{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان در حسرت اغوش تو12

رمان در حسرت اغوش تو12

نگاهم رو به بخاری که از فنجون قهوه ی داغ بلند می شد دوخته بودم ! گرمای ملایم تو کافی شاپ آرامش بخش بود ! از همه مهم تر حضور پدرم بود ! ... نگاهم رو از فنجون دور کردم و به صورت پدرم نگاه کردم . به من خیره شده بود . لبخندی زدم و به تماشای چهره اش مشغول شدم . موهاش کاملا سفید شده بود و صورتش شکسته ! ... آهی کشیدم !
« خیلی پیر شدم ؟! »
نگاهم رو از صورت پدرم برداشتم و راست نشستم و گفتم :
« مهم نیست که پیر شدی یا نه ! ... تو ذهن من همیشه جوونی ! »
فقط یه لبخند کج جوابم بود !
انگشتم رو روی لبه ی فنجون به حرکت در آوردم . نمی دونستم باید چه حرفی به پدرم بزنم . قبلنا فکر می کردم که اگه پدرم رو ببینم می تونم کلی باهاش درد و دل کنم اما الان هیچ حرفی توی ذهنم نیست ! حس می کنم دیگه اون رابطه ی صمیمی بین من و بابام وجود نداره ! شاید اگه یه کم زودتر می اومد هنوز حرفام رو یادم می اومد اما الان ...
بابام دستشاش رو بغل کرد و گفت :
« بگو !!! »
با تعجب نگاهی بهش انداختم و گفتم :
« چی بگم ؟! »
لبخندی زد و گفت :
« همون چیزایی که تو اون سر کوچولوت می گذره ! ... »
پوزخندی زدم و گفتم :
« اتفاقا الان داشتم فکر می کردم که چرا هیچ حرفی برای گفتن ندارم ! »
« مطمئنم که داری ! » چشماشو ریز کرد و گفت :
« هر چی می خوای بگو ! »
به چشماش خیره شدم ... حالا یه سوال خیلی مهم داشتم .
لبامو به سختی تکون دادم و گفتم :
« می دونم که به خاطر من برنگشتی . به خاطر پریسا برگشتی ! می خوام بدونم اگه پریسا مریض نمیشد و خودکشی نمی کرد بازم برمی گشتی ؟! اصلا تو این مدت دلت برای من تنگ شد ؟! به من فکر می کردی ؟! ... »
بابام با پریشونی شقیقه هاشو مالید و گفت :
« این چه سوالیه که می پرسی پانته آ ... ؟! مگه پدری هست که دلش برای بچه اش تنگ نشه ؟! »
به انگشترم خیره شدم و گفتم :
« نمی تونم رفتارت رو برای خودم توجیه کنم ! تو ترکم کردی ... منو به نامزد خواهرم تحمیل کردی ... می دونی ؟! چیزی که بیش تر ناراحتم می کنه اینه که تو واسه من ارزش قائل نشدی ... ! عین یه تیکه آشغال از خونه ات پرتم کردی بیرون ... ! حرفمو باور نکردی ... »
« بس کن ! » صداش می لرزید !
« دیگه ادامه نده ! ... نمی خواد حماقتام رو به روم بیاری ! ... من بد بودم و بد کردم ! تقاصشم دارم پس میدم . می دونی یه خواب راحت برام یه آرزو شده ؟! ... از ترس این که مادرت رو تو خواب ببینم شبا نمی خوابم ! ... ازش خجالت می کشم ! ... می ترسم ازم سراغ تو رو بگیره و من جوابی براش نداشته باشم ! »
سرم رو تکون دادم و فنجون قهوه ام رو به لبم نزدیک کردم و مزه ی تلخش رو با لذت پذیرا شدم . نگاهم رو به شیشه ی بخار گرفته کافی شاپ دوختم . یه کم از فضای بیرون رو می تونستم ببینم . می تونستم دختر بچه های دبستانی رو ببینم که پز چترای رنگارنگشون رو به هم دیگه می دادند . دست گرمی رو روی دستم احساس کردم . نگاهم رو به دست بزرگ پدرم دوختم .
لبخندی زد و گفت :
« پانته آ بهم کمک می کنی که همه چیزو جبران کنم ؟! »
فنجون رو روی میز گذاشتم و بهش نگاه کردم و گفتم :
« ..... چطوری باید کمکت کنم ؟! »
لبش رو جوید و سرش رو پایین انداخت . منتظر جوابش موندم ! بالا خره سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد . لبش به آرومی تکون خورد :
« از کیارش جدا شو ! »
اخمام تو هم رفت . به آرومی دستم رو از زیر دستش بیرون کشیدم و گفتم :
« چی ؟! ... »
بابام به سرعت حرفش رو ادامه داد :
« پانته آ یه لحظه به حرفام گوش بده ... من خیلی راجع به این موضوع فکر کردم ، اگه تو از کیارش جدا بشی همه چی مثل قبل میشه ! »
با عصبانیت گفتم :
« همه چی مثل قبل میشه ؟! ... تو اصلا به احساسات من فکر می کنی ؟! ... چرا میشینی واسه زندگی من نقشه می کشی ؟! ... ها ؟! مگه من عروسک تو دستتم که هر جوری دلت می خواد باهام رفتار می کنی ؟! »
بابام با پریشونی انگشتش رو روی لبش گذاشت و به اطراف نگاه کرد و گفت :
« آروم تر ! همه دارند ما رو نگاه می کنند ! »
به اطراف نگاه کردم . همه زیر زیرکی ما رو می پاییدند . نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم خودم رو کنترل کنم ! دستی به پیشونیم کشیدم ! کلافه بودم .
بابام در حالی که به اطراف نگاه می کرد گفت :
« قرار بود پریسا امروز بره شرکت کیارش تا باهاش صحبت کنه ! فکر کنم الان پیش اونه ! »
قلبم یخ زد . یعنی کیارش و پریسا الان پیش همن ؟! یه چیزی تو سرم فریاد می کشید و بهم می گفت که باید عجله کنم وگرنه همه چیزو از دست میدم ! اما ... دقیقا نمی دونم برای چه کاری باید عجله کنم !
کیفم رو تو دستم فشردم . به سرعت از پشت میز بلند شدم و به سمت بیرون دویدم . صدای پدرم رو پشت سرم میشنیدم که اسمم رو فریاد میزد ولی من وقتی برای تلف کردن نداشتم ! انقدر حواسم پرت بود که متوجه تاکسی ای که به سمتم می اوم
دیدگاه ها (۵)

𝓈𝓂𝒾ℓℯPart "6۴"☆ویو هانا☆چند دقیقه گذشت.دیگه گریه نمی‌کردم، ا...

〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜قـفـس طـلـایـیpart_16ویو میراچند ثانیه فقط ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت پانزدهم ۱۵

پشت نگاه سردت.... 15ویو تهوقتی رسیدیم خونه، در رو باز کردم و...

Forced MarriagePart 58چند ثانیه سکوت شدتهیونگ هنوز نگاهم می‌...

like swan 🦢#like_swan𝑃𝑇 12ویو نامجون:ات روبه‌روم نشسته بود و...

#in_your_eyespart_9۳ویو کوکلبخند کمرنگی روی لبم نشست:آرهکایل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط