Psychic lover45🖤
Psychic lover45🖤
بعد رفتن یونجون از خجالت زانوم
رو جمع کردم و سرم رو گذاشتم روش.ای خدا
الان چه فکری راجبم میکنه…عهه سونا
مگه خودت به مریضات نگفتی این چیزی
نیست که یه دختر خجالت بکشه…در ضمن
چه فکری کنه؟این یک عادت و یک چیز
طبیعیه…
(چند دقیقه بعد)
یونجون:عاا سلام…ببین برات ۳تا بسته اوردم
فقط یواشکی چون اینجا نمیزارن من براشون
بگیرم یکی میدن واسه یه هفته یا بیشتر.
سونا:من واقعا ازت ممنونم…
یونجون:باشه غذات رو بخور بیام ببرم
اون پسره رفت و شروع کردم به غذا خوردن
خوشمزه نبود.بد مزه هم نبود.عادی بود.
یکی از پد هارو برداشتم و به سمت دستشویی
رفتم و گذاشتمش.خوبه زود فهمیدم.
بیخیال همه چی شدم واسه یه لحظه.
سرم رو گذاشتم زانوم تا بخوابم.
اما یاد اولین دیدارم با جونگکوک افتادم.
اگه شوگا نمیرفت بوسان…یا اگر من اعصاب جونگکوک رو خرد نمیکردم الان اینجا نبودم
ولی شاید آینده برام رقم زد که اینجوری
باشه…امیدوارم که اگر یک روز به عمرم
باقیمونده باشه…جونگکوک رو ببینم.
هیچ وقت اولین ملاقاتمون رو
فراموش نمیکنم.من به پلیسا لوش دادم
اونم خواست تلافی کنه😄
واو باورم نمیشه باعث خندم شده.
شاید فکر کنید این عشقه…ولی نیست
این وابستگیه.همه اولش فکر میکنن عشقه
خودم به چند نفر مشاوره دادم.
ولی خوب من و به خودت وابسته کردی.
تو فکر های خودم غرق بودم که خوابم برد…
“اگر قراره این پایان همه چی باشه،حاضرم
هیچ شروعی برای این پایان وجود نداشته باشه
تا من حاضر نباشم که تو رو اینجوری و در این حال رها کنم به حال خودت…میدونی
وقتی دستای گرمت رو میگیرم،حس میکنم تو هوای برفی،یک ماگ شیر کاکائو داغ تو دستامه که کل وجودم رو گرم میکنه،وقتی
به چشم های سبزت زل میزنم…حس
میکنم داخل جنگلی بی انتها تک و تنها گم شدم و کسی قرار نیست نجاتم بده…اما من..اما من میترسم،نه اینکه دیگه زنده نمونم نه..از میترسم که دیگه تو رو برای آخرین بار
نبینم.وقتی مزه ی اون لبای قرمز و براقت رو
میچشم…انگار دارم یک توت فرنگی مزه میکنم…موهای قهوه ایت که رنگ شکلات
شیری میمونه…همونقدر وایب خوب بهم
میده،میدونی بعضی وقت ها با خودم
فکر میکنم…بغضم میگره و میگم:
«من لیاقتت رو دارم؟اما من تو رو شکستم!»
ولی وقتی یاد لبخندت میفتم…همه چی
برام مثل یک کابوس میشه،کابوس اینکه
از دستت بدم…اما با حرف های
دلگرم کنندت…این فکر ها از ذهنم دور
میشه و به خودمون دوتا فکر میکنم”
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو یک اتاقم.
اتاقش ساده بود.کی من رو آورده اینجا؟
یکم گشتم و با چند دست لباس مواجه شدم
همشون سایزم بود..نکنه واسه منه؟
بعد چند دقیقه دیدم یونجون به
همراه یک پسر دیگه وارد اتاق شد
یونجون:اوو سونا بیدار شدی…خوب
این دوستم فلیکسه…
فلیکس:سلام…من فلیکس هستم..
سونا:سلام منم سونا هستم.
با هم دیگه دست دادیم.
فلیکس:خوب ببین یونجون ازم خواست
که یکم در باره ی موقعیت الانت باهم حرف بزنیم.
سونا:یونجون تو وضیعتم رو بهش گفتی؟(تعجب)
یونجون:اوو دختر اون و نگفتم…منظورم اینکه چرا اینجایی و اینجور چیزا…
سونا:عااا خوب توضیح بدین.
فلیکس:……
بعد رفتن یونجون از خجالت زانوم
رو جمع کردم و سرم رو گذاشتم روش.ای خدا
الان چه فکری راجبم میکنه…عهه سونا
مگه خودت به مریضات نگفتی این چیزی
نیست که یه دختر خجالت بکشه…در ضمن
چه فکری کنه؟این یک عادت و یک چیز
طبیعیه…
(چند دقیقه بعد)
یونجون:عاا سلام…ببین برات ۳تا بسته اوردم
فقط یواشکی چون اینجا نمیزارن من براشون
بگیرم یکی میدن واسه یه هفته یا بیشتر.
سونا:من واقعا ازت ممنونم…
یونجون:باشه غذات رو بخور بیام ببرم
اون پسره رفت و شروع کردم به غذا خوردن
خوشمزه نبود.بد مزه هم نبود.عادی بود.
یکی از پد هارو برداشتم و به سمت دستشویی
رفتم و گذاشتمش.خوبه زود فهمیدم.
بیخیال همه چی شدم واسه یه لحظه.
سرم رو گذاشتم زانوم تا بخوابم.
اما یاد اولین دیدارم با جونگکوک افتادم.
اگه شوگا نمیرفت بوسان…یا اگر من اعصاب جونگکوک رو خرد نمیکردم الان اینجا نبودم
ولی شاید آینده برام رقم زد که اینجوری
باشه…امیدوارم که اگر یک روز به عمرم
باقیمونده باشه…جونگکوک رو ببینم.
هیچ وقت اولین ملاقاتمون رو
فراموش نمیکنم.من به پلیسا لوش دادم
اونم خواست تلافی کنه😄
واو باورم نمیشه باعث خندم شده.
شاید فکر کنید این عشقه…ولی نیست
این وابستگیه.همه اولش فکر میکنن عشقه
خودم به چند نفر مشاوره دادم.
ولی خوب من و به خودت وابسته کردی.
تو فکر های خودم غرق بودم که خوابم برد…
“اگر قراره این پایان همه چی باشه،حاضرم
هیچ شروعی برای این پایان وجود نداشته باشه
تا من حاضر نباشم که تو رو اینجوری و در این حال رها کنم به حال خودت…میدونی
وقتی دستای گرمت رو میگیرم،حس میکنم تو هوای برفی،یک ماگ شیر کاکائو داغ تو دستامه که کل وجودم رو گرم میکنه،وقتی
به چشم های سبزت زل میزنم…حس
میکنم داخل جنگلی بی انتها تک و تنها گم شدم و کسی قرار نیست نجاتم بده…اما من..اما من میترسم،نه اینکه دیگه زنده نمونم نه..از میترسم که دیگه تو رو برای آخرین بار
نبینم.وقتی مزه ی اون لبای قرمز و براقت رو
میچشم…انگار دارم یک توت فرنگی مزه میکنم…موهای قهوه ایت که رنگ شکلات
شیری میمونه…همونقدر وایب خوب بهم
میده،میدونی بعضی وقت ها با خودم
فکر میکنم…بغضم میگره و میگم:
«من لیاقتت رو دارم؟اما من تو رو شکستم!»
ولی وقتی یاد لبخندت میفتم…همه چی
برام مثل یک کابوس میشه،کابوس اینکه
از دستت بدم…اما با حرف های
دلگرم کنندت…این فکر ها از ذهنم دور
میشه و به خودمون دوتا فکر میکنم”
وقتی چشمام رو باز کردم دیدم تو یک اتاقم.
اتاقش ساده بود.کی من رو آورده اینجا؟
یکم گشتم و با چند دست لباس مواجه شدم
همشون سایزم بود..نکنه واسه منه؟
بعد چند دقیقه دیدم یونجون به
همراه یک پسر دیگه وارد اتاق شد
یونجون:اوو سونا بیدار شدی…خوب
این دوستم فلیکسه…
فلیکس:سلام…من فلیکس هستم..
سونا:سلام منم سونا هستم.
با هم دیگه دست دادیم.
فلیکس:خوب ببین یونجون ازم خواست
که یکم در باره ی موقعیت الانت باهم حرف بزنیم.
سونا:یونجون تو وضیعتم رو بهش گفتی؟(تعجب)
یونجون:اوو دختر اون و نگفتم…منظورم اینکه چرا اینجایی و اینجور چیزا…
سونا:عااا خوب توضیح بدین.
فلیکس:……
- ۲۵.۳k
- ۱۲ خرداد ۱۴۰۲
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط