این اثر،یک مرثیهی خشمآلود شهریست که حقیقت در آن به قتل
این اثر،یک مرثیهی خشمآلود شهریست که حقیقت در آن به قتل میرسد
قصه ای نو از روایت قتل حقیقت به دست مقتول
با برداشت از اثر ادبیانه «بادهای وحشی» از علی سورنا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در گرگومیشِ شهری بینام که کوچههایش زخمخورده و دیوارهایش بیآغوشاند، زوزهی بادهای وحشی در تنِ خیابانها میپیچد. آهن سرد ساختمانها، همچون جنازههایی منتظر، در سکوت نفس میکشند.
ناگهان، صدای شلیک محکم، سکوت لَکنتدار شهر را جر میدهد. پنجرههایی که سالها پشت پردهی ترس خاموش مانده بودند، به اجبار روشن میشوند—نه از میل، بلکه از شوک حقیقتی که از زیر خاک سربرآورده.
در دل همین شب، قتلی رخ داده؛ اما نه مانند هر قتل دیگر.
قاتل، حقیقت را از خود دور کرد.
مقتول، بیصدا، حقیقت را با خود به خاک سپرد.
و شهر—شهر آن حقیقتِ دفنشده را سکوت کرد، نوشید، فراموش کرد.
دادگاهها برگزار شدند.
اما نه برای عدالت.
بلکه برای آیینی سیاه، که در آن، طبل نفرت کوبیده میشد و سیاهپوشها، با لبخندهای بیروح، دست عدالت را از کتف شاهدان میکشیدند.
سکوت، در این محکمه، حکم سلطنت داشت.
و شاهدان، با وحشت، زبانشان را فرو خوردند تا زندگی را به دست فراموشی ندهند.
در فردایی که از دلِ شب گذشته بیرون خزید، شهر یخزده در مه غلیظی دفن شده بود.
مردم، دیگر مرده نبودند—پوسیده بودند.
هر برخورد، هر نگاه، چون برخورد دو جسد، بیهیاهو فرو میریخت.
زجههای مذابِ خیابانها، رعشههای مدامِ نافرمانی، و جذام خاطرههایی که روی پوست شهر چسبیده، همه به سمت گوری کهنه روانه بودند.
فرزند قدرت، در بستر فساد، با معشوقهی مرگ میآمیزد.
شهری که لباس عروسیاش، کفن شده.
و لبخندش، رخت بر بسته؛ زیر خفگی بغضی کهنه.
زیر این زمین، گوریست که اسم ندارد.
اما در آن، هزاران حقیقت دفن شدهاند—همراه مقتولان، بیسنگ قبر، بیروایت.
و آنسو، در کوچهای که هنوز نفس میکشد، ارتشی از نوزادان تابوت شهر را بر دوش میبرند.
چهرههای معصوم، در مه گم میشوند.
اما بار نفرت، آنقدر سنگین است که قامتشان میلرزد.
صد سیاهپوش، ردپای زخمهای شهر را دنبال میکنند، با خشم، با سکوت، با چکمههایی که صدای نفس زمین را له میکنند...
قصه ای نو از روایت قتل حقیقت به دست مقتول
با برداشت از اثر ادبیانه «بادهای وحشی» از علی سورنا
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
در گرگومیشِ شهری بینام که کوچههایش زخمخورده و دیوارهایش بیآغوشاند، زوزهی بادهای وحشی در تنِ خیابانها میپیچد. آهن سرد ساختمانها، همچون جنازههایی منتظر، در سکوت نفس میکشند.
ناگهان، صدای شلیک محکم، سکوت لَکنتدار شهر را جر میدهد. پنجرههایی که سالها پشت پردهی ترس خاموش مانده بودند، به اجبار روشن میشوند—نه از میل، بلکه از شوک حقیقتی که از زیر خاک سربرآورده.
در دل همین شب، قتلی رخ داده؛ اما نه مانند هر قتل دیگر.
قاتل، حقیقت را از خود دور کرد.
مقتول، بیصدا، حقیقت را با خود به خاک سپرد.
و شهر—شهر آن حقیقتِ دفنشده را سکوت کرد، نوشید، فراموش کرد.
دادگاهها برگزار شدند.
اما نه برای عدالت.
بلکه برای آیینی سیاه، که در آن، طبل نفرت کوبیده میشد و سیاهپوشها، با لبخندهای بیروح، دست عدالت را از کتف شاهدان میکشیدند.
سکوت، در این محکمه، حکم سلطنت داشت.
و شاهدان، با وحشت، زبانشان را فرو خوردند تا زندگی را به دست فراموشی ندهند.
در فردایی که از دلِ شب گذشته بیرون خزید، شهر یخزده در مه غلیظی دفن شده بود.
مردم، دیگر مرده نبودند—پوسیده بودند.
هر برخورد، هر نگاه، چون برخورد دو جسد، بیهیاهو فرو میریخت.
زجههای مذابِ خیابانها، رعشههای مدامِ نافرمانی، و جذام خاطرههایی که روی پوست شهر چسبیده، همه به سمت گوری کهنه روانه بودند.
فرزند قدرت، در بستر فساد، با معشوقهی مرگ میآمیزد.
شهری که لباس عروسیاش، کفن شده.
و لبخندش، رخت بر بسته؛ زیر خفگی بغضی کهنه.
زیر این زمین، گوریست که اسم ندارد.
اما در آن، هزاران حقیقت دفن شدهاند—همراه مقتولان، بیسنگ قبر، بیروایت.
و آنسو، در کوچهای که هنوز نفس میکشد، ارتشی از نوزادان تابوت شهر را بر دوش میبرند.
چهرههای معصوم، در مه گم میشوند.
اما بار نفرت، آنقدر سنگین است که قامتشان میلرزد.
صد سیاهپوش، ردپای زخمهای شهر را دنبال میکنند، با خشم، با سکوت، با چکمههایی که صدای نفس زمین را له میکنند...
- ۲.۶k
- ۲۹ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط