p3۲
با بیرون آمدنم اولین باد سرد بر صورتم شلاق زد ظاهرا قرار بود هوای بیرون هم مانند حال من سرد و بی روح باشد
به سمت دریاچه رفتم و گوشه ای نشستم با آنکه از اقامتم در هاگوارتز چند ماه گذشته بود اما تا به حال از زیبایی اینجا لذت نبرده بودم
یاد روزی افتادم که هنوز نمیدونستم جادوی من فقط با خون عمل میکند و برای یادگرفتن جادو به سمت تام کشیده شده بودم
ظاهراً دلیل آنکه تام آنروز داوطلب شده بود تا در اینجا ظاهر شود برایم مانند هویت ناشناخته ام اشکار شده بود کمی بعد با شنیدن صدای پای شخصی به سمت او برگشتم
با همان چشمان تیره و پوزخند آشنا به من نگاه کرد و گفت : چه چیزی باعث شده در این هوا زودتر از موعد اینجا حاضر باشی
بهش گفتم : خب راستش یه تشکر بهت بدهکارم خب میدونی دیشب اصلا حالم خوب نبود و اینکه اتفاقات دیشب رو فراموش کن
تام گفت : خب اگه بگم من از قبل میدونستم که قدرت تو در خونت بود چی
بهش گفتم : چی میگی تام غیر ممکنه من حتی خودمم نمیدونستم
گفت : پس فکر میکنی دلیل اینکه اولین بار برای آموزش به تو بید کتک زن رو انتخاب کردم چی بود برای اینکه تو بتونی اموزش هایی که من میخواستم رو یاد بگیری
بهش گفتم : تو واقعا عوضی هستی تام حالم از خودم بهم میخوره که بهت اعتماد کردم
گفت : هی پرنسس کوچولو این تازه اوله راهه بهش گفتم : جرات نکن به من بگی پرنسس میدونی که الان قادر به انجام چه کار هایی هستم
تام با پوزخند گفت: به خاطر همین بود که بهت نزدیک شدم والریا شاید نمیدونستم والدینت کی هستن ولی راجب خونی که در رگ هات در جریانه همه چیز رو میدونم و میدونم چه جوری باید ازش به نفع خودم استفاده کنم.
بهش گفتم : این فکر رو از سرت بنداز بیرون من هرگز مطیع تو نمیشم
تام گفت : اینم میبینیم
پنج وسیله را جلوم گذاشت و میان همه ی انگشتر و دفترچه خودنمایی میکرد تام با پوزخند گفت : خب چیزی که تسخیرم کرده بود این انگشتر بود اولش میخواستم قربانیت کنم و برای خودم جانی اضافه داشته باشم
سپس به دفترچه اشاره کرد و گفت : اونشب که من با تو توی دخمه ها بودم قطعا این رو به خوبی دیدی میدونی جان کی باعث شد این دفترچه هم به به قدرت من اضافه کنه ؟ کشتن یه دختر بچه سال اولی
با داد گفتم : تو یه روانی هستی تو هیچ وقت نمیتونی با قدرتت هر چیزی که بخوای داشته باشی
تام با پوزخند دستش را بلای آن اشیا گرفت و آنها ناگهان ناپدید شدند
با نفرت بهش خیره شده بودم و با هجوم ناگهانی دود سیاه به سمت تام کمی از او دور شدم و سعی کردم با تنه ی درخت دستم رو ببرم تا بتونم از جادوم برای جلوگیری از تام استفاده کنم اما دیر شده بود
شخصی که از دوده ی سیاه بیرون اومد تام نبود
با قهقه ای بلند گفت : اسم من لرد ولدمورته نه تام ریدل یه نوجوون با استعداد های معمولی خب حالا وقتشه تو هم راجب هویت من بدونی تام مارولو ریدل اسم پدر گندزاده منه که در این چند سال از آن به عنوان اسم خودم استفاده کردم نظرت چیه
او آن اسم را با نواری طلایی نوشت و گفت : تام مارولو ریدل و سپس با چرخشی اسم به کلمات دیگری را نمایان کرد من ارباب ولدمورت هستم
سپس با نگاهی ترسناک به من خیره شد و گفت : بعدا بازم همو میبینیم والریا ویزلی
و با آمدن دوده ای سیاه رفت و در همان لحظه بود که فهمیدم دو چشم زرد نیز به همراهش رفته بود
با نفرت به جای خالی او خیره شدم باید تا موقع برگشتش خودمو آماده میکردم و به بقیه خبر میدادم
با شنیدن صدای پای فردی به عقب برگشتم
ادامه دارد ....
خب از این پارت به بعد یه شخصیت جدید رو اضافه میکنیم
به نظرتون فیک رو ادامه بدم یا نه ؟
به سمت دریاچه رفتم و گوشه ای نشستم با آنکه از اقامتم در هاگوارتز چند ماه گذشته بود اما تا به حال از زیبایی اینجا لذت نبرده بودم
یاد روزی افتادم که هنوز نمیدونستم جادوی من فقط با خون عمل میکند و برای یادگرفتن جادو به سمت تام کشیده شده بودم
ظاهراً دلیل آنکه تام آنروز داوطلب شده بود تا در اینجا ظاهر شود برایم مانند هویت ناشناخته ام اشکار شده بود کمی بعد با شنیدن صدای پای شخصی به سمت او برگشتم
با همان چشمان تیره و پوزخند آشنا به من نگاه کرد و گفت : چه چیزی باعث شده در این هوا زودتر از موعد اینجا حاضر باشی
بهش گفتم : خب راستش یه تشکر بهت بدهکارم خب میدونی دیشب اصلا حالم خوب نبود و اینکه اتفاقات دیشب رو فراموش کن
تام گفت : خب اگه بگم من از قبل میدونستم که قدرت تو در خونت بود چی
بهش گفتم : چی میگی تام غیر ممکنه من حتی خودمم نمیدونستم
گفت : پس فکر میکنی دلیل اینکه اولین بار برای آموزش به تو بید کتک زن رو انتخاب کردم چی بود برای اینکه تو بتونی اموزش هایی که من میخواستم رو یاد بگیری
بهش گفتم : تو واقعا عوضی هستی تام حالم از خودم بهم میخوره که بهت اعتماد کردم
گفت : هی پرنسس کوچولو این تازه اوله راهه بهش گفتم : جرات نکن به من بگی پرنسس میدونی که الان قادر به انجام چه کار هایی هستم
تام با پوزخند گفت: به خاطر همین بود که بهت نزدیک شدم والریا شاید نمیدونستم والدینت کی هستن ولی راجب خونی که در رگ هات در جریانه همه چیز رو میدونم و میدونم چه جوری باید ازش به نفع خودم استفاده کنم.
بهش گفتم : این فکر رو از سرت بنداز بیرون من هرگز مطیع تو نمیشم
تام گفت : اینم میبینیم
پنج وسیله را جلوم گذاشت و میان همه ی انگشتر و دفترچه خودنمایی میکرد تام با پوزخند گفت : خب چیزی که تسخیرم کرده بود این انگشتر بود اولش میخواستم قربانیت کنم و برای خودم جانی اضافه داشته باشم
سپس به دفترچه اشاره کرد و گفت : اونشب که من با تو توی دخمه ها بودم قطعا این رو به خوبی دیدی میدونی جان کی باعث شد این دفترچه هم به به قدرت من اضافه کنه ؟ کشتن یه دختر بچه سال اولی
با داد گفتم : تو یه روانی هستی تو هیچ وقت نمیتونی با قدرتت هر چیزی که بخوای داشته باشی
تام با پوزخند دستش را بلای آن اشیا گرفت و آنها ناگهان ناپدید شدند
با نفرت بهش خیره شده بودم و با هجوم ناگهانی دود سیاه به سمت تام کمی از او دور شدم و سعی کردم با تنه ی درخت دستم رو ببرم تا بتونم از جادوم برای جلوگیری از تام استفاده کنم اما دیر شده بود
شخصی که از دوده ی سیاه بیرون اومد تام نبود
با قهقه ای بلند گفت : اسم من لرد ولدمورته نه تام ریدل یه نوجوون با استعداد های معمولی خب حالا وقتشه تو هم راجب هویت من بدونی تام مارولو ریدل اسم پدر گندزاده منه که در این چند سال از آن به عنوان اسم خودم استفاده کردم نظرت چیه
او آن اسم را با نواری طلایی نوشت و گفت : تام مارولو ریدل و سپس با چرخشی اسم به کلمات دیگری را نمایان کرد من ارباب ولدمورت هستم
سپس با نگاهی ترسناک به من خیره شد و گفت : بعدا بازم همو میبینیم والریا ویزلی
و با آمدن دوده ای سیاه رفت و در همان لحظه بود که فهمیدم دو چشم زرد نیز به همراهش رفته بود
با نفرت به جای خالی او خیره شدم باید تا موقع برگشتش خودمو آماده میکردم و به بقیه خبر میدادم
با شنیدن صدای پای فردی به عقب برگشتم
ادامه دارد ....
خب از این پارت به بعد یه شخصیت جدید رو اضافه میکنیم
به نظرتون فیک رو ادامه بدم یا نه ؟
- ۱۲.۳k
- ۰۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط