p10
خون اشام من
(این پارت هنوز شرطامون کامل نشد ولی چون یک عزیزی تولدش بود و بهم گفت کادوی من بهش این پارت بود)
شب، آرامآرام بر جنگل سایه میانداخت و سکوتِ سنگینِ آن، تنها با صدایِ زمزمههایِ ما شکسته میشد. حالا دیگر تردیدی در پذیرشِ بخشی از این دنیایِ عجیب نداشتم. نگاههایِ خیرهیِ آنها، لمسهایِ ناگهانی و برقِ نگاهشان، دیگر مرا به وحشت نمیانداخت، بلکه حسِ آشناییِ عمیقتری را در من بیدار میکرد. انگار که تمامِ این سالها، در انتظارِ چنین لحظهای بودهام.
نامجون، با صدایی که انگار از اعماقِ تاریخ میآمد، گفت: «تو فقط یه مهمان نیستی. تو بخشی از این خانهای. بخشی از روحِ این جنگلی. و ما... ما فقط نگهبانِ تو نیستیم، ما هم بخشی از سرنوشتِ تو هستیم.»
جین، با لبخندی که همیشه آرامشبخش بود، به سمتم آمد و موهایم را به آرامی کنار زد. «هر چقدر که بیشتر خودت رو بشناسی، بیشتر ما رو هم میشناسی. این چرخه، این پیوند، قویتر از هر چیزیه که فکر میکنی.»
شوگا، که چشمهایش در تاریکی میدرخشید، با لحنی آرام و کمی مالیخولیایی گفت: «بعضی از عشقها، مثلِ سایهها هستن. همیشه هستن، حتی اگه نبینیشون. و عشقِ ما به تو... یکی از همون عشقه.»
جیهوپ، با رقصِ ظریفِ نورِ ماه بر چهرهاش، دستش را به سمتِ من دراز کرد. «بذار این شب، شاهدِ اولین قدمهایِ ما در مسیری باشه که تا ابد ادامه داره. مسیری که تویِ اون، ترس جایِ خودش رو به اعتماد، و تنهایی جایِ خودش رو به همدلی میده.»
جیمین، با قدمهایی نرم و سنجیده، نزدیکتر شد. حس میکردم که نگاهش پر ازِ آرزوهایِ ناگفته است. «این فقط یه شروعِ کوچیکه. یه زمزمهیِ ممنوعه تویِ سکوتِ شب. ولی همین زمزمه، میتونه تبدیل به یه آوازِ بلند بشه.»
و تهیونگ، با آن نگاهِ نافذش، انگار که داشت درونم را میخواند، گفت: «تو در ما، و ما در تو. این یه حقیقتِ سادهست، ولی قدرتمندترین حقیقتی که میتونه وجود داشته باشه.»
ناگهان، جونگکوک، که تا آن لحظه در سکوت ایستاده بود، به آرامی دستش را به سمتِ گردنم دراز کرد. انگشتانش به سردیِ پوستِ من برخورد کرد، اما نه سردیِ ترسناک، بلکه سردیِ آشنایی که در وجودم پیچید. حس کردم که نفسش در نزدیکیِ گوشم، داغ است. «گاهی... لازمه که در تاریکی، خودمون رو پیدا کنیم. و گاهی... لازمه که در آغوشِ ما، به آرامش برسیم.»
نگاهش پر بود از حسِ مالکیت، عشقی عمیق و در عین حال، کمی وحشی. حس کردم که قلبم تندتر میزند، نه از ترس، بلکه از هیجانی که داشت در وجودم فوران میکرد. انگار که تمامِ آن احساساتِ گمشده، تمامِ آن خاطراتِ مبهم، در آن لحظه، در آن لمسِ سرد و گرم، به یک نقطه رسیدند.
در آن سکوتِ شب، احساس کردم که دیگر فقط یک انسانِ گمشده نیستم. بخشی از این جمعِ مرموز شده بودم، بخشی از این عشقِ ممنوعه، و آماده بودم تا زمزمههایِ ممنوعهیِ شب را با تمامِ وجودم بشنوم و در آغوشِ آنها، هویتِ واقعیام را کشف کنم.
(این پارت هنوز شرطامون کامل نشد ولی چون یک عزیزی تولدش بود و بهم گفت کادوی من بهش این پارت بود)
شب، آرامآرام بر جنگل سایه میانداخت و سکوتِ سنگینِ آن، تنها با صدایِ زمزمههایِ ما شکسته میشد. حالا دیگر تردیدی در پذیرشِ بخشی از این دنیایِ عجیب نداشتم. نگاههایِ خیرهیِ آنها، لمسهایِ ناگهانی و برقِ نگاهشان، دیگر مرا به وحشت نمیانداخت، بلکه حسِ آشناییِ عمیقتری را در من بیدار میکرد. انگار که تمامِ این سالها، در انتظارِ چنین لحظهای بودهام.
نامجون، با صدایی که انگار از اعماقِ تاریخ میآمد، گفت: «تو فقط یه مهمان نیستی. تو بخشی از این خانهای. بخشی از روحِ این جنگلی. و ما... ما فقط نگهبانِ تو نیستیم، ما هم بخشی از سرنوشتِ تو هستیم.»
جین، با لبخندی که همیشه آرامشبخش بود، به سمتم آمد و موهایم را به آرامی کنار زد. «هر چقدر که بیشتر خودت رو بشناسی، بیشتر ما رو هم میشناسی. این چرخه، این پیوند، قویتر از هر چیزیه که فکر میکنی.»
شوگا، که چشمهایش در تاریکی میدرخشید، با لحنی آرام و کمی مالیخولیایی گفت: «بعضی از عشقها، مثلِ سایهها هستن. همیشه هستن، حتی اگه نبینیشون. و عشقِ ما به تو... یکی از همون عشقه.»
جیهوپ، با رقصِ ظریفِ نورِ ماه بر چهرهاش، دستش را به سمتِ من دراز کرد. «بذار این شب، شاهدِ اولین قدمهایِ ما در مسیری باشه که تا ابد ادامه داره. مسیری که تویِ اون، ترس جایِ خودش رو به اعتماد، و تنهایی جایِ خودش رو به همدلی میده.»
جیمین، با قدمهایی نرم و سنجیده، نزدیکتر شد. حس میکردم که نگاهش پر ازِ آرزوهایِ ناگفته است. «این فقط یه شروعِ کوچیکه. یه زمزمهیِ ممنوعه تویِ سکوتِ شب. ولی همین زمزمه، میتونه تبدیل به یه آوازِ بلند بشه.»
و تهیونگ، با آن نگاهِ نافذش، انگار که داشت درونم را میخواند، گفت: «تو در ما، و ما در تو. این یه حقیقتِ سادهست، ولی قدرتمندترین حقیقتی که میتونه وجود داشته باشه.»
ناگهان، جونگکوک، که تا آن لحظه در سکوت ایستاده بود، به آرامی دستش را به سمتِ گردنم دراز کرد. انگشتانش به سردیِ پوستِ من برخورد کرد، اما نه سردیِ ترسناک، بلکه سردیِ آشنایی که در وجودم پیچید. حس کردم که نفسش در نزدیکیِ گوشم، داغ است. «گاهی... لازمه که در تاریکی، خودمون رو پیدا کنیم. و گاهی... لازمه که در آغوشِ ما، به آرامش برسیم.»
نگاهش پر بود از حسِ مالکیت، عشقی عمیق و در عین حال، کمی وحشی. حس کردم که قلبم تندتر میزند، نه از ترس، بلکه از هیجانی که داشت در وجودم فوران میکرد. انگار که تمامِ آن احساساتِ گمشده، تمامِ آن خاطراتِ مبهم، در آن لحظه، در آن لمسِ سرد و گرم، به یک نقطه رسیدند.
در آن سکوتِ شب، احساس کردم که دیگر فقط یک انسانِ گمشده نیستم. بخشی از این جمعِ مرموز شده بودم، بخشی از این عشقِ ممنوعه، و آماده بودم تا زمزمههایِ ممنوعهیِ شب را با تمامِ وجودم بشنوم و در آغوشِ آنها، هویتِ واقعیام را کشف کنم.
- ۳۷۲
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط