جرئتی که حقیقت شد
جرئتی که حقیقت شد
پارت ۵
آخرین دور، یکی از پسرها گفت:
«حقیقت برای هر دوتون: اگه الان میتونستید یه چیز رو به هم بگید که هیچوقت نگفتید، چی میگفتید؟»
سکوت افتاد. همه منتظر بودن.
جونگکوک اول حرف زد، صداش پایین:
«میگفتم که هنوز هر شب بهت فکر میکنم. و اینکه پشیمونم از اینکه زود ول کردیم.»
نگاهش رو من بود. چشماش خیس شده بود.
من آروم جواب دادم:
«منم میگفتم که هنوز دلم تنگ میشه. و اینکه شاید هنوز هم بتونیم دوباره شروع کنیم.»
دوستا ساکت شدن. یکی خندید و گفت «وای شما دوتا عاشقین دیگه»، ولی ما دیگه به بقیه نگاه نمیکردیم. فقط به هم.
بازی تموم شد. وقتی همه داشتن وسایلشون رو جمع میکردن، جونگکوک آروم اومد کنارم.
«میتونیم یه کم حرف بزنیم؟ بیرون؟»
سر تکون دادم. رفتیم تو بالکن. بارون ریز میبارید.
«حقیقت بود» گفت.
«منم.»
دستش رو دراز کرد. این بار بدون اینکه کسی ببینه، گرفتمش.
«شاید هنوز تموم نشده باشه» آروم گفت.
لبخند زدم، اشک تو چشمام جمع شده بود.
«شاید.»
و زیر بارون، برای اولین بار بعد از ماهها، احساس کردیم شاید بتونیم دوباره از اول شروع کنیم.
پایااااننننن
این فیکشن درخواستی بود☆
پارت ۵
آخرین دور، یکی از پسرها گفت:
«حقیقت برای هر دوتون: اگه الان میتونستید یه چیز رو به هم بگید که هیچوقت نگفتید، چی میگفتید؟»
سکوت افتاد. همه منتظر بودن.
جونگکوک اول حرف زد، صداش پایین:
«میگفتم که هنوز هر شب بهت فکر میکنم. و اینکه پشیمونم از اینکه زود ول کردیم.»
نگاهش رو من بود. چشماش خیس شده بود.
من آروم جواب دادم:
«منم میگفتم که هنوز دلم تنگ میشه. و اینکه شاید هنوز هم بتونیم دوباره شروع کنیم.»
دوستا ساکت شدن. یکی خندید و گفت «وای شما دوتا عاشقین دیگه»، ولی ما دیگه به بقیه نگاه نمیکردیم. فقط به هم.
بازی تموم شد. وقتی همه داشتن وسایلشون رو جمع میکردن، جونگکوک آروم اومد کنارم.
«میتونیم یه کم حرف بزنیم؟ بیرون؟»
سر تکون دادم. رفتیم تو بالکن. بارون ریز میبارید.
«حقیقت بود» گفت.
«منم.»
دستش رو دراز کرد. این بار بدون اینکه کسی ببینه، گرفتمش.
«شاید هنوز تموم نشده باشه» آروم گفت.
لبخند زدم، اشک تو چشمام جمع شده بود.
«شاید.»
و زیر بارون، برای اولین بار بعد از ماهها، احساس کردیم شاید بتونیم دوباره از اول شروع کنیم.
پایااااننننن
این فیکشن درخواستی بود☆
- ۶۹۹
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط