{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
ز آن لب که آتش است و عسل می‌دهد برت

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خونین سلب شده است لب معجز آورت

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت


خاقانی
دیدگاه ها (۵)

خاکی دلم که در لب آن نازنین گریختتشنه است کاندر آب‌خور آتشین...

بختی دارم چو چشم خسرو همه خوابچشمی دارم چو لعل شیرین همه آبج...

زان زلف مشک رنگ نسیمی به ما فرستیک موی سر به مهر به دست صبا ...

رخ تو رونق قمر بشکستلب توقیمت شکر بشکستلشکر غمزهٔ تو بیرون ت...

⏝ׄ⏝⏝ׄ⏝‌꩜ @ارغوانم ꩜⏝ׄ⏝⏝ׄ⏝‌ارغوان،شاخه همخون جدا مانده منآسم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط