~حقیقت پنهان~
•پارت 1۱•
لایرا: °منم بهترین محافظ زندگیم رو کنارم دارم...°
کل روز به من شدو خوش گذشت و تبدیل به یه خاطرهی فوقالعاده شد. توی جنگل گشت زدیم، همدیگه رو اذیت کردیم، توی دریاچه کلی آب بازی کردیم و خیلی از کار های دیگه که اینقدر بهم خوش گذشت یادم نمیاد. وقتی هم که شب شد یه آتیش روشن کردیم و بعداز اینکه گرم شدیم روی چمن ها، زیر آسمون شب دراز کشیدیم.
چمن خنک، نسیم ملایم شب، صدای جیرجیرک ها و موج های آروم دریاچه وجودم رو احاطه کرده بود و دست گرم شدو توی دستم بهم آرامش میداد. سکوت توی سرم همه چیز رو از یادم برده بود، حتی حرف زدن. تا اینکه صدای ملایم شدو سکوت بین ما و طبیعت رو شکست.
شدو: °زیادی ساکتی...حالت خوبه؟°
بالاخره از خلا اومدم بیرون و رومو به سمت شدو برگردوندم و بعداز لبخندی کوچیک دوباره نگاهم رو به آسمون و ستاره ها دادم.
لایرا: °خوبم، فقط...بهش نیاز داشتم...°
شدو: °سکوت؟°
لایرا: °آرامش...°
شدو: °آره...آرامش...امروز خیلی خودتو خسته کردی و انرژی سوزوندی.°
یه نفس عمیق بیرون میدم و دستی به موهام میکشم.
لایرا: °نه فقط بخاطر اون...°
با این حرفم شدو نگاهی جدی ولی ملایم و کمی نگران بهم انداخت.
شدو: °پس بخاطر چی؟°
دوباره نگاهم رو به شدو میدم ولی اینبار ناراحت تر و کمی...حسرت وار.
لایرا: °ما هنوز توی همون دنیای بی رحم هستیم...اما...به طرز عجیبی ازش دوریم.°
شدو: °لایرا...°
لایرا: °چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟°
لحظهای به سوالم فکر کرد و مشخص بود که اونم نسبت به این سوال حس بد و عجیبی داره.
شدو: °خب...شاید جنگ با سرنوشت.°
لایرا: °برای همه اینطوره...؟°
شدو: °شاید...ولی به روش های مختلف.°
لایرا: °اما برای ما سخت بود..°
وقتی نگاهی به چشمام که غمگین و جدی بود انداخت، بیشتر ناراحت شد.
شدو: °میدونم.°
دست شدو رو محکم تر گرفتم.
لایرا: °همش از خودم میپرسم اگر ما باهم آشنا نمیشدیم...چی میشد...؟°
شدو هم دست منو محکم تر گرفت و نگاهش رو به آسمون داد.
شدو: °طبیعتا سرنوشت جور دیگه ای برای هردومون رقم میخورد...ولی نمیتونم پیش بینی کنم که چه اتفاقی میافتاد..°
منم مثل شدو نگاهمو دوباره به ستاره ها دادم.
لایرا: °منم هیمنطور...°
دوباره سکوتی بین ما شکل میگیره و هر دو توی فکر فرو میریم. فضای اطراف همون طور که آروم بود، تنش زا و کمی آزار دهنده هم بود. مدتی میگذره، نفس عمیقی بیرون میدم و آروم خودم رو بالا میکشم و میشینم و نگاهم رو به پایین میدم.
لایرا: °شدو...اگر دو نفر که باهم صمیمی هستن یه روزی تنها بشن...چیکار میکنن؟°
با سوالم چهرهی شدو گرفته میشه و مثل من خودش رو بالا میکشه و میشینه. دستش رو بالا میاره و پشتم رو نوازش میکنه. وقتی نگاهم رو بهش میدم میتونم ناراحتی و نگرانی رو توی چهرش و چشمای قرمزش ببینم.
لایرا: °منم بهترین محافظ زندگیم رو کنارم دارم...°
کل روز به من شدو خوش گذشت و تبدیل به یه خاطرهی فوقالعاده شد. توی جنگل گشت زدیم، همدیگه رو اذیت کردیم، توی دریاچه کلی آب بازی کردیم و خیلی از کار های دیگه که اینقدر بهم خوش گذشت یادم نمیاد. وقتی هم که شب شد یه آتیش روشن کردیم و بعداز اینکه گرم شدیم روی چمن ها، زیر آسمون شب دراز کشیدیم.
چمن خنک، نسیم ملایم شب، صدای جیرجیرک ها و موج های آروم دریاچه وجودم رو احاطه کرده بود و دست گرم شدو توی دستم بهم آرامش میداد. سکوت توی سرم همه چیز رو از یادم برده بود، حتی حرف زدن. تا اینکه صدای ملایم شدو سکوت بین ما و طبیعت رو شکست.
شدو: °زیادی ساکتی...حالت خوبه؟°
بالاخره از خلا اومدم بیرون و رومو به سمت شدو برگردوندم و بعداز لبخندی کوچیک دوباره نگاهم رو به آسمون و ستاره ها دادم.
لایرا: °خوبم، فقط...بهش نیاز داشتم...°
شدو: °سکوت؟°
لایرا: °آرامش...°
شدو: °آره...آرامش...امروز خیلی خودتو خسته کردی و انرژی سوزوندی.°
یه نفس عمیق بیرون میدم و دستی به موهام میکشم.
لایرا: °نه فقط بخاطر اون...°
با این حرفم شدو نگاهی جدی ولی ملایم و کمی نگران بهم انداخت.
شدو: °پس بخاطر چی؟°
دوباره نگاهم رو به شدو میدم ولی اینبار ناراحت تر و کمی...حسرت وار.
لایرا: °ما هنوز توی همون دنیای بی رحم هستیم...اما...به طرز عجیبی ازش دوریم.°
شدو: °لایرا...°
لایرا: °چی شد که ما به اینجا رسیدیم؟°
لحظهای به سوالم فکر کرد و مشخص بود که اونم نسبت به این سوال حس بد و عجیبی داره.
شدو: °خب...شاید جنگ با سرنوشت.°
لایرا: °برای همه اینطوره...؟°
شدو: °شاید...ولی به روش های مختلف.°
لایرا: °اما برای ما سخت بود..°
وقتی نگاهی به چشمام که غمگین و جدی بود انداخت، بیشتر ناراحت شد.
شدو: °میدونم.°
دست شدو رو محکم تر گرفتم.
لایرا: °همش از خودم میپرسم اگر ما باهم آشنا نمیشدیم...چی میشد...؟°
شدو هم دست منو محکم تر گرفت و نگاهش رو به آسمون داد.
شدو: °طبیعتا سرنوشت جور دیگه ای برای هردومون رقم میخورد...ولی نمیتونم پیش بینی کنم که چه اتفاقی میافتاد..°
منم مثل شدو نگاهمو دوباره به ستاره ها دادم.
لایرا: °منم هیمنطور...°
دوباره سکوتی بین ما شکل میگیره و هر دو توی فکر فرو میریم. فضای اطراف همون طور که آروم بود، تنش زا و کمی آزار دهنده هم بود. مدتی میگذره، نفس عمیقی بیرون میدم و آروم خودم رو بالا میکشم و میشینم و نگاهم رو به پایین میدم.
لایرا: °شدو...اگر دو نفر که باهم صمیمی هستن یه روزی تنها بشن...چیکار میکنن؟°
با سوالم چهرهی شدو گرفته میشه و مثل من خودش رو بالا میکشه و میشینه. دستش رو بالا میاره و پشتم رو نوازش میکنه. وقتی نگاهم رو بهش میدم میتونم ناراحتی و نگرانی رو توی چهرش و چشمای قرمزش ببینم.
- ۸.۶k
- ۱۷ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط