{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

نکته ای باریک تر از مو

نکته ای باریک تر از مو

مرحوم شیخ رجبعلی خیاط می گوید: روز برای انجام کاری روانه ی بازار شدم. اندیشه ی ارتکاب گناهی در مغزم گذشت . ولی بلافاصله منصرف شدم و استغفار کردم. در ادامه راه، شتر هایی که از بیرون شهر هیزم می آوردند، قطار وار از کنارم گذشتند، ناگاه یکی از شتران لگدی به سوی من انداخت که اگر خود را کنار نکشیده بودم آسیب می دیدم
به مسجد رفتم و این پرسش در ذهنم من بود که این رویداد از چه امری سرچشمه گرفته است ؟ در عالم معنا به من گفتند: این نتیجه آن فکر گناهی است که کرده ای! گفتم : من که آن گناه را انجام ندادم. پاسخ آمد: لگد آن شتر هم به تو نخورد.
دیدگاه ها (۱)

اندیشه مکروهآیت الله فهری نقل می کنند که جناب شیخ رجبعلی خیّ...

"شیخ رجبعلی خیاط" تعریف میکند:اندیشه مکروهی در ذهنم گذشت.بلا...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكروهی در ذ...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكروهی در ذ...

هوالحکیمشیخ رجبعلی خیاط می فرمود: در بازار بودم...اندیشه مكر...

❌شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم ،اندیشه ی مکروهی در ...

شیخ رجبعلی خیاط تعریف میکرد:در بازار بودم، اندیشه مكروهی در ...

شیخ رجبعلی خیاط می فرمود:در بازار بودم...اندیشه مکروهی در ذه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط