### پارت چهارم: فرار در مه و سرعت
### پارت چهارم: فرار در مه و سرعت
زوزه موتور توی خیابانهای بارانزده و تاریک شهر میپیچید. قطرات باران مثل سوزن به صورتشان میخورد، اما هیچکدام اهمیتی نمیدادند. آرتمیس محکم لبهی کاپشن آرم را گرفته بود؛ از اینکه به کسی تکیه کند متفرقه بود، اما سرعت موتور و تعقیبوگریز پشت سرشان چارهای نگذاشته بود.
آینهی بغل موتور را نگاه کرد؛ ماشینهای تعقیبکننده با فاصلهی کمی پشت سرشان میآمدند. چراغهایشان توی مه و تاریکی شب مثل چشمهای گرگ برق میزد.
آرم نگاهی به آینه انداخت، دندانهایش را روی هم فشار داد و با صدای بلندی که از زیر کلاه به گوش میرسید گفت:
— «محکم بشین! الان قراره وارد یه بازی بشیم که راه برگشت نداره!»
قبل از اینکه آرتمیس فرصت کند جوابی بدهد، آرم فرمان را چرخاند و موتور با یک حرکت نمایشی و خطرناک از بین دو تا تریلی رد شد و وارد یک انبار متروکه و قدیمی در حاشیهی شهر شد. درِ بزرگ آهنیِ انبار با صدای بدی باز بود؛ موتور به سمت تاریکیِ درون انبار پرید و روی زمین خیس ترمز کرد.
سکوت سنگینی فضای انبار را پر کرد. فقط صدای نفس زدنهای تند هر دو نفرشان و چکیدن قطرات باران از سقف سوراخ انبار به گوش میرسید.
آرتمیس بلافاصله از روی موتور پرید پایین. پالتوی مشکیاش را مرتب کرد و با چشمهای خشمگین و کشیدهاش به آرم خیره شد:
— «دیوونه شدی؟! میخواستی ما رو به کشتن بدی؟! من از هیچکس دستور نمیگیرم، شنیدی چی گفتم؟ لازم نبود نجاتم بدی!»
آرم کلاه کاسکت را از سر برداشت و موهای مشکی آشفتهاش را داد عقب. نفسزنان از موتور پیاده شد. با آن چشمهای درشت سبز و آبی که توی تاریکی انبار برق عجیبی داشت، دو قدم بلند به سمتش برداشت و با صدایی که از شدت خشم و هیجان لرزش داشت گفت:
— «نجاتت ندادم! فقط نخواستم کسی توی بازیِ من، بیدلیل آسیب ببینه... فهمیدی دخترِ لجوج؟!»
فاصلهی بینشان به اندازهی یک نفس شده بود. تضاد بین آتشِ نگاه آرتمیس و یخِ درون چشمهای آرم، داشت فضای انبار را داغ میکرد...
زوزه موتور توی خیابانهای بارانزده و تاریک شهر میپیچید. قطرات باران مثل سوزن به صورتشان میخورد، اما هیچکدام اهمیتی نمیدادند. آرتمیس محکم لبهی کاپشن آرم را گرفته بود؛ از اینکه به کسی تکیه کند متفرقه بود، اما سرعت موتور و تعقیبوگریز پشت سرشان چارهای نگذاشته بود.
آینهی بغل موتور را نگاه کرد؛ ماشینهای تعقیبکننده با فاصلهی کمی پشت سرشان میآمدند. چراغهایشان توی مه و تاریکی شب مثل چشمهای گرگ برق میزد.
آرم نگاهی به آینه انداخت، دندانهایش را روی هم فشار داد و با صدای بلندی که از زیر کلاه به گوش میرسید گفت:
— «محکم بشین! الان قراره وارد یه بازی بشیم که راه برگشت نداره!»
قبل از اینکه آرتمیس فرصت کند جوابی بدهد، آرم فرمان را چرخاند و موتور با یک حرکت نمایشی و خطرناک از بین دو تا تریلی رد شد و وارد یک انبار متروکه و قدیمی در حاشیهی شهر شد. درِ بزرگ آهنیِ انبار با صدای بدی باز بود؛ موتور به سمت تاریکیِ درون انبار پرید و روی زمین خیس ترمز کرد.
سکوت سنگینی فضای انبار را پر کرد. فقط صدای نفس زدنهای تند هر دو نفرشان و چکیدن قطرات باران از سقف سوراخ انبار به گوش میرسید.
آرتمیس بلافاصله از روی موتور پرید پایین. پالتوی مشکیاش را مرتب کرد و با چشمهای خشمگین و کشیدهاش به آرم خیره شد:
— «دیوونه شدی؟! میخواستی ما رو به کشتن بدی؟! من از هیچکس دستور نمیگیرم، شنیدی چی گفتم؟ لازم نبود نجاتم بدی!»
آرم کلاه کاسکت را از سر برداشت و موهای مشکی آشفتهاش را داد عقب. نفسزنان از موتور پیاده شد. با آن چشمهای درشت سبز و آبی که توی تاریکی انبار برق عجیبی داشت، دو قدم بلند به سمتش برداشت و با صدایی که از شدت خشم و هیجان لرزش داشت گفت:
— «نجاتت ندادم! فقط نخواستم کسی توی بازیِ من، بیدلیل آسیب ببینه... فهمیدی دخترِ لجوج؟!»
فاصلهی بینشان به اندازهی یک نفس شده بود. تضاد بین آتشِ نگاه آرتمیس و یخِ درون چشمهای آرم، داشت فضای انبار را داغ میکرد...
- ۱۲۹
- ۱۲ آبان ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط