پارت ۸

پارت ۸

ویو جونگ کوک
رفتم از اتاقم بیرون روبی رو دیدم چقدر خوشگل شده بود نه جونگ کوک تو نباید عاشق شی اوففففف رفتم جلو و با حالت خیلی سردی لب زدم

جونگ کوک:این جا چیکار میکنی(سرد)

روبی :سلام خوب اومدم باهات حرف بزنم

جونگ کوک:می تونستی وایستی تا بیام عمارت مجبور بودی بیای اینجا

روبی:اره چون تو خیلی دیر میای

جونگ کوک:اوفففف باشه کارت رو بگو

روبی:بیا برات میوه اوردم(سبد میوه هارو بایک لبخند زیبا گرفت جلوی جونگ کوک)

جونگ کوک:نمی خوام کار مهمت این بود

روبی:نخیر می خواستم بهت بگم چرا انقدر باهام سرد حرف میزنی مگه من چیکارت کردم که داری باهام اینجوری میکنی( جدی ،داد)

جونگ کوک:داد نزن سر من،من مدلم اینه می تو نی باهاش کنار بیای نمی تونی می تونی از اینجا بری کسی مجبورت نکرده اینجا واستی برای چی اینجا موندی

روبی:....
دیدگاه ها (۴)

𝐓𝐫𝐨𝐮𝐛𝐥𝐞 𝐋𝐨𝐯𝐞 | عشق دردسرساز𝐏𝐚𝐫𝐭 :𝟏هر روز صبح، وقتی می‌رسیدی ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

🖤 عروس مافیا | پارت اولژانر: مافیا، ازدواج اجباری، کل‌کلساعت...

پشت نقاب عشق 💗نویسنده: جئون جنیا.ت: «کوکی… باید باهات حرف بز...

۴۳part جونگکوک همان‌طور که نگاهش به موبایلش بود لب زد: «ساعت...

معامله p22مأمور با عصبانیت به در خیره شد.«این در ضدگلوله‌ست....

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟑صبح روز بعد...ا/ت با صدای ز...

پارت ۲۶

تهکوک؛ اسیر سایه‌هاپارت یکشب، دانشگاه تقریباً خالی شده بود.ج...

ویو جونگ کوک صبح:از خواب بیدار شدم و یاد اتفاق های دیروز افت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط