط ایم بوده که یه مغازه خیلی ناز و بزرگ مرکز سئول داشته باشن تا یه سمت جیمین گل هاشو بفروشه و جونگکوک هم شیرینی های خوشمزهش رو بفروشه و خب هر چی که باشه کلی اطلاعات با نمک از جفتم به دست آوردم و تونستم اولین آرزوش رو برآورده کنم
با پیاده شدنمون جلوی مغازهی بزرگ و ناز اما خالی با نگاه کنجکاوی نگاهم کرد ، مگه نمیدونی چشماتو گرد میکنی ضعف میکنم بچه ؟ آخه نگاشو ببین
چیزی که جالب بود به طور کاااااملااااا اتفاقی این مغازه رو به رو ترین نقطهی ممکن به سمت من بود و حتی به جرئت میتونم بگم از بالای برج توی اتاقم میتونم مغازه شو نگاه کنم و اگه بیام پایین میتونم باهاش بای بای کنم
"تهیونگی این کافه خیلی ناقصه هنوز ، اینجا چیزی میخوریم؟ "
هانی فکر کرده میخوایم چیزی بخوریم آخ مادر گازش میگیرم
"راستش الان چیزی نمیخوریم ، اون پاپیون رو بکش و برو داخل "
با باز کردن پاپیون و نوشتهی ولکام خوشگلی که نوشته بودم تازه متوجه داستان شد
"ا..اینجا ماله منه ؟ چجوری ممکنه حتی میز صندلی هاش هم از حقوق من گرون تره و من نمیتونم اجارشو بدم_"
"گیج نزن خوشگلم تو اجاره نمیدی اینجا ماله توعه . تو آرزو کردی منم براورده کردم مگه مشکلش چیه عزیزم؟ برای دیدن لبخندت این کارم واقعا هیچی نیست میخواستم خودم برات بچینم یا یکی رو استخدام کنم اما این دوست جوجهایت کارشناس ارشد جونگ کوک شناسی داشت گفت اگه خودت با ذوق بچینی خیلی بهت بیشتر کیف میده منم دست نزدم فقط خریدم و گذاشتم اون گوشه "
با پاک کردن اشکاشو ذوق کردنش سرشو آورد بالا بهم با لبخند و بغض کوچیکی گفت
"کوچیک ؟ بزرگترین آرزوم رو براورده کردی تهیونگ ، م..من اصلا نمیدونم چی بگم یا چجوری تشکر کنم فقط بدون این زیبا ترین و پر معنی ترین کاری بود که یه نفر برام کرده واقعا ازت ممنونم"
بغلش کردم و بوسهی نرمی به سرش زدم
"گریه نکن قشنگم ، میخواستی چی بهم بگی تو ماشین ؟ رسیدیم یادت رفت"
"میخواستم بهت بگم من میتونم باهات یه ارتباط رو امتحان کنم و تو ارزشش رو داری ولی الان میترسم فکر کنی به خاطر این مغازه و پولت میگم ، قسم میخورم_"
"تو حتی ازم نپرسیدی شغلم چیه خودم بهت گفتم بعد انتظار داری بهت شک کنم که به خاطر پول منو میخوای؟ قلبمو نشکن و بیا یه فکت راجب کافهی خوشگلت بدون ، اون ساختمون بزرگه رو میبینی؟ خوشگله؟"
"واووو...وای خیلی قشنگه تهیونگ "
"ماله منه ، شرکت ویکتور ماله کیم تهیونگه و خب دلم میخواست در طول روز نزدیکم باشی . موقع استراحت بیام پیشت تو هم بیای و همه جوره دیدنت رو از دست ندم و از عطر موهات بتونم به خوبی نفس بکشم "
"امروز دیگه پتانسیل بقیه داستان هارو ندارم آقای کیم ، چجوری انقد به جزئیات دقت کردی؟ میدونستی که منم خیلی به جزئیات اهمیت میدم؟"
انگار چشمش به چیزی آورده باشه جیغ خفیفی کشید و منو تکون داد
"خدای من کلی ایده برای اینجا دارم و برای تک تک این ایده ها کلی پول لازمه اما قسم میخورم انقدری که با عشق براش پول جمع میکنم تا حالا برای هیچی کار نکردم"
"بیا مثل بقیه داستانا چونه نزنیم پنکیک ریزه میزم . من این همه کار نکردم که جفتم بخواد توی بار خکدم کار بکنه ، حقوقیکه میگیره از این کارت مشکیهست ، پس همینو بگیر و برو با دوستت هر چی برای اینجا میخوای بخر خب؟ با کیفیت ترین و زیباترین وسایلی که دیدی انتخاب کن و از چی که خواستی کنارش بردلر ، لباس و هر چیزی که خوشت اومد هم همینطور اینجوری حس خوبی دارم"
بی نهایت ازت ممنونم ته ته "
بوسهی نرمی روی لپم نشست و گونه هاش خودشم زودی سرخ شد و...کاری که این همه مدت جلوی خودم رو براش گرفتم انجام دادم
لپ هاش رو با دستام فشار دادم و بوسیدمشون بعدم گازشون گرفتم
"آخیش...چجوری طاقت آوردم لپات رو گاز نگیرم تا الان؟"
امروز بریم اصفهان
جاوید نام اکبر جهانگیری
فقط سی و شش سال سن داشت و در نوزده دی به ضرب گلوله در اصفهان کشته شد
بمیرم برات مرد ، یادش تو قلبمون بمونه واقعا خوب بخوابی شیر مرد 🖤🖤
از جیمین پرسیدم چیزایی که جونگ کوک دوست داره رو برام بگه یا چیزایی که آرزوش بود رو برام بگه و اونم بهم گفت آروزهای هردوشون فقط ایم بوده که یه مغازه خیلی ناز و بزرگ مرکز سئول داشته باشن تا یه سمت جیمین گل هاشو بفروشه و جونگکوک هم شیرینی های خوشمزهش رو بفروشه و خب هر چی که باشه کلی اطلاعات با نمک از جفتم به دست آوردم و تونستم اولین آرزوش رو برآورده کنم
با پیاده شدنمون جلوی مغازهی بزرگ و ناز اما خالی با نگاه کنجکاوی نگاهم کرد ، مگه نمیدونی چشماتو گرد میکنی ضعف میکنم بچه ؟ آخه نگاشو ببین
چیزی که جالب بود به طور کاااااملااااا اتفاقی این مغازه رو به رو ترین نقطهی ممکن به سمت من بود و حتی به جرئت میتونم بگم از بالای برج توی اتاقم میتونم مغازه شو نگاه کنم و اگه بیام پایین میتونم باهاش بای بای کنم
"تهیونگی این کافه خیلی ناقصه هنوز ، اینجا چیزی میخوریم؟ "
هانی فکر کرده میخوایم چیزی بخوریم آخ مادر گازش میگیرم
"راستش الان چیزی نمیخوریم ، اون پاپیون رو بکش و برو داخل "
با باز کردن پاپیون و نوشتهی ولکام خوشگلی که نوشته بودم تازه متوجه داستان شد
"ا..اینجا ماله منه ؟ چجوری ممکنه حتی میز صندلی هاش هم از حقوق من گرون تره و من نمیتونم اجارشو بدم_"
"گیج نزن خوشگلم تو اجاره نمیدی اینجا ماله توعه . تو آرزو کردی منم براورده کردم مگه مشکلش چیه عزیزم؟ برای دیدن لبخندت این کارم واقعا هیچی نیست میخواستم خودم برات بچینم یا یکی رو استخدام کنم اما این دوست جوجهایت کارشناس ارشد جونگ کوک شناسی داشت گفت اگه خودت با ذوق بچینی خیلی بهت بیشتر کیف میده منم دست نزدم فقط خریدم و گذاشتم اون گوشه "
با پاک کردن اشکاشو ذوق کردنش سرشو آورد بالا بهم با لبخند و بغض کوچیکی گفت
"کوچیک ؟ بزرگترین آرزوم رو براورده کردی تهیونگ ، م..من اصلا نمیدونم چی بگم یا چجوری تشکر کنم فقط بدون این زیبا ترین و پر معنی ترین کاری بود که یه نفر برام کرده واقعا ازت ممنونم"
بغلش کردم و بوسهی نرمی به سرش زدم
"گریه نکن قشنگم ، میخواستی چی بهم بگی تو ماشین ؟ رسیدیم یادت رفت"
"میخواستم بهت بگم من میتونم باهات یه ارتباط رو امتحان کنم و تو ارزشش رو داری ولی الان میترسم فکر کنی به خاطر این مغازه و پولت میگم ، قسم میخورم_"
"تو حتی ازم نپرسیدی شغلم چیه خودم بهت گفتم بعد انتظار داری بهت شک کنم که به خاطر پول منو میخوای؟ قلبمو نشکن و بیا یه فکت راجب کافهی خوشگلت بدون ، اون ساختمون بزرگه رو میبینی؟ خوشگله؟"
"واووو...وای خیلی قشنگه تهیونگ "
"ماله منه ، شرکت ویکتور ماله کیم تهیونگه و خب دلم میخواست در طول روز نزدیکم باشی . موقع استراحت بیام پیشت تو هم بیای و همه جوره دیدنت رو از دست ندم و از عطر موهات بتونم به خوبی نفس بکشم "
"امروز دیگه پتانسیل بقیه داستان هارو ندارم آقای کیم ، چجوری انقد به جزئیات دقت کردی؟ میدونستی که منم خیلی به جزئیات اهمیت میدم؟"
انگار چشمش به چیزی آورده باشه جیغ خفیفی کشید و منو تکون داد
"خدای من کلی ایده برای اینجا دارم و برای تک تک این ایده ها کلی پول لازمه اما قسم میخورم انقدری که با عشق براش پول جمع میکنم تا حالا برای هیچی کار نکردم"
"بیا مثل بقیه داستانا چونه نزنیم پنکیک ریزه میزم . من این همه کار نکردم که جفتم بخواد توی بار خکدم کار بکنه ، حقوقیکه میگیره از این کارت مشکیهست ، پس همینو بگیر و برو با دوستت هر چی برای اینجا میخوای بخر خب؟ با کیفیت ترین و زیباترین وسایلی که دیدی انتخاب کن و از چی که خواستی کنارش بردلر ، لباس و هر چیزی که خوشت اومد هم همینطور اینجوری حس خوبی دارم"
بی نهایت ازت ممنونم ته ته "
بوسهی نرمی روی لپم نشست و گونه هاش خودشم زودی سرخ شد و...کاری که این همه مدت جلوی خودم رو براش گرفتم انجام دادم
لپ هاش رو با دستام فشار دادم و بوسیدمشون بعدم گازشون گرفتم
"آخیش...چجوری طاقت آوردم لپات رو گاز نگیرم تا الان؟"
امروز بریم اصفهان
جاوید نام اکبر جهانگیری
فقط سی و شش سال سن داشت و در نوزده دی به ضرب گلوله در اصفهان کشته شد
بمیرم برات مرد ، یادش تو قلبمون بمونه واقعا خوب بخوابی شیر مرد 🖤🖤
- ۳.۳k
- ۰۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط