عیسی لبی و مرده دلم در برابرت

عیسی لبی و مرده دلم در برابرت
چون تخم پیله زنده شوم باز دربرت

چون شمع ریزم از مژه سیلاب آتشین
ز آن لب که آتش است و عسل می‌دهد برت

گر خود مگس شوم ننشینم بر آن عسل
ترسم ز نیش چشم چو زنبور کافرت

یاقوت هست زادهٔ خورشید نی مگوی
خورشید هست زادهٔ یاقوت احمرت

خون ریز ماست غمزهٔ جادوت پس چرا
خونین سلب شده است لب معجز آورت

مانا که هم لبت خورد آن خون که غمزه ریخت
کاینک نشان خون به لب شکرین درت

از نشترت سلاح دو بادام گاه جنگ
چشمم چو پسته پر رگ خونین ز نشترت

خاقانیی که بستهٔ بادام چشم توست
چون پسته بین گشاده دهان در برابرت


خاقانی
دیدگاه ها (۵)

Attar-050705

نخستین باده کاندر جام کردندز چشم مست ساقی وام کردندچو با خود...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تقدیم بتو خدای بزرگعجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانیعجب...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط