{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزند

پارت ۴: سایه‌هایِ پنهان؛ وقتی رنگ‌ها می‌لرزند
اتفاقی که در سالنِ موسیقی افتاد، مثل یک لکه‌یِ سیاه روی آرامشِ روزهایِ آن‌ها نشسته بود. آریما، با وجودِ اینکه جیمین در کنارش بود، احساس می‌کرد سایه‌یِ آن پسرها همچنان در گوشه‌هایِ سالن و در راهروهایِ مدرسه پرسه می‌زند. او دیگر نمی‌توانست با همان اشتیاقِ همیشگی، رنگ‌ها را روی بوم پخش کند؛ انگار انگشتانش، به جایِ حرکت، می‌لرزیدند.

آن روز، آریما در کلاسِ نقاشی، به جایِ ترکیبِ رنگ‌هایِ گرم، ناخودآگاه سراغِ خاکستری‌ها و سیاه رفت. او داشت یک منظره‌یِ مبهم از یک جنگلِ مه‌آلود را می‌کشید، اما هر چقدر تلاش می‌کرد، تصویر به جایِ زیبایی، به یک فضایِ خفقان‌آور تبدیل می‌شد.

جیمین که متوجهِ تغییرِ حالِ آریما شده بود، تصمیم گرفت این بار او را به جایِ سالنِ موسیقی، به جایی ببرد که هیچ‌کس آن‌ها را نبیند. او می‌دانست که آریما برایِ بازگشت به خودش، به “سکوتِ واقعی” نیاز دارد، نه فقط سکوتِ یک سالنِ مدرسه.

«آریما… بیا با من. جایی می‌رم که می‌شه فقط نفس کشید.»

آن‌ها به پشتِ پشت‌بامِ old building (ساختمان قدیمی) مدرسه رفتند؛ جایی که فقط چند گیاه وحشی در میانِ ترک‌هایِ سیمان رشد می‌کردند و منظره‌یِ شهر از آنجا، زیرِ لایه‌ای از مه، شبیه به یک نقاشیِ آوازی بود.

آریما روی لبه‌یِ دیوارِ پایین نشست و پاهایش را در هوا تکان داد. جیمین کنارش نشست، اما این بار پیانو نبود؛ او فقط یک کتاب در دست داشت.

آریما با صدایی که هنوز کمی لرز داشت، گفت:
— «جیمین… فکر می‌کنی اون‌ها ول کنن؟ من حس می‌کنم همیشه دارن تماشا می‌کنن. انگار هر رنگی که می‌کشم، اونا میان و با خاکستری‌شون پاکش می‌کنن.»

جیمین کتابش را بست و به افقِ مه‌آلود نگاه کرد.

— «اون‌ها فقط دارن سعی می‌کنن با قدرتِ خودشون، چیزی رو که درک نمی‌کنن، نابود کنن. آریما، اون‌ها رنگ‌ها رو نمی‌بینن، اونا فقط سایه‌ها رو می‌بینن. اما تو… تو می‌تونی رنگ‌ها رو “شنیده” بشی. و من هم می‌تونم موسیقی‌ام رو “ببینم”. این چیزی نیست که اون‌ها بتونن از ما بگیرن.»

آریما به او نگاه کرد. در چشمانِ جیمین، چیزی فراتر از حمایت وجود داشت؛ یک نوع “درکِ عمیق”.

جیمین ادامه داد:

— «بیا یه قرار جدید بذاریم. بیا این بار، وقتی می‌خونم، تو فقط نقاشی نکن؛ تو “احساست” رو رنگ کن. اگه ترسیدی، سیاه بکش. اگه عصبانی بودی، قرمز. مهم نیست چه رنگی باشه، فقط نذار اون‌ها برنده بشن. نذار اون‌ها رنگ‌هایِ تو رو خاموش کنن.»

آریما احساس کرد که سنگینیِ سینه‌اش کمی سبک‌تر شده است. او فهمید که جیمین نه تنها از او محافظت می‌کند، بلکه می‌خواهد به او “اجازه‌یِ بودن” بدهد؛ اجازه بدهد که حتی در تاریک‌ترین لحظاتش هم، خودش باشد.

همان لحظه، آریما دفترچه‌یِ سیاهش را باز کرد. اما این بار، او دنبالِ یک منظره‌یِ زیبا نگشت. او شروع کرد به کشیدنِ یک خطِ درخشان و طلایی که از میانِ یک اقیانوسِ خاکستری می‌گذشت. خطی که شبیه به… صدایِ پیانویِ جیمین بود.
جیمین که متوجهِ حرکتِ سریعِ قلم‌مویِ آریما شد، لبخندی زد و شروع کرد به زمزمه کردنِ ملودیِ آرامی که همان لحظه در ذهنش شکل گرفته بود.

آن‌ها در آن پشت‌بامِ متروکه، در میانِ مه و خاکستری‌ها، داشتند یک دنیایِ جدید می‌ساختند؛ دنیایی که در آن، رنگ‌ها حتی در دلِ تاریکی هم، راهِ خودشان را پیدا می‌کردند.

اما… در پایینِ ساختمان، در سایه‌یِ ستون‌ها، یک چشمِ کنجکاو، این لحظه‌یِ آرامش را تماشا می‌کرد.
دیدگاه ها (۰)

دلم یک گوشه‌ی جادویی از این دنیا می‌خواهد…جایی میان جنگل‌های...

این همه شباهت وجود داره اون وقت بعضیا میان گی می‌خورن میگن ن...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۳ قسمت ۸صبح روز پایانی، وقت...

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p60صداش پایین‌تر اومده بود، اما هر کلمه ا...

دختر و پارتی

### 🌑 پارت نهم: سوختنِ خاطراتهوا سنگین شده بود، انگار اکسیژن...

#دختر_ردیف_اخرژانر: مدرسه‌ای | گنگ | رفاقتی | کمدیپارت دوم: ...

پارت: 6 (بخش1) زاویه دید: هیزلبوی خفگی می‌داد. بوی چوب نم‌کش...

_ چشمان قهوه ای او ؛ 30 ژوئیه 2026در کالبد نگاهت چیزی فراتر ...

داستان کودکانه «جادوی لبخند در قصر سایه‌های خاکستری» به نویس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط