باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،

باد آمد و با بید همی گوید: « هی هی،
این جنبش و این شورش و این رقص تو تا کی؟ »

می‌گوید آن بید، بدان باد: « ز خود پرس
ای برده مرا از سرو، ای داده مرا می

اندر تن من یک رگ، هشیار نماندست
ای رفته می عشق تو اندر رگ و در پی

از مردم هشیار بجو قصه و تاریخ
کین سابقه کی آمد، وان خاتمه تا کی »

آن ترک سلامم کند و گوید: « کیسن »
گویم که: « خمش کن که نه کی دانم و نی بی »

آن معتزلی پرسد، معدوم نه شیء است ؟
بیخود بر من شیی بود، و با خود لاشی

لب بر لب دلدار چو خواهی که نهی تو
از خویش تهی باش، بیاموز ازان نی

اندیشه مرا برد سحرگاه به باغی
باغی که برون نیست ز دنیا، و نه در وی

پرسیدم کای باغ عجایب تو چه باغی؟
گفت: « آنک نترسم ز زمستان و نه از دی »

نزدیکم و دورم ز تو چون ماه و چو خورشید
وین دور نماند چو کند راه،خدا طی

گیرم که نبینی به نظر چشمهٔ خورشید
نی گرمیت از شمس بدافسردگی از فی؟

هین دور شو از سردی و بفزای ز گرمی
تا صیف شود بهمنت و رشد شود غنی

خورشید نماید خبر بی‌دم و بی‌حرف
بربند لب از ابجد و از هوز و حطی

حضرت مولانا
دیدگاه ها (۹)

تو ای آرام جان من ، مرا تو برتر از جانیچو خون بر رگ شدی جاری...

عیسی لبی و مرده دلم در برابرتچون تخم پیله زنده شوم باز دربرت...

نگارا، وقتِ آن آمد که یکدم ز آنِ من باشیدلم بی‌تو به جان آمد...

دلم که مرغ تو آمد به دام باز گرفتی دلم که مرغ تو آمد به دام ...

تقدیم باعشق خدمتِ عشق جانم،جانانم:🫀🌹نگارا، وقت آن آمد ڪہ یڪد...

کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مراطوطی اندیشه او همچو شکر خورد...

بده آن باده دوشین که من از نوش تو مستمبده ای حاتم عالم قدح ز...

@ti_m_e🪄🎶ای ربوده دلم به رعناییاین چه لطف است و آن چه زیبایی...

ندیده‌ام رخ خوب تو، روزکی چند استبیا، که دیده به دیدارت آرزو...

یک صبح ببام آی و ز رخ پرده براندازآوازه به عالم زن و خورشید ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط