──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹¹⁰
کاش میشد همین چند دقیقه رو از همهی اتفاقهایی که قرار بود بعدش بیفته جدا کرد.
کاش میشد فقط من باشم..
و اون.
بدون دود سیاه.
بدون جاسوسی.
بدون دروغ.
بدون گذشتهای که مثل یه نفرین شوم رهام نمیکرد.
نگاهش هنوز روی صورتم بود.
انگار داشت چیزی رو از توی چشمهام میخوند.
همینطور که میرقصیدیم آروم جلوی گوشم گفت:چرا امروز انقدر ساکتی؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
+فقط دارم لحظه رو به خاطر میسپارم
ابروهاش کمی درهم رفت.
_برای چی؟
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد آروم گفتم:نمیدونم..
و واقعاً نمیدونستم.
فقط یه حس عجیبی توی قلبم بود.
انگار قلبم خوشحال بود..
اما یه جای دیگه از وجودم میدونست که این آرامش،شاید بیشتر از چند دقیقه دووم نیاره.
جونگکوک دوباره دستم رو کمی محکمتر گرفت.
_رینا..
نگاهش کردم.
_دوستت دارم
قلبم برای لحظهای لرزید.
و همین جمله کافی بود تا هیاهوی درونم آروم بشه.
بدون اینکه نگاهمو از چشم هاش بگیرم زیر لب گفتم:منم
موسیقی کمکم به آخرش نزدیک شد.
آخرین چرخش رو انجام دادم و دوباره روبهروش وایسادم.
برای چند ثانیه..
فقط سکوت بود.
بعد صدای دست زدن مهمونها بلند شد.
جونگکوک دستم رو رها نکرد.
با هم به سمت جایگاه اصلی برگشتیم.
وقتی دوباره کنار هم وایسادیم،نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم.
اولین چیزی که دیدم..
دوهیون بود.
با کت و شلوار مشکی رنگی که به تن داشت کنار مینهیوک و تهیونگ وایساده بود.
مین هیوک که سمت راستش بود یه پیرهن سیاه همراه شلوار بگ پوشیده بود و مثل همیشه لبخندی روی لب داشت.(لباس اسلاید اول)
اما سمت چپش..
تهیونگ وایساده بود.
روی پلیور یقه اسکیش کت بلند سیاهی پوشیده بود.(لباس اسلاید دوم)
و نگاهش..
همون نگاه غمگین و سنگینی که هر بار میدیدمش،یه جای قلبم درد میگرفت.
انگار داشت با نگاه غمآلودش تصویر من رو توی ذهنش ثبت میکرد.
چشمهام رو پایین انداختم.
نمیخواستم غم توی نگاهش رو بیشتر ببینم.
نگاهم رو دوباره بین جمعیت چرخوندم.
و درست همون موقع..
جیان رو دیدم.
گوشهای از سالن وایساده بود.
با همون غرور همیشگی.
لباس مجلسی تیرهای پوشیده بود و شال بلند پشمی روی شونههاش افتاده بود.(لباس اسلاید سوم)
بیحرکت وایساده بود.
نه دست میزد..
نه لبخند میزد.
فقط نگاه میکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹¹⁰
کاش میشد همین چند دقیقه رو از همهی اتفاقهایی که قرار بود بعدش بیفته جدا کرد.
کاش میشد فقط من باشم..
و اون.
بدون دود سیاه.
بدون جاسوسی.
بدون دروغ.
بدون گذشتهای که مثل یه نفرین شوم رهام نمیکرد.
نگاهش هنوز روی صورتم بود.
انگار داشت چیزی رو از توی چشمهام میخوند.
همینطور که میرقصیدیم آروم جلوی گوشم گفت:چرا امروز انقدر ساکتی؟
لبخند خیلی کمرنگی زدم.
+فقط دارم لحظه رو به خاطر میسپارم
ابروهاش کمی درهم رفت.
_برای چی؟
چند ثانیه نگاهش کردم.
بعد آروم گفتم:نمیدونم..
و واقعاً نمیدونستم.
فقط یه حس عجیبی توی قلبم بود.
انگار قلبم خوشحال بود..
اما یه جای دیگه از وجودم میدونست که این آرامش،شاید بیشتر از چند دقیقه دووم نیاره.
جونگکوک دوباره دستم رو کمی محکمتر گرفت.
_رینا..
نگاهش کردم.
_دوستت دارم
قلبم برای لحظهای لرزید.
و همین جمله کافی بود تا هیاهوی درونم آروم بشه.
بدون اینکه نگاهمو از چشم هاش بگیرم زیر لب گفتم:منم
موسیقی کمکم به آخرش نزدیک شد.
آخرین چرخش رو انجام دادم و دوباره روبهروش وایسادم.
برای چند ثانیه..
فقط سکوت بود.
بعد صدای دست زدن مهمونها بلند شد.
جونگکوک دستم رو رها نکرد.
با هم به سمت جایگاه اصلی برگشتیم.
وقتی دوباره کنار هم وایسادیم،نگاهم رو بین جمعیت چرخوندم.
اولین چیزی که دیدم..
دوهیون بود.
با کت و شلوار مشکی رنگی که به تن داشت کنار مینهیوک و تهیونگ وایساده بود.
مین هیوک که سمت راستش بود یه پیرهن سیاه همراه شلوار بگ پوشیده بود و مثل همیشه لبخندی روی لب داشت.(لباس اسلاید اول)
اما سمت چپش..
تهیونگ وایساده بود.
روی پلیور یقه اسکیش کت بلند سیاهی پوشیده بود.(لباس اسلاید دوم)
و نگاهش..
همون نگاه غمگین و سنگینی که هر بار میدیدمش،یه جای قلبم درد میگرفت.
انگار داشت با نگاه غمآلودش تصویر من رو توی ذهنش ثبت میکرد.
چشمهام رو پایین انداختم.
نمیخواستم غم توی نگاهش رو بیشتر ببینم.
نگاهم رو دوباره بین جمعیت چرخوندم.
و درست همون موقع..
جیان رو دیدم.
گوشهای از سالن وایساده بود.
با همون غرور همیشگی.
لباس مجلسی تیرهای پوشیده بود و شال بلند پشمی روی شونههاش افتاده بود.(لباس اسلاید سوم)
بیحرکت وایساده بود.
نه دست میزد..
نه لبخند میزد.
فقط نگاه میکرد...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۹.۶k
- ۰۳ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط