پارت ۵
[پرش زمانی، 2025،5،29،چهارشنبه،مکان: —]
_ قلم بار دیگر میان انگشتان کشیدهام تاب خورد و کلمهای تازه بر پیکر کاغذ بیجان نشست.
رگههای سرخِ پراکنده در سفیدی چشمانم زیر نور زرد چراغی که هر از گاهی سوسو میزد، از هر زمان دیگری به چشم میآمدند.
اما آیا اهمیتی هم داشت؟ نوشتن را ادامه دادم
کلمه های بعد از کلمه های دیگر.
نوشته و نوشت؛ و جوهرِ قلمش، خونِ عزیزترین کسی بود که داشت.
'اجازه بدهید بخشی از نوشته هایش را بخوانم تا بدانید بر دل سوختهاش چه میگذرد..
..مگر،عشق همان دلیل زندگی نبود؟
مگر،همان نبود که عاشق معشوق خود را بر سینه و دامان خود میفشرد؟
مگر،زیبایی زندگی عشق نبود؟
مگر،عشق همچو رنگ بر بوم سفید نبود؟
مگر،عشق خورشیدی بر اعماق وجود تاریک نیست؟..
پس،چرا؟..
چرا؟..روی بوم سفید من،پر از پرتره های سرخ و کبود است؟..
چرا؟..انگشتام بین اون گیسوان سرخ،پیچ و تاب نمیخوره؟..
ولی من قسم خوردم!میشکنم دستی که از آرامشی که من محرومم بهره مند شود.
سرزنشم نکن درد شیرینم!آن زمان که برایم شیرین زبانی کردی و دل بی صاحب من رو مجنون خود کردی فکرش را میکردی.
گر گل روی تورا به دیده چشمان خود من بریده بریده نازش را کشیدم..
چه هنگام و چگونه را فقط آنکه از نظر ها پنهان بود میدانست..درد شیرینی که از سمت چپ سینه ام شکل گرفت و تا نوک انگشتانم ساتع شد..
و یک روز آنقدر دوستت خواهم داشت که اسم خانه کوچکمان را آغوش خواهیم گذاشت.
شنیده اید به خاطر دوست داشتن زیاد کسی دچار درد قلب شوید؟..
درسته تو کاری کردی که از دوست داشتن زیاد قلبم به درد بیاد..عشق تو توی وجودم ریشه انداخت نه احساسی بلکه؛ وجودیی.
..من نمیترسم از باختن چون،مطمئنم حتی اگر ببازم چیزی عمیق تری رو از دست نمیدم و چه چیزی شیرین تر از باختن به تو درد شیرینم!
وابستگی در مقابلت هیچ و پوچ است زیراکه اگر بخواهم از وابستگی ام در مقابل بگویم؛ بیش از حد بی از اندازه حد و مرز معنی نداره در وابستگی،سعی دارم کمترش کنم اما؛ناتوانم انگار که هربار میخواهم قدمی بر دارم مسیرم بی انتها میشود.
مانند گرگی که میان انبوهی از بزغاله باشد،حریصتر میشوم.اما؛من دلم را به بزغاله مورد علاقه ام صد هیچ دادم.بز عزیزم برای تو در نقش خرگوش فرو میروم امر کنی،در برابرت سر ها خم میکنم—
صفحهی بعدی وجود نداشت.آنچه در دست داشتم تنها تکهای کاغذ بود؛تکهای گمشده از میان هزار تکهی دیگر..کلمات اما در انتهای آن متوقف نشده بودند.
کمی پایینتر، با فشاری بیشتر و جوهری پررنگتر از قبل، نوشته بود:
روز ها همچو عقربه ساعت گذشتند بهار نزدیکتر و شکوفه های عشقم تبدیل به غنچه و در آخر گل هایی سرخ و صورتی به رنگ گلگون گونه هایت به وقت خنده هایت و میان آنها گل های نیلی به رنگ چشمانت،به راستی که روشنترین نور من تاریکی چشمانت توست.
کی ؟
چه هنگام؟
در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.
تعداد بارهایی هربار با دیدنت،قربان صدقه زیباییت رفته ام چندین برابر موهای جنگلی ات است،به راستی که من عاشق جنگلم و کله ای تو جنگل کوچیک من است یه جنگل مختص من فقط من نه کس دیگری.
به وقت حسادت کردنت در دلم انقدر هوس بوسیدنت را دارم که نمیدانی چه درد بی درمانی است این دوری!
به وقت اذیت کردنتم خم بر ابرو نیار درد شیرینم اینا تلافی یک هزارم کار تو با قلب من نیست اما در سر نَگران جز من کسی با تو حق ندارد سخن بگوید چه برسه بر دمدمی و مزاج!
_ قلم بار دیگر میان انگشتان کشیدهام تاب خورد و کلمهای تازه بر پیکر کاغذ بیجان نشست.
رگههای سرخِ پراکنده در سفیدی چشمانم زیر نور زرد چراغی که هر از گاهی سوسو میزد، از هر زمان دیگری به چشم میآمدند.
اما آیا اهمیتی هم داشت؟ نوشتن را ادامه دادم
کلمه های بعد از کلمه های دیگر.
نوشته و نوشت؛ و جوهرِ قلمش، خونِ عزیزترین کسی بود که داشت.
'اجازه بدهید بخشی از نوشته هایش را بخوانم تا بدانید بر دل سوختهاش چه میگذرد..
..مگر،عشق همان دلیل زندگی نبود؟
مگر،همان نبود که عاشق معشوق خود را بر سینه و دامان خود میفشرد؟
مگر،زیبایی زندگی عشق نبود؟
مگر،عشق همچو رنگ بر بوم سفید نبود؟
مگر،عشق خورشیدی بر اعماق وجود تاریک نیست؟..
پس،چرا؟..
چرا؟..روی بوم سفید من،پر از پرتره های سرخ و کبود است؟..
چرا؟..انگشتام بین اون گیسوان سرخ،پیچ و تاب نمیخوره؟..
ولی من قسم خوردم!میشکنم دستی که از آرامشی که من محرومم بهره مند شود.
سرزنشم نکن درد شیرینم!آن زمان که برایم شیرین زبانی کردی و دل بی صاحب من رو مجنون خود کردی فکرش را میکردی.
گر گل روی تورا به دیده چشمان خود من بریده بریده نازش را کشیدم..
چه هنگام و چگونه را فقط آنکه از نظر ها پنهان بود میدانست..درد شیرینی که از سمت چپ سینه ام شکل گرفت و تا نوک انگشتانم ساتع شد..
و یک روز آنقدر دوستت خواهم داشت که اسم خانه کوچکمان را آغوش خواهیم گذاشت.
شنیده اید به خاطر دوست داشتن زیاد کسی دچار درد قلب شوید؟..
درسته تو کاری کردی که از دوست داشتن زیاد قلبم به درد بیاد..عشق تو توی وجودم ریشه انداخت نه احساسی بلکه؛ وجودیی.
..من نمیترسم از باختن چون،مطمئنم حتی اگر ببازم چیزی عمیق تری رو از دست نمیدم و چه چیزی شیرین تر از باختن به تو درد شیرینم!
وابستگی در مقابلت هیچ و پوچ است زیراکه اگر بخواهم از وابستگی ام در مقابل بگویم؛ بیش از حد بی از اندازه حد و مرز معنی نداره در وابستگی،سعی دارم کمترش کنم اما؛ناتوانم انگار که هربار میخواهم قدمی بر دارم مسیرم بی انتها میشود.
مانند گرگی که میان انبوهی از بزغاله باشد،حریصتر میشوم.اما؛من دلم را به بزغاله مورد علاقه ام صد هیچ دادم.بز عزیزم برای تو در نقش خرگوش فرو میروم امر کنی،در برابرت سر ها خم میکنم—
صفحهی بعدی وجود نداشت.آنچه در دست داشتم تنها تکهای کاغذ بود؛تکهای گمشده از میان هزار تکهی دیگر..کلمات اما در انتهای آن متوقف نشده بودند.
کمی پایینتر، با فشاری بیشتر و جوهری پررنگتر از قبل، نوشته بود:
روز ها همچو عقربه ساعت گذشتند بهار نزدیکتر و شکوفه های عشقم تبدیل به غنچه و در آخر گل هایی سرخ و صورتی به رنگ گلگون گونه هایت به وقت خنده هایت و میان آنها گل های نیلی به رنگ چشمانت،به راستی که روشنترین نور من تاریکی چشمانت توست.
کی ؟
چه هنگام؟
در چشمهای من دقیقتر نگاه کن! جز تو هیچ چیزی در آن نیست.
تعداد بارهایی هربار با دیدنت،قربان صدقه زیباییت رفته ام چندین برابر موهای جنگلی ات است،به راستی که من عاشق جنگلم و کله ای تو جنگل کوچیک من است یه جنگل مختص من فقط من نه کس دیگری.
به وقت حسادت کردنت در دلم انقدر هوس بوسیدنت را دارم که نمیدانی چه درد بی درمانی است این دوری!
به وقت اذیت کردنتم خم بر ابرو نیار درد شیرینم اینا تلافی یک هزارم کار تو با قلب من نیست اما در سر نَگران جز من کسی با تو حق ندارد سخن بگوید چه برسه بر دمدمی و مزاج!
- ۹.۰k
- ۲۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط